سرمایه‌داری تراژیک هایک

ادوارد فِسر


«زندگی چیزی بیش از اقتصاد است، حتی برای اقتصاددانان.»
فردریش هایک، اقتصاددان و فیلسوف سیاسی که بیشتر به خاطر کتاب ضدسوسیالیستی خود به نام «راه بردگی» (۱۹۴۴) شناخته می‌شود، اغلب از سوی دوست و دشمن چنین تصور می‌شود که استدلال ساده و قابل توجهی برای سرمایه‌داری ارائه داده است: کوچکترین انحرافی از لسه‌فر، اولین دومینویی است که در نهایت و به ناچار به توتالیتاریسم منجر خواهد شد. دشمنان و دوستان از این واقعیت که دهه‌ها مقررات و سیاست‌های رفاهی هرگز واقعاً چنین نتیجه‌ای نداشته است، درس‌های متفاوتی می‌گیرند. برای دشمنان، این نشان می‌دهد که هایک به وضوح در اشتباه بوده و تحلیل او جدی نبوده است. اما برای دوستان، این نشان می‌دهد که دیکتاتوری مخوف سوسیالیستی باید اکنون قریب‌الوقوع باشد تا اینکه دور از انتظار به نظر برسد؛ و بدون شک در نهایت با روی کار آمدن رئیس‌جمهور دموکرات بعدی از راه خواهد رسید.
اما در واقع، هایک هرگز چنین استدلال احمقانه‌ای ارائه نکرد. همچنین در کار او نمی‌توان خوش‌بینی شادمانه‌ای را یافت که بسیاری از لیبرتارین‌ها و محافظه‌کاران طرفدار ریگان با آن به طور آیینی از اقتصاد بازار دفاع می‌کنند. دفاع هایک از تجارت آزاد در هیچ‌یک از کلیشه‌های ساده‌لوحانه‌ی معمول نمی‌گنجد. او نه‌تنها به طور صریح و مداوم رویکرد عدم مداخله دولت (لسه‌فر) را رد می‌کرد، بلکه می‌توانست مانند هر فرد چپ‌گرایی درباره‌ی جنبه‌های منفی اخلاقی سرمایه‌داری و جاذبه‌های احساسی سوسیالیسم با فصاحت بنویسد. در دورانی که –علی‌رغم ژست‌های شیک سوسیالیستی جوانان– به نظر می‌رسد سرمایه‌داری جهانی همه‌چیز را درنوردیده است، این مدافعان پیروزمند بازار آزاد هستند (نه منتقدان آن) که بیشترین چیزها را می‌توانند از دفاعیه‌ی محتاطانه و ظریف هایک بیاموزند.

محدودیت‌های انسانی
هایک که یک کاتولیک سابق بود، دفاع خود از سرمایه‌داری را بر پایه‌ی انسان‌شناسی‌ای بنا نهاد که در بدبینی خود دست‌کمی از آگوستین نداشت. نقص‌هایی که او به طبیعت انسان نسبت می‌داد، هم شناختی و هم اخلاقی بودند. اولاً، دانش انسان به شدت محدود است. به گفته‌ی هایک، یک ذهن تنها می‌تواند چیزی را درک کند که پیچیدگی‌اش از خود آن ذهن کمتر باشد. بنابراین، هیچ ذهن انسانی هرگز نمی‌تواند خود را درک کند، چه رسد به مجموعه‌ی عظیم ذهن‌های انسانی (که هر کدام نیازهای منحصربه‌فرد و در حال تحول خود را دارند و هر کدام دارای مجموعه‌ی اطلاعاتی خاص خود در مورد شرایط اقتصادی محلی هستند) که یک سیستم اقتصادی را تشکیل می‌دهند. این همان دلیل عمیقی است که چرا سوسیالیسم در اصل غیرممکن است و هنگام تلاش برای اجرای آن، همیشه به هرج‌ومرج منجر می‌شود. برنامه‌ریز مرکزی به سادگی نمی‌تواند تمام اطلاعات لازم برای تخصیص منابع یا هدایت عقلانی فعالیت‌های اقتصادی را در اختیار داشته باشد.
برای رفع این مشکل، برنامه‌ریز باید به جای یادگیریِ نیازها و نحوه‌ی رفتار فعالان اقتصادی، آن‌ها را دیکته کند. زیرا تنها راه مطمئن برای دانستن اینکه آن‌ها چه می‌خواهند و چه خواهند کرد، این است که برایشان تصمیم بگیرد که چه چیزی باید بخواهند و چه کاری باید انجام دهند. و هرچه برنامه‌ریز اقتصادی بیشتر بخواهد که نتایج با برنامه‌اش مطابقت داشته باشد، این کنترل دیکتاتوری باید دقیق‌تر باشد. از این نظر است که هایک تصور می‌کرد سوسیالیسم مستلزم «بردگی» است. او می‌گفت که برنامه‌ریزی مرکزی برای نتایج اقتصادی در مقیاس وسیع، نیازمند کنترل رفتار اقتصادی در مقیاس وسیع است. برنامه‌ریزان اگر قصد تحقق برنامه را داشته باشند، باید کنترل خود را افزایش دهند.
اما البته، آن‌ها می‌توانستند به سادگی از برنامه‌ریزی مرکزی در مقیاس وسیع دست بکشند. این دقیقاً همان اتفاقی است که در دولت‌های رفاه و نظارتی غربی رخ داد. آن‌ها هرگز به دیکتاتوری تبدیل نشدند، دقیقاً به این دلیل که از اجرای کامل سوسیالیسم عقب‌نشینی کردند. هایک اصلاً از این موضوع تعجب نکرد. برعکس، این دقیقاً همان کاری بود که او سعی داشت آن‌ها را به انجامش متقاعد کند. اگر او فکر می‌کرد مقررات اقتصادیِ موجود، دیکتاتوری سوسیالیستی را اجتناب‌ناپذیر می‌کند، وقت خود را برای نوشتن «راه بردگی» تلف نمی‌کرد. همچنین او از ابتدا با همه‌ی اقدامات نظارتی و رفاهی مخالف نبود. به عنوان مثال، در خود کتاب «راه بندگی»، او صراحتاً وضع مقرراتی برای تضمین شرایط کار ایمن و ایجاد یک شبکه‌ی ایمنی برای کسانی که قادر به تأمین غذا، سرپناه و مراقبت‌های بهداشتی کافی برای خود نیستند را مجاز می‌شمارد. آن هایکی که فکر می‌کرد کوچکترین افزایش مالیات اولین قدم به سوی گولاگ است، تنها در تصورات منتقدان بی‌انصاف و تحسین‌کنندگان ساده‌لوح وجود دارد.
آنچه هایک با آن مخالف بود، فعالیت‌های دولتی بود که عملکرد مکانیسم قیمت‌ها در بازار آزاد را تضعیف می‌کرد. از نظر او، قیمت‌های ایجاد شده در بازار، اطلاعاتی را در بر دارند که برای برنامه‌ریز مرکزی در دسترس نیست و در نتیجه فعالیت اقتصادی عقلانی را امکان‌پذیر می‌سازند. به عنوان مثال، قیمت پرتقال در اوماها بازتاب‌دهنده‌ی اثرات آفت بر محصولات پرتقال در فلوریدا، محصول فراوان پرتقال در کالیفرنیا، تقاضای بیشتر برای پرتقال در شهر نیویورک، تقاضای کمتر در فارگو، افزایش قیمت سوخت مورد نیاز برای حمل‌ونقل پرتقال در سراسر کشور و موارد دیگر است. هیچ ذهن انسانی نیازی به جمع‌آوری و پردازش تمام این اطلاعات ندارد، زیرا قیمت بازار به گونه‌ای ایجاد می‌شود که از قبل بازتاب‌دهنده‌ی تمام آن‌هاست. مصرف‌کنندگان در اوماها تنها باید به قیمت فعلی واکنش نشان دهند (مثلاً با خرید پرتقالِ کمتر، به دلیل افزایش قیمت) تا فعالیت خود را با سایر فعالان اقتصادی در نقاط دیگر کشور هماهنگ کنند. «دست نامرئی» کاری را انجام می‌دهد که برنامه‌ریز قادر به انجامش نیست، دقیقاً به این دلیل که یک مکانیسم غیرشخصی است، نه یک ذهن.

عمیق‌ترین اشتیاق‌های ما
این نقطه‌ی قوت، یک نقطه‌ی ضعف نیز هست. دقیقاً به این دلیل که نتایج بازار از یک فرآیند غیرشخصی ناشی می‌شوند، به لحاظ اخلاقی خنثی هستند. هایک دفاع از سرمایه‌داری با تأکید بر پاداش‌های عادلانه‌ی کار سخت را غیرعاقلانه می‌دانست، زیرا به سادگی هیچ ارتباط ضروری بین هیچ نوع فضیلتی از یک سو، و موفقیت در بازار از سوی دیگر وجود ندارد. علاوه بر این، عملکرد اقتصاد بازار به رعایت قواعد رفتاری‌ای بستگی دارد که از ویژگی‌های شخصی افراد انتزاع شده‌اند. به طور خاص، به این بستگی دارد که با بیشتر شهروندان نه به عنوان اعضای یک قبیله یا مذهب مشترک، بلکه به عنوان بازیگران اقتصادی انتزاعی –مالکان، مشتریان یا موکلان بالقوه، کارفرمایان یا کارمندان و غیره– برخورد شود. این امر ایجاب می‌کند که به این بازیگران اجازه داده شود تا هر هدفی را که دارند دنبال کنند، نه اینکه مانند یک برنامه‌ریز مرکزی، یک هدف جمعیِ فراگیر بر آن‌ها تحمیل شود.
هایک انکار نکرد که همه‌ی این‌ها مستلزم یک فردگرایی بیگانه‌کننده است. برعکس، او بر آن تأکید کرد و هشدار داد که این عمیق‌ترین چالش برای ثبات سرمایه‌داری است که مدافعان بازار باید همواره در برابر آن هوشیار باشند. این موضوع ما را به شرح او از نقص‌های اخلاقی ذاتی در طبیعت انسان می‌رساند. از نظر هایک، جدی گرفتن این تز که انسان‌ها محصول تکامل بیولوژیکی هستند، به معنای تشخیص این است که حالت طبیعی ما زندگی در گروه‌های قبیله‌ای کوچک است؛ از همان نوعی که اجداد ما توسط انتخاب طبیعی در آن‌ها شکل گرفتند. روانشناسی انسان هنوز هم بازتاب این محیط ابتدایی است. ما مشتاق همبستگی با گروهی هستیم که هدف مشترکی دارد و نیازهای اعضایش را بر اساس نیازها و شایستگی‌های شخصی آن‌ها تأمین می‌کند. ماهیت غیرشخصی، خنثی از اخلاق و منفعت‌طلبانه‌ی جامعه‌ی سرمایه‌داری برای ما دافعه دارد. به گفته‌ی هایک، ما ذاتاً سوسیالیست هستیم.
مشکل این است که باز هم سوسیالیسم در جوامع مدرن با جمعیت‌های عظیم و شرایط اقتصادیِ به شکل غیرقابل تصور پیچیده‌شان، به سادگی غیرممکن است. سوسیالیسم تنها در سطح همان گروه‌های قبیله‌ای کوچکی عملی است که روانشناسی ما در آن‌ها شکل گرفته است. علاوه بر این، در حالی که در آن بستر ابتدایی، همه دارای هویت قبیله‌ای و دیدگاه اخلاقی و مذهبی یکسانی هستند، در جامعه‌ی مدرن هیچ قبیله، مذهب یا کد اخلاقی واحدی وجود ندارد که همه‌ی اعضا به آن پایبند باشند. بنابراین، سوسیالیسم در بستر یک جامعه‌ی مدرن مستبدانه و همچنین غیرعملی خواهد بود، زیرا مستلزم تحمیل یک چشم‌انداز اجتماعی کلی است که حداکثر تنها برخی از اعضای آن با آن موافق هستند. یک جامعه‌ی سوسیالیستی نمی‌تواند یک جامعه‌ی متنوع باشد، و یک جامعه‌ی متنوع نمی‌تواند سوسیالیستی باشد.
پس چرا اصلاً سرمایه‌داری وجود دارد، اگر به نظر هایک تا این حد با عمیق‌ترین اشتیاق‌های ما در تضاد است؟ پاسخ او این است که سرمایه‌داری به عنوان یک محصول فرعی تصادفی از ایده‌ی کرامت فردی پدیدار شد که ما آن را از تمدن یونان و مسیحیت به ارث برده‌ایم. سرمایه‌داری نوعی جهش بود که توسط انتخاب طبیعی از نوع فرهنگی (در مقابل بیولوژیکی) مورد حمایت قرار گرفت، تا آنجا که ثروت و نوآوری چنان زیادی ایجاد کرد که جوامع سرمایه‌داری در رقابت با گزینه‌های جایگزین پیروز شدند. با این حال، نتیجه نوعی اسکیزوفرنی فرهنگی است. قوانین جامعه‌ی سرمایه‌داری که توسط تکامل فرهنگی ترجیح داده می‌شوند، با غرایز سوسیالیستی که توسط تکامل بیولوژیکی در ما نهادینه شده‌اند، در تضاد آشکار هستند.
تفکر سوسیالیستی برای هایک چیزی شبیه به گناه نخستین است؛ نقصی در طبیعت ما که دائماً ما را وسوسه می‌کند تا نظم سرمایه‌داری را که زندگی‌مان به آن وابسته است، تضعیف کنیم. این تفکر باید در هر نسلی فراموش شود، که این امر نیازمند ایجاد یک فرهنگ فکریِ مطلوب برای سرمایه‌داری و قرار دادن محدودیت‌های اساسی بر توانایی اکثریت‌های دموکراتیک برای مداخله در نتایج بازار است.
اندرو گمبل در کتاب «هایک: قفس آهنین آزادی» (۱۹۹۶)، که یکی از کتاب‌های خوب درباره‌ی هایک است، پیشنهاد می‌کند که این اقتصاددان اساساً به نسخه‌ای از تز «قفس آهنین» ماکس وبر متعهد بوده است. هایک نیز مانند وبر فکر می‌کند که رفاه و نظم تمدن مدرن به قیمت افسون‌زداییِ سکولار و ملال به دست آمده است. اما برخلاف وبر، هایک بر فردگرایی سرمایه‌دارانه (به جای دیوان‌سالاری) به عنوان «قفس آهنینی» تأکید می‌کند که ما را در این معامله گرفتار می‌سازد.

نوعی فیوژنیسم
هایک این مضامین را در نوشته‌های بعدی خود، به‌ویژه در اثر سه‌جلدی «قانون، قانون‌گذاری و آزادی» (۱۹۷۳-۱۹۷۹) –که شاید بزرگترین شاهکار او باشد– و آخرین کتابش «غرور کشنده» (۱۹۸۸) به کامل‌ترین شکل بسط داد. در همین کتاب‌هاست که هایک –که دهه‌ها قبل مقاله‌ی معروفی با عنوان «چرا من یک محافظه‌کار نیستم» نوشته بود– به شدت به سمت محافظه‌کاری از نوع ادموند برک متمایل شد. هایک متأخر استدلال می‌کرد که همان‌طور که قیمت‌های بازار دربردارنده‌ی اطلاعات اقتصادی‌ای هستند که برای هیچ ذهن واحدی در دسترس نیست، قواعد اخلاقی سنتی نیز که از فرآیند غربالگری تکامل فرهنگی جان به در برده‌اند، اطلاعاتی بیشتر از آنچه یک فرد بتواند درک کند در مورد رفاه انسان در خود جای داده‌اند. کسانی که می‌خواهند اخلاق سنتی را به طور کامل سرنگون کرده و آن را با یک جایگزین ظاهراً عقلانی‌تر جایگزین کنند، همان غروری را به نمایش می‌گذارند که برنامه‌ریز سوسیالیستی وقتی احمقانه فکر می‌کند می‌تواند بهتر از بازار عمل کند، نشان می‌دهد.
جای تعجب نیست که او نهاد مالکیت خصوصی را نمونه‌ی اصلی مزایای اخلاق سنتی می‌دانست. اما او همچنین بر اهمیت خانواده به عنوان یک نهاد تثبیت‌کننده در جوامع بازار (که در غیر این صورت به شکلی سرد فردگرایانه هستند) تأکید کرد و –با وجود ندانم‌گرایی شخصی‌اش– دین را به عنوان سنگرِ اخلاقِ مالکیت و خانواده ستود. او از روند حرکت به سمت «آموزش سهل‌گیرانه» و «رها کردن خود از سرکوب‌ها و اخلاقیات متعارف» ابراز تأسف می‌کرد، پادفرهنگ دهه‌ی ۶۰ را به عنوان «وحشی‌های اهلی‌نشده» محکوم نمود و زیگموند فروید را در کنار کارل مارکس به عنوان یکی از ویرانگران بزرگ تمدن مدرن قرار داد.
بنابراین، هایک به نوعی «تلفیق‌گرایی یا فیوژنیسم» –یعنی پروژه‌ی پیوند دادن اقتصاد بازار آزاد با محافظه‌کاری اجتماعی– متعهد بود. با این حال، برخلاف تلفیق‌گرایی مرتبط با محافظه‌کاری مدرن آمریکایی، رویکرد هایک رنگ‌وبویی شکاکانه و تراژیک داشت. او دین را صرفاً مفید می‌دانست نه حقیقی، و از اخلاق بورژوایی نه به عنوان تجلی طبیعت انسان، بلکه به عنوان یک اصلاح‌کننده‌ی دردناک اما ضروری برای آن دفاع می‌کرد. به نظر او، روانشناسی انسان از ترکیب تصادفی فرآیندهای تکاملی بیولوژیکی و فرهنگی به هم پیوند خورده است. مجموعه‌ی حاصل از تمایلات شناختی و عاطفی، هرگز به طور کامل منسجم نیست و نخواهد بود.

سه مشکل
با وجود تمام واقع‌گرایی تلخ و ظاهری‌اش، تلفیق‌گرایی هایک از انواع آشناترِ آن پایدارتر نیست. حتی اگر ندانم‌گرایی و مفروضات مادی‌گرایانه‌ی او درباره‌ی طبیعت انسان را (که من با هیچ‌کدام موافق نیستم) کنار بگذاریم، موضع او حداقل از سه جنبه به شدت مشکل‌ساز است:
اولین مورد به انتقادی از هایک مربوط می‌شود که توسط اروینگ کریستول مطرح شد و بازتاب‌دهنده‌ی تحلیل قدیمی‌تر و کلی‌تری از سرمایه‌داری است که توسط دانیل بل بسط یافته بود. مکانیسم قیمت در بازار ایجاب می‌کند که ارزش اقتصادی صرفاً به عنوان مجموع ترجیحات فردی در نظر گرفته شود. در این دیدگاه، هیچ واقعیت عینی در مورد ارزش یک چیز، فراتر از آنچه مردم به هر دلیلی حاضرند برای آن بپردازند، وجود ندارد.
این ذهنیت‌گرایی (سوبژکتیویسم) در مورد ارزش، زمانی که تمرکز ما صرفاً بر ارضای نیازها و خواسته‌های مادی فعلی مردم باشد، کاربرد زیادی دارد. با این حال، مفهوم کاملاً رویه‌ایِ هایک از کنش عادلانه، عملاً سوبژکتیویسم ارزشی را به عنوان یک اصل کاملاً عمومی در سازماندهی اجتماعی در نظر می‌گیرد. قوانینی که بر جوامع سرمایه‌داری حاکم هستند نباید هیچ‌یک از اهداف متنوع مردم را به طور عینی بهتر یا بدتر از دیگران بدانند. اعتراف به اینکه یک واقعیت عینی در مورد آنچه مردم «باید» بخواهند وجود دارد، یا پذیرش یک استاندارد ارزشِ مستقل از بازار، راه را برای توجیه مداخله در انتخاب‌های فعالان اقتصادی باز می‌کند و در نتیجه مکانیسم قیمت‌ها را از بین می‌برد. 
مشکل اینجاست که این اصل سوبژکتیویستی، اسیدی است که به ناچار تمام اخلاقیات –از جمله اصول اخلاقی‌ای که هایک برای حفظ جامعه سرمایه‌داری ضروری می‌داند– را از بین می‌برد. اگر هیچ استانداردی برای «خیر» مستقل از خواسته‌های مردم وجود نداشته باشد، سرمایه‌داری به سمت «نیهیلیسم» یا یک «پورنوتوپیا» (آرمان‌شهر جنسی) کشیده می‌شود.
دومین مشکل مرتبط با موضع هایک، موردی است که راجر اسکروتن بر آن تأکید کرده است. شما ابتدا باید خود را بخشی از یک جامعه مشترک –که با زبان، قلمرو، فرهنگ و تاریخ مشترک تعریف می‌شود– بدانید تا بتوانید خود را ملزم به رعایت قوانین آن جامعه ببینید. اما همان‌طور که سوبژکتیویسم ارزشی تعهد به خانواده و دین را تضعیف می‌کند، وفاداری‌های ملی را نیز از بین می‌برد. جامعه سرمایه‌داری مدرن شاهد ظهور کیش فردگرایی حاکم بوده است که وفاداری‌های ملی را به نفع نهادهای انتخابی یا شرکت‌های چندملیتی تضعیف می‌کند.
این ما را به سومین انتقاد از هایک –که توسط گمبل مطرح شده– می‌رساند: او هرگز به طور مناسب با خطرات ناشی از قدرت شرکت‌های بزرگ روبرو نشد. اکثر مردم نمی‌توانند کارآفرین باشند و برای کار کردن به این شرکت‌ها وابسته‌اند. این امر وابستگی اقتصادی افراد به یک قدرت متمرکز را به همراه دارد که از برخی جهات مشابه همان چیزی است که هایک در انتقاد از برنامه‌ریزی مرکزی هشدار داده بود. امروزه تحمیل عقاید (مانند نزاکت سیاسی) توسط بخش‌های منابع انسانیِ شرکت‌ها، بسیار مؤثرتر و مستقیم‌تر از دولت انجام می‌شود.

همان خطای اساسی
هیچ‌یک از این‌ها به معنای محکومیت سرمایه‌داری به خودی خود نیست. مشکل، بت‌واره کردن سرمایه‌داری و تبدیل کردن الزامات بازار به اصول حاکمی است که تمام جنبه‌های دیگر نظم اجتماعی باید تابع آن‌ها باشند. طنز ماجرا اینجاست که این، تغییری در همان خطای اساسیِ سوسیالیسم است؛ چیزی که پاپ ژان پل دوم آن را «اقتصادگرایی» یا تقلیل زندگی انسان به جنبه اقتصادی آن نامید. حتی هایک نیز در نهایت تسلیم این گرایش شد. بسیاری از محافظه‌کاران مدرن چنان روی سوسیالیسم و بی‌منطقی اقتصادی آن تمرکز کرده‌اند که از دیگر تهدیدات پنهان‌تر برای تمدن غربی –از جمله خود اقتصادگرایی– غافل شده‌اند. به قول جی. کی. چسترتون: «دیوانه کسی نیست که عقل اقتصادی‌اش را از دست داده باشد، بلکه کسی است که همه چیز را از دست داده باشد «به جز» عقل اقتصادی‌اش.»