تاملی بر گفت‌وگوی منصور حکمت دربارهٔ جدایی، رفراندوم و «مسئلهٔ کورد»

تاملی بر گفت‌وگوی منصور حکمت دربارهٔ جدایی، رفراندوم و «مسئلهٔ کورد»
ئا کەلهوڕ
ببین همسنگر، این حرف منصور حکمت رو باید آروم‌آروم باز کرد، نه با کف و سوت، نه با فحش و هوار، بلکه مثل همون لحاف چرکی که سال‌ها تو انباری مونده و وقتی تکونش می‌دی، هم گرد بلند می‌شه، هم بوی نم، هم چندتا سوسک سیاسی از لای دوخت‌ودوزش درمی‌دوه. ظاهر حرفش خیلی قشنگه: می‌گه تناقضی نیست، جدایی داروی تلخه، اگر تاریخ خون و خون‌ریزی و ستم جوری شد که مردم نتونستن با هم زندگی کنن، باید بهشون حق رأی داد؛ رفراندوم آزاد، خروج نیروی نظامی، مردم خودشان تصمیم بگیرند. خب از دور که نگاه کنی، می‌گی دستش درد نکنه، از خیلی از تمامیت‌طلب‌های ایرانی جلوتره. اما قصه همین‌جا تموم نمی‌شه. مشکل از اونجایی شروع می‌شه که حکمت جدایی رو نه به‌عنوان «حق سیاسی یک ملت استعمارشده»، بلکه به‌عنوان «داروی تلخ بعد از نفرت ملی» توضیح می‌ده لطفن به این قضیه توجه کنید. همین‌جا بوی مرکز می‌زنه بیرون؛ بویی که عطر کمونیسم نمایی زده روش، ولی زیرش همان نمِ دیوار قدیمی دولت‌ملته.حکمت می‌گه در بعضی موارد نفرت ملی آن‌قدر عمیق می‌شه، به همت شوونیست‌های مرکزی و ناسیونالیست‌های محلی، که راهی نمی‌مونه جز رفراندوم. یعنی چی؟ یعنی وضعیت کوردستان از نظر او اولاً نه از سلب مالکیت سرزمینی شروع می‌شه، نه از مرز تحمیلی، نه از قیمومت، نه از نفت موصل و کرکوک، نه از سن‌رمو و لوزان، نه از پادگانی‌کردن زاگرس، نه از زبان‌کشی؛ بلکه از «نفرت ملی» شروع می‌شه. انگار یک دعوای محلی بوده، دو طرف همدیگر را زخمی کرده‌اند، حالا باید یک دکتر بی‌طرف بیاید و بگوید خب بچه‌ها، اگر دیگر نمی‌توانید با هم بسازید، جدا شوید. اینجا دقیقاً همان قاشقِ کجِ تحلیل است. مسئله این نیست که دو همسایه دعوا کرده‌اند؛ مسئله اینه که یک خانه را از اول با زور و نقشه و نفت و قرارداد و پادگان و مدرسهٔ تک‌زبانه، از صاحبش گرفته‌اند، بعد صاحب‌خانه را در اتاق خودش «مهمان ناخوانده» کرده‌اند.از نگاه کتاب «استعمار انرژی و تجزیهٔ کوردستان»، کوردستان به خاطر نفرت ملی به اینجا نرسیده؛ نفرت، محصول بعدیِ دستگاهی است که اول زمین را برد، زبان را پایین کشید، منابع را قفل کرد، مرز را مقدس کرد، کوه را پادگان کرد، کولبر ساخت، بعد به صاحب همان خاک گفت: تو مسئله‌ای. اینجا «نفرت» علت اصلی نیست؛ بوی گندِ زخمی است که سال‌ها زیر پانسمان چرکین مانده. حکمت به جای اینکه بره سراغ چاقویی که زخم زده، می‌ره سراغ تبِ بیمار. می‌گه تب زیاد شده، داروی تلخ بدهیم. خب جانم، تب خودش از کجا آمده؟ کی بدن را عفونت انداخت؟ کی کرماشان و سنه و مهاباد و ایلام و خرم‌آباد و همدان و دالاهو و هورامان را در زبان رسمی کرد «غرب کشور»؟ کی زاگرس را از انسانزمین تبدیل کرد به کریدور امنیتی؟ کی موصل و کرکوک را از بدن تاریخی کوردستان کند و برد توی شکم دولت نگهبان عراق؟ این‌ها را اگر نبینی، داروی تلخت هم بیشتر شبیه شربت تاریخ‌مصرف‌گذشته خاله قذیه.نکتهٔ دوم اینه که حکمت می‌گه «ما هیچ‌وقت نگفته‌ایم حق کشور داشتن را برای همه ملل قائلیم». این جمله ظاهرش عقلانیه، چون می‌خواد بگه هر گروهی نباید بر اساس قومیت و مذهب کشور بسازه. خب قبول، کشور را نباید مثل دکان عطاری بر اساس هر اسم و هر احساس ساخت. اما مسئله اینه که ملت تحت ستم را نمی‌شه با جماعت مذهبی یا هر تعلق فرهنگی یکی گرفت. کوردستان فقط «احساس تعلق» نیست. کوردستان یک پیوستار تاریخی‌ـ‌سرزمینی است؛ کوه دارد، زبان دارد، بازار دارد، کوچ دارد، رود دارد، نفت دارد، زن دارد، کارگر دارد، کولبر دارد، قبرستان دارد، حافظه دارد، و مهم‌تر از همه، تاریخ سلب مالکیت دارد. وقتی او می‌گه مبنای کشور نه قومیت است، نه مذهب، نه ملیت، بلکه اتحاد داوطلبانه آدم‌هاست، از نظر اخلاقی حرف قشنگی می‌زنه؛ اما سؤال کوچه اینه: این «اتحاد داوطلبانه» روی چه زمینی قراره اتفاق بیفته؟ روی زمینی که داوطلبانه ساخته شده یا روی زمینی که با توپ و قرارداد و نفت و مرز و ارتش به مردم تحمیل شده؟
اتحاد داوطلبانه وقتی معنی داره که اول زور تحمیل‌شده را کالبدشکافی کنی. نمی‌شه یکی را صد سال توی اتاق قفل کنی، بعد کلید را نیمه‌باز کنی و بگی حالا آزادانه تصمیم بگیر توی خانه بمانی یا بروی. اتحاد داوطلبانه بدون بازپس‌گیری حقیقت تاریخی، می‌شه همان مهمانی اجباری با کارت دعوت شیک. کورد اگر قرار است با دیگران زندگی کند، باید از موضع صاحب حق زندگی کند، نه از موضع زخمی‌ای که بهش لطف کرده‌اند اجازه داده‌اند رأی بدهد. حکمت اینجا باز هم از بالای میز حزب حرف می‌زند، نه از کف کوچه‌های کرماشان و سنه و بانه و نوسود، جایی که مرز نان را قاچاقی کرده و دولت، کوه را میدان تیر.حکمت می‌گه کردستان مسئله ملی مطرح است، فلسطین مسئله ملی مطرح است، اما باسک نه، خراسان نه، لرستان فعلاً نه، مگر بعد از پنجاه سال ناسیونالیست‌ها مردم را به جان هم بیندازند. اینجا آدم می‌خواد بگه: عمو جان، کی به تو داده عزیز،این دفتر تشخیص «مسئله‌بودن» را؟ چه کسی تعیین می‌کنه کدام ملت «مسئله ملی مطرح» است و کدام نیست؟ این خودش زبان مرکز است، حتی اگر با ادبیات کمونیستنمایی گفته شود. انگار یک پزشک نشسته، هر منطقه را معاینه می‌کند و می‌گوید: تو هنوز بیماری‌ات به حد رفراندوم نرسیده، تو رسیده، تو بعداً بیا. در حالی که منطق استعمار انرژی می‌گه مسئله فقط میزان نفرت و خون‌ریزی نیست؛ مسئله سازوکارهای نامرئی سلب مالکیت است. لرستانات اگر از زاگرس جدا شده، اگر تاریخش را فولکلور کرده‌اند، اگر خرم‌آباد را از پیوستار کوردی‌ـ‌زاگرسی جدا کرده‌اند، این‌ها فقط وقتی «مسئله» می‌شن که خون راه بیفته؟ یعنی تا وقتی زخم بی‌صداست، بیماری حساب نمی‌شه؟ این تحلیل، زیادی به صدای گلوله وابسته است و کم‌تر به صدای خاموشِ حذف.حکمت می‌گه جدایی «داروی تلخ» است. همین استعاره خیلی مهمه. وقتی تو جدایی را دارو می‌نامی، یعنی اصل بدن، همان کشور موجود است؛ جدایی هم یک بریدگی ناخواسته است که فقط اگر عفونت زیاد شد، قبولش می‌کنی. اما از نگاه ما، مسئله برعکس است: کشور موجود خودش اغلب محصول جراحی استعماری است. مرزهای ایران، عراق، ترکیه و سوریه برای کوردستان بدن طبیعی نیستند؛ زخم‌های عفونی  دوخته‌شده‌اند. پس جدایی همیشه «بریدن بدن سالم» نیست؛ گاهی بازکردن بخیه‌ای است که اشتباهی و با زور روی بدن زده‌اند. این تفاوت خیلی حیاتی است. حکمت از جدایی مثل تلخیِ ناگزیر حرف می‌زند؛ ما از حق دولت‌مندی و بازپس‌گیری انسانزمین حرف می‌زنیم. یکی می‌گوید اگر دیگر نتوانستید بسازید، جدا شوید؛ دیگری می‌پرسد چرا باید از اول زیر سقفی می‌رفتیم که با اجازهٔ ما ساخته نشده بود؟
بعد می‌گه ما به مردم کردستان توصیه می‌کنیم بمانند و اتحاد داوطلبانه را انتخاب کنند. خب توصیه سیاسی حق هر جریانی است. اما وقتی همین جریان قبل از رفراندوم، فدرالیسم و خودمختاری و بسیاری از زبان‌های سیاسی میانی را ارتجاعی می‌داند، عملاً زمین بازی را به نفع «ماندن» می‌چیند. یعنی می‌گوید شما حق دارید یا بروید یا بمانید، اما هر بحثی دربارهٔ اینکه اگر ماندید، چطور بر منابع، آموزش، زبان، مرز، امنیت و ادارهٔ سرزمین خودتان کنترل داشته باشید، مشکوک است. این یعنی حق جدایی در انتهای خط داده می‌شود، ولی حق حرف‌زدن دربارهٔ خانه در طول مسیر زیر ضرب می‌رود. مثل اینکه به مستأجر بگن می‌تونی آخر سال از خانه بری، اما تا وقتی اینجایی دربارهٔ اجاره، تعمیرات، کلید، حیاط و سند حرف نزن؛ این‌ها خانه‌محوریه!
حکمت می‌گه در سیستم شورایی، قدرت در محلات است، شورای سنندج همانقدر اختیار دارد که شورای هر شهر دیگر. حرف قشنگه، اما باز هم همان مشکلِ «تقارن خیالی» توش خوابیده. سنندج مثل هر شهر دیگری نیست، چون تاریخش مثل هر شهر دیگری نیست. سنندج فقط یک واحد شهری نیست؛ بخشی از یک جغرافیای استعمارزده است. اگر شورای سنندج همان اختیار شورای هر شهر دیگر را داشته باشد، اما مسئلهٔ زبان، زمین، منابع، کوه، امنیت، مرز، حافظه و وضعیت استعماری کوردستان حل نشده باشد، این برابری روی کاغذ قشنگه، اما در واقع مثل اینه که به دو نفر بگی هر دو حق دویدن دارید، یکی را با کفش سبک بفرستی، یکی را با زنجیر به پا. برابری صوری بدون جبران ستم تاریخی، گاهی فقط اسم شیک نابرابری است.اینجا باید از کرماشان حرف زد؛ از سرچشمه، چیاگولان، آبشوران، نوبهار، فیض‌آباد، از آن شهر زخمی که همیشه دروازهٔ زاگرس بوده، اما در روایت رسمی یا «غرب ایران» شده یا حاشیهٔ امنیتی. باید از سنه حرف زد، از آبیدر، از خیابان‌هایی که زبان و مقاومت و زخم توش قاطی‌اند. باید از خرم‌آباد و فلک‌الافلاک گفت؛ جایی که تاریخ لورستانات را خواسته‌اند بکنند عکس قشنگ گردشگری، نه حافظهٔ سیاسی. باید از همدان و الوند و هگمتانه گفت؛ جایی که تاریخ را برای ویترین می‌خواهند، اما پیوندهای بومی و زاگرسی را نه. وقتی حکمت می‌گه شورای سنندج مثل شورای هر شهر دیگر، دارد شهر را از لایهٔ سرزمینی و تاریخی‌اش جدا می‌کند. انگار همهٔ شهرها فقط نقطه‌هایی روی نقشهٔ اداری‌اند. نه جانم، هر شهر یک بدن تاریخی است؛ بعضی بدن‌ها را بیشتر زخمی کرده‌اند.حکمت می‌گه مسئله کردستان به لطف آدمکشی حکومت‌های سلطنتی و جمهوری اسلامی، به لطف محروم کردن مردم از حقوق پایه‌ای و میلیتاریزه کردن ناگزیر شده. این بخش حرفش درست است، اما ناقص است. چون باز هم ماجرا را بیشتر می‌برد سمت دولت‌های اخیر و خون‌ریزی مستقیم، نه سمت زنجیرهٔ طولانی‌تر استعمار انرژی و دولت‌سازی منطقه‌ای. مسئله کوردستان فقط از شاه و جمهوری اسلامی شروع نشده؛ این‌ها ادامه‌دهندگان یک معماری بزرگ‌ترند. پاریس، سن‌رمو، لوزان، موصل، نفت، قیمومت، دولت‌سازی عراق، مرزهای ترکیه و ایران، همه در این قصه‌اند. اگر فقط شاه و جمهوری اسلامی را ببینی، بخشی از زخم را می‌بینی؛ اما چاقوی اصلی را که در نقشهٔ منطقه فرو رفته بود، کمتر می‌بینی. اینجا همان ته‌دیگ استعمار است که هنوز از قابلمه بیرون نیامده.یکی از زیرک‌ترین بخش‌های حرف حکمت اینه که می‌گه ما به مردم کردستان می‌گوییم رفراندوم، تا مردم بتوانند جواب ناسیونالیست‌های کورد را بدهند. یعنی رفراندوم برای او فقط حق مردم نیست؛ ابزار سیاسی برای خلع سلاح ناسیونالیسم کورد هم هست. اینجا باید پرسید: آیا مردم کوردستان فقط وقتی ارزش سیاسی دارند که بتوانند جواب ناسیونالیست‌ها را بدهند؟ آیا رفراندوم برای بازشناسی حق ملت کورد است یا برای اثبات حسن نیت چپ نمای مرکزگرا و شکست دادن رقیب ناسیونالیست؟ تفاوت ظریفه، اما مهمه. اگر رفراندوم را از موضع بازپس‌دادن حق بدهی، یک چیز است؛ اگر از موضع مدیریت بحران و کنترل ناسیونالیسم بدهی، چیز دیگری است. در اولی، کوردستان سوژه است؛ در دومی، کوردستان میدان بازی دو جریان است.از نگاه کتاب «آفراندن»، راه ما نه این است که هر ناسیونالیسم کوردی را مقدس کنیم، نه اینکه با چپ بی‌زمین همراه شویم. ناسیونالیسمنمایی کوردی دکان‌دار، مردسالار، حزب‌فروش، معامله‌گر و سرمایه‌دار باید نقد شود؛ اتفاقاً از دل خود کوردستان باید نقد شود. اما نقد آن نباید بهانه شود برای حذف زبان سیاسی کوردستان. ما نه خاک را بت می‌کنیم، نه طبقه را از خاک می‌کنیم. ما انسانزمین می‌خواهیم؛ یعنی خاک، زبان، زن، کارگر، کولبر، شهر، کوه، نفت، آب، حافظه و حق سیاسی در یک شبکه فهمیده شوند. حکمت در این گفت‌وگو هنوز دارد با ابزار کلاسیک «مسئله ملی» حرف می‌زند؛ اما کوردستان از آن بزرگ‌تر است. کوردستان فقط یک مسئله ملی نیست؛ گرهٔ تاریخی استعمار انرژی، اقلیت‌سازی پسینی و سلب مالکیت روایی است.حکمت می‌گه اگر کارد به استخوان رسید، بگذاریم مردم رأی بدن. ما می‌گیم داداش، کارد فقط نرسیده؛ سال‌هاست تو استخوان مونده، فقط شما دستهٔ کارد را با اسم‌های قشنگ‌تر دیده‌ای. اسمش گاهی دولت بوده، گاهی امنیت، گاهی تمامیت ارضی، گاهی قیمومت، گاهی توسعه، گاهی طبقهٔ بی‌زمین. مردم کوردستان فقط نمی‌خوان آخر خط بگن می‌ریم یا می‌مونیم؛ می‌خوان بگن این خط را کی کشید؟ چرا از اول باید توی این قطار می‌نشستیم؟ چرا بلیت را دیگری خریده؟ چرا مسیر را دیگری تعیین کرده؟ چرا ایستگاه‌های ما را عوض کرده‌اند؟پس نقد ما به حکمت این نیست که چرا حق رفراندوم را قبول کرده. این بخشش نسبت به شوونیسم ایرانی جلوتر است. نقد ما این است که این حق را در چارچوبی می‌گذارد که هنوز کوردستان را به‌عنوان «زخم استعمار انرژی» کامل نمی‌فهمد. او جدایی را داروی تلخ می‌بیند؛ ما جدایی را یکی از امکان‌های حق دولت‌مندی می‌دانیم. او همزیستی را اصل طبیعی می‌بیند؛ ما می‌پرسیم این همزیستی تحت کدام تاریخ تحمیل شده. او شورای سنندج را مثل هر شورای دیگر می‌خواهد؛ ما می‌گوییم سنندج بدون زبان، زمین، منابع و حافظهٔ کوردستان فقط یک واحد اداری می‌شود. او از نفرت ملی شروع می‌کند؛ ما از سلب مالکیت سرزمینی شروع می‌کنیم. همین فرق، کل قصه را عوض می‌کند.آخرش هم خیلی رک بگم: این گفت‌وگو نشان می‌دهد حکمتیسم یک قدم از شوونیسم خام جلوتر می‌ایستد، اما هنوز از سایهٔ مرکز کامل بیرون نمی‌آید. می‌گوید حق داری جدا شوی، اما بهتر است نمانی؟ نه، می‌گوید بهتر است بمانی. می‌گوید حق داری رأی بدهی، اما بسیاری از زبان‌های سیاسیِ قبل از رأی را ارتجاعی می‌داند. می‌گوید مسئله کردستان واقعی است، اما آن را بیشتر محصول نفرت و خون‌ریزی می‌بیند، نه محصول استعمار انرژی و تجزیهٔ تاریخی. این یعنی چراغ دارد، اما نورش همه‌جا نمی‌رسد. ما چراغ را نمی‌شکنیم؛ فقط می‌گوییم زیرزمین هنوز تاریک است.
کوردستان نه فقط داروی تلخ می‌خواهد، نه فقط رفراندوم آخر خط، نه فقط شوراهای برابر روی کاغذ. کوردستان بازپس‌گیری انسانزمین می‌خواهد: زبان، زمین، منابع، زن، کارگر، کولبر، کوه، شهر، حافظه، دولت‌مندی و آفراندن. اگر نظریه‌ای این‌ها را با هم نبیند، هرچقدر هم سرخ و شیک و رادیکال باشد، تهش مثل همان نسخه‌ای است که دکتر از دور نوشته؛ خطش خوش است، اما بیمار هنوز درد می‌کشد.