کمونیسم بی‌زمین

ئا. کەلهوڕ

تقریری‌ بر منصور حکمت از نگاه استعمار انرژی

ببین همسنگر، قصهٔ منصور حکمت رو اگه بخوایم با عینک معمولی نگاه کنیم، یه عده سریع میان می‌گن: «نه آقا، منصور حکمت کمونیست بود، سکولار بود، ضد جمهوری اسلامی بود، ضد شاه بود، ضد اسلام سیاسی بود، حتی حق جدایی کوردها رو هم قبول داشت.» خب باشه، قبول. اینا رو می‌ذاریم روی میز.

اما مسئله اینه که تاریخ رو نباید مثل چایی کیسه‌ای بندازی تو آب جوش و بعد بگی رنگ داد، پس حقیقت همینه. تاریخ رو باید مثل قالی کهنه پشت‌ورو کنی، گرد و خاکش رو ببینی، گره‌هاش رو بشناسی، بفهمی کدوم نخ از کجا اومده، کدوم رنگ با خون قاطی شده، کدوم طرح رو دستِ مرکز کشیده، کدوم گوشه‌ش رو سرنیزه صاف کرده. از نگاه کتاب «استعمار انرژی و تجزیهٔ کوردستان»، منصور حکمت فقط یه آدم نبود؛ یه نشونه بود. نشونهٔ اون چپی که اسمش کمونیسمه، ولی جغرافیا نداره؛ حرف از طبقه می‌زنه، ولی خاک رو نمی‌بینه؛ حرف از انسان می‌زنه، ولی انسانِ کورد رو فقط وقتی قبول داره که اول کورد بودنش رو بذاره دم در، کفشاشو دربیاره، سرش رو بندازه پایین، و با اسم «کارگر ایرانی» وارد اتاق بشه.اینجاست که دعوا شروع می‌شه. چون ما با یه ضدکوردیِ عریان و لات‌ولوت طرف نیستیم که بیاد بگه «کورد بد است» یا «کورد حق ندارد». نه، این مدلش قدیمی شده، این دیگه مال دکان‌های پوسیدهٔ شوونیسم شاهی و جمهوری اسلامی و ناسیونالیسم ترک و عرب و فارسِ عریان است.

پروژهٔ حکمت پیچیده‌تر بود، شیک‌تر بود، تمیزتر بود، انگار ضدکوردی رو اتو کشیده بودن، گذاشته بودن توی پاکت مارکسیستی، روش هم نوشته بودن: «رهایی بشر». ظاهرش خوشگل بود، باطنش اما همون آشِ آشنای مرکز بود؛ فقط به جای عمامه و تاج و پرچم، این بار با واژه‌های سرخ، با طبقه، با انترناسیونالیسم، با ضدناسیونالیسم.

مشکل حکمت این نبود که چرا از طبقه حرف زد. طبقه مهمه، خیلی هم مهمه. کارگر مهمه، استثمار مهمه، سرمایه‌داری مهمه. اما مشکل از اونجایی شروع می‌شه که تو وقتی می‌رسی به کوردستان، همه‌چیز رو با یه قیچی کُند می‌بُری و می‌گی: «اینم مسئلهٔ کارگر، اونم مسئلهٔ بورژوازی ملی، اون یکی هم ناسیونالیسم کوردی.»

عزیز جان، کوردستان فقط یه محل کارگری نیست؛ کوردستان یه جغرافیای تکه‌تکه‌شده است. یه سرزمینیه که مرزش رو خودش نکشیده. نفتش رو خودش قرارداد نکرده. کوهش رو خودش پادگان نکرده. زبانش رو خودش ممنوع نکرده. رودخونه‌ش رو خودش امنیتی نکرده. جاده‌ش رو خودش کریدور نظامی نکرده. حافظه‌ش رو خودش اقلیت نکرده. وقتی تو همهٔ اینا رو ندیدی و فقط گفتی «کارگر»، در واقع کارگر رو هم نفهمیدی. چون کارگر کورد، کارگرِ خالی نیست؛ کارگرِ روی خاک اشغال‌شده است. کارگرِ زیر دولت-ملتِ تحمیلی است. کارگرِ توی مرز قراردادی است. کارگرِ توی تاریخِ کنده‌شده است.اینجاست که کمونیسم حکمت، از نگاه کتاب استعمار انرژی، می‌شه یه کمونیسمِ بی‌زمین. یعنی چی بی‌زمین؟ یعنی حرفش توی هوا قشنگه، ولی وقتی می‌ذاریش روی خاک کرماشان، سنه، مهاباد، قامیشلو، سلیمانی، آمد، ایلام، لورستانات، زاگرس، شروع می‌کنه لکنت گرفتن. چون اینجا دیگه فقط بحث دستمزد نیست، بحث معدن و نفت و گاز و مرز و ارتش و سرکوب و آسیمیلاسیون و مدرسه و زبان و ثبت احوال و پاسگاه و زندان و کوچ اجباری و قراردادهای جهانیه. اینجا طبقه بدون سرزمین مثل ماهی بی‌آبه. تو اگه به ماهی بگی «رفیق، مسئله آب نیست، مسئلهٔ استثمار ماهی‌هاست»، ماهی می‌گه قربون شکلت، اول بذار نفس بکشم بعد دربارهٔ ارزش اضافی صحبت می‌کنیم.

حکمت و جریانش یه جور ضدناسیونالیسم داشتن که در ظاهر خیلی مترقی به نظر می‌رسید. می‌گفتن ناسیونالیسم بده، هویت ملی بده، غرور ملی بده، ملت‌پرستی خطرناکه. خب این حرف در سطح مجرد می‌تونه درست باشه. بله، ناسیونالیسم دولت‌سازِ سلطه‌گر خطرناکه. ناسیونالیسمی که می‌خواد ملت غالب بسازه، زبان غالب بسازه، ارتش غالب بسازه، تاریخ رسمی غالب بسازه، این زهره. اما مسئله اینه که تو نمی‌تونی ناسیونالیسم دولتِ استعمارگر رو با مقاومت یک ملتِ استعمارشده یکی بگیری. این دیگه تحلیل نیست، قاطی‌کردن ماست و قیر توی یه کاسه‌ست. ناسیونالیسم فارس‌محورِ دولت‌ساز که با ارتش و نفت و مدرسه و زندان میاد کورد رو له می‌کنه، با هویت‌خواهی کوردی که می‌خواد از زیر آوار همون دولت بیرون بیاد یکی نیست. یکی چکمه‌ست، یکی پای زخمی. یکی زندانه، یکی صدای زندانی. یکی مرز کشیده، یکی پشت مرز جا مونده.منصور حکمت این تفاوت رو یا ندید، یا نخواست ببینه، یا توی دستگاه نظری‌اش جایی براش نبود. و همین‌جاست که پروژه‌اش ضدکوردی می‌شه. نه ضدکوردیِ بازاری و فحاش، بلکه ضدکوردیِ نظری. یعنی چی؟ یعنی کورد رو به‌عنوان سوژهٔ استعمارشده قبول نمی‌کنه. کورد یا باید کارگر باشه، یا ناسیونالیست. وسط این دو، چیزی به اسم انسانِ کوردِ استعمارشده، ملتِ بی‌دولت، جامعهٔ تکه‌تکه‌شده، جغرافیای انرژی‌خورده، حافظهٔ سرکوب‌شده، اصلاً جایی نداره. انگار یکی بیاد سر سفرهٔ تو، نونت رو برداره، پنیرت رو ببره، خونه‌ت رو نصف کنه، بعد وقتی تو داد بزنی، بگه: «رفیق، مالکیت خصوصی بده!» خب عمو جان، تو اول قاشق منو پس بده، بعد بیا دربارهٔ کمون اولیه بحث کنیم.اینجا دقیقاً باید فرق بذاریم بین کمونیسم واقعی و کمونیسم مرکزگرا. کمونیسم واقعی باید از پایین شروع کنه، از بدنِ زخمی، از زمینِ غارت‌شده، از زبانِ ممنوع، از زنِ سرکوب‌شده، از کارگرِ بی‌نان، از تبعیدی، از کولبر، از زندانی سیاسی، از دهقانی که زمینش رو مرز بلعیده، از مادری که بچه‌ش رو توی جنگ دولت‌ها گم کرده. اما کمونیسم مرکزگرا از بالا شروع می‌کنه؛ از فرمول، از کتاب، از حزب، از مرکز، از یک انسان انتزاعی.

این انسان انتزاعی خیلی خوش‌تیپه؛ نه لهجه داره، نه زخم داره، نه قومیت داره، نه خاک داره، نه خاطره داره. شبیه مانکنه تو ویترین. به درد سخنرانی می‌خوره، ولی به درد زندگی نمی‌خوره. اینجا باید گفت کمونیسمی که نتونه زخم کوردستان رو بفهمه، کمونیسم نیست؛ فقط نیشن‌استیتِ بی‌پرچمه که خودش رو سرخ کرده.حکمت با «ناسیونالیسم کوردی» دعوا داشت. خب بپرسیم: کدوم ناسیونالیسم کوردی؟ آیا هر کسی گفت کوردستان استعمار شده، ناسیونالیسته؟ هر کسی گفت زبانم را می‌خواهم، ناسیونالیسته؟ هر کسی گفت مرزهای تحمیلی من را پاره کرده‌اند، ناسیونالیسته؟ هر کسی گفت نفت کرکوک، گاز، آب، کوه، راه، کریدور، خاک و نیروی کار کوردستان زیر نظم دولت‌های مرکزگرا غارت شده، ناسیونالیسته؟ این دیگه مثل اینه که کسی از درد دندون ناله کنه، تو بهش بگی: «زیادی دهان‌محوری داری!» خب معلومه آدم از همون جایی داد می‌زنه که درد می‌کنه. کورد از کوردستان می‌گه، چون زخم اونجاست. چون تاریخ اونجاست. چون چاقو اونجا فرو رفته.از نگاه استعمار انرژی، کوردستان فقط قربانی تعصب قومی نشده؛ قربانی نقشهٔ بزرگ‌تری شده. اینجا مسئله فقط این نیست که فلان دولت از کورد خوشش نمی‌اومده. مسئله اینه که کوردستان توی قلب زاگرس، توی مسیر نفت و آب و راه و ارتش و مرز و بازار و کریدور نشسته. برای همین باید تکه‌تکه می‌شد. باید بین دولت‌ها تقسیم می‌شد. باید هر بخشش یک اسم اداری می‌گرفت. باید «اقلیت» می‌شد. باید از ملت به «مسئله» تبدیل می‌شد. باید از سرزمین به «منطقهٔ امنیتی» تبدیل می‌شد. باید از تاریخ به «پرونده» تبدیل می‌شد. حالا اگه یه جریان چپ بیاد و این همه سازوکار رو نبینه و فقط بگه «ناسیونالیسم کوردی خطرناکه»، عملاً داره برای مرکز جاده صاف می‌کنه. حالا خودش هرچقدر هم نیتش پاک باشه، نتیجه‌اش اینه که کورد دوباره بی‌زبان می‌شه.این همون باید متذکر شد پروژهٔ حکمت ضدکمونیستی بود. چرا؟ چون کمونیسم اگر از استعمار حرف نزنه، اگر از ملت‌های بی‌دولت حرف نزنه، اگر از سرزمینِ غارت‌شده حرف نزنه، اگر از انرژی و ژئوپلیتیک و مرز و دولت‌سازی استعماری حرف نزنه، تبدیل می‌شه به یه مذهب سکولار. یعنی یه مشت شعار قشنگ که آدم‌ها باید خودشون رو باهاش تطبیق بدن، نه اینکه اون شعارها بیان درد واقعی آدم‌ها رو بفهمن.

کمونیسم حکمت، به جای اینکه بره توی گل‌ولای تاریخ کوردستان، پاش رو تمیز نگه داشت و از پیاده‌روی نظریه رد شد. اما تاریخ با کفش واکس‌زده فهمیده نمی‌شه؛ تاریخ رو باید با پای خاکی رفت.اینجا یه کلیشه هست، ولی کلیشه وقتی درست استفاده بشه مثل چاقوی آشپزخونه‌ست؛ هم می‌تونه نون ببره، هم پرده رو پاره کنه. می‌گن: «شیطان همیشه با قیافهٔ زشت نمیاد، گاهی با کت‌وشلوار میاد.» ضدکوردی هم همیشه با فحش نمیاد. گاهی با زبان برابری میاد. گاهی می‌گه: «همه انسانیم»، اما منظورش اینه که تو حق نداری از کورد بودنت حرف بزنی. گاهی می‌گه: «طبقه مهم‌تر از ملته»، اما منظورش اینه که سرزمین تو مهم نیست. گاهی می‌گه: «ناسیونالیسم بده»، اما منظورش اینه که فقط ناسیونالیسم ملت غالب حق داره خودش رو اسم دیگری بذاره: قانون، امنیت ملی، تمامیت ارضی، وحدت طبقه، انقلاب.این ترفند خیلی قدیمیه. مرکز همیشه برای خودش اسم‌های قشنگ پیدا می‌کنه. وقتی شاه بود، اسمش بود «تمدن». وقتی جمهوری اسلامی شد، اسمش شد «امت». وقتی چپ مرکزگرا حرف زد، اسمش شد «طبقه». اما ته قصه یکیه: کورد نباید خودش رو با نام خودش صدا بزنه. کورد باید یا ایرانی باشه، یا مسلمان باشه، یا کارگر باشه، یا شهروند باشه، یا اقلیت باشه، یا نیروی محلی باشه؛ فقط نباید بگه من سوژهٔ سیاسی کوردستانم. چون همین جمله، یعنی زلزله. یعنی نقشه می‌لرزه. یعنی قراردادها عرق می‌کنن. یعنی نفت بوی خون می‌گیره. یعنی مرز از حالت مقدس درمیاد و معلوم می‌شه با خط‌کش کشیده شده، نه با ارادهٔ مردم.حکمت دقیقاً همین نقطه را خنثی می‌کرد. او می‌خواست کوردستان را از سیاستِ سرزمینی خالی کند و ببرد داخل سیاستِ طبقاتیِ مجرد. اما کوردستان بدون سرزمین یعنی چی؟ مثل شعر بی‌زبان است، مثل تنبور بی‌سیم است، مثل مادر بی‌صداست، مثل کوه بی‌سایه است. تو نمی‌تونی به کورد بگی از کوردستان حرف نزن و بعد ادعا کنی داری رهایش می‌کنی. این شبیه اینه که به آدمی که توی چاه افتاده بگی: «برای نجات، لطفاً دربارهٔ چاه صحبت نکن؛ چاه‌محوری خطرناکه.»حالا یه عده میان می‌گن: «ولی حکمت علیه جمهوری اسلامی بود.» خب باشد. هر کسی علیه جمهوری اسلامی بود که خودبه‌خود رفیق کوردستان نمی‌شود. خیلی‌ها علیه جمهوری اسلامی‌اند، ولی هنوز با کله توی همان منطق دولت-ملت مرکزگرا زندگی می‌کنند. یکی شاه‌طلبه، یکی لیبراله، یکی جمهوری‌خواهه، یکی چپه، یکی سکولاره؛ اما وقتی پای کوردستان میاد، همه‌شون یهو پسرعمو می‌شن. همه‌شون می‌گن: «فعلاً مسئله اصلی چیز دیگری است.» یکی می‌گه اول دموکراسی، یکی می‌گه اول طبقه، یکی می‌گه اول سکولاریسم، یکی می‌گه اول تمامیت ارضی، یکی می‌گه اول سرنگونی. کورد همیشه باید صبر کند. کورد همیشه باید بعداً حرف بزند. کورد همیشه باید فعلاً ساکت باشد. انگار تاریخ کوردستان یه اتاق انتظاره، شماره دستشه، ولی نوبتش هیچ‌وقت نمی‌رسه.اینجاست که کتاب «استعمار انرژی و تجزیهٔ کوردستان» می‌گه نه عزیزم، این «بعداً» خودش ابزار استعماره. استعمار همیشه به ملت‌های بی‌دولت می‌گه بعداً. اول جنگ جهانی، بعداً شما. اول نفت، بعداً شما. اول ثبات منطقه، بعداً شما. اول انقلاب، بعداً شما. اول طبقه، بعداً شما. اول دموکراسی، بعداً شما. و این بعداً، صد سال طول می‌کشه. این بعداً، می‌شه قبرستان. این بعداً، می‌شه زبان ممنوع. این بعداً، می‌شه کولبری. این بعداً، می‌شه بمباران شیمیایی. این بعداً، می‌شه زندان. این بعداً، می‌شه مهاجرت.پس نقد حکمت از نگاه من، نقد یک فرد نیست؛ نقد یک الگوست. الگوی چپی که استعمار را فقط وقتی می‌فهمد که استعمارگر انگلیسی کلاه شاپو داشته باشد و کشتی داشته باشد و کمپانی هند شرقی داشته باشد. اما وقتی استعمار شکل ایرانی می‌گیرد، وقتی دولت-ملت منطقه‌ای، با ارتش و مدرسه و نفت و مرز و زبان رسمی، ملت‌های بی‌دولت را می‌جود، این چپ یهو کور می‌شود. می‌گوید این دیگر استعمار نیست، این «مسئله ملی» است. بعد هم مسئله ملی را می‌گذارد زیر پوشهٔ ناسیونالیسم و می‌بنددش. چه تمیز! چه مرتب! مثل کارمند بایگانی که پروندهٔ جنایت را اشتباهی بگذارد توی کشوی «اختلافات خانوادگی».

لذا باید بیان کرد حکمت نمایندهٔ همون چپیه که کوردستان رو مصرف کرد، اما کوردستان رو به رسمیت نشناخت. از فضای کوردستان، از امکان سیاسی کوردستان، از پناه جغرافیایی کوردستان، از شکاف دولت مرکزی در کوردستان استفاده کرد، اما وقتی کوردستان خواست به زبان خودش حرف بزنه، گفت: «این ناسیونالیسمه.» این دقیقاً مثل مهمونی می‌مونه که بیاد خونه‌ت، از نون و نمکت بخوره، زیر سقفت بخوابه، بعد صبح بلند شه بگه: «اصلاً این خونه‌دوستی شما ارتجاعیه.» خب رفیق، لااقل کفشاتو بپوش، بعد علیه مفهوم خانه تز بده.این حرف‌ها یعنی چی؟ یعنی ما باید بگیم کمونیسم بدون کوردستان، آزادی بدون سرزمین، برابری بدون زبان، طبقه بدون تاریخ، همه‌شون نصفه‌نیمه‌اند.

کمونیسمی که نمی‌فهمد کوردستان چطور به انرژی وصل است، چطور نفت و گاز و آب و راه و مرز بدنش را پاره کرده‌اند، چطور دولت‌های ایران و ترکیه و عراق و سوریه هر کدام بخشی از این بدن را در دستگاه خودشان هضم کرده‌اند، آن کمونیسم فقط ظاهرش رادیکاله. باطنش محافظه‌کاره. چون رادیکال بودن یعنی رفتن سر ریشه. ریشهٔ وضعیت استعماری کورد فقط سرمایه نیست؛ سرمایه هست، اما تنها نیست. ریشه، دولت-ملت است. ریشه، استعمار انرژی است. ریشه، مرز تحمیلی است. ریشه، امنیتی‌سازی جغرافیاست. ریشه، انکار ملت بی‌دولت است. ریشه، تبدیل کوردستان به حاشیهٔ چند مرکز است.حکمت این ریشه‌ها را به اندازهٔ کافی ندید. برای همین پروژه‌اش از نگاه من، یک جور «ضدکمونیسم در لباس کمونیسم» بود. چون کمونیسمی که به جای آزادکردن مردم از نام‌های تحمیلی، نام واقعی‌شان را هم ازشان بگیرد، دیگر رهایی‌بخش نیست. کمونیسمی که به کورد بگوید برای رهایی باید کمتر کورد باشی، این کمونیسم نیست؛ این بازآموزی مرکز است. این همان مدرسهٔ دولت است، فقط تخته‌سیاهش قرمز شده.آخرش هم قصه خیلی ساده است. کوردستان به کسی بدهکار نیست که برای اثبات رهایی‌خواهی خودش، اول خودش را انکار کند. کورد لازم نیست برای اینکه چپ باشد، از کوردستان خجالت بکشد. لازم نیست برای اینکه جهانی باشد، از زاگرس پایین بیاید و در مرکز حل شود. لازم نیست برای اینکه کارگر باشد، زبان کوردیش را قایم کند. لازم نیست برای اینکه ضدسرمایه‌داری باشد، استعمار انرژی را فراموش کند. اتفاقاً چپ واقعی در کوردستان از همین‌جا شروع می‌شود: از پیوند طبقه با خاک، زن با آزادی، زبان با قدرت، انرژی با استعمار، کارگر با ملت بی‌دولت، و رهایی با نام واقعی مردم.

پس اگر بخوایم با زبان خیلی ساده، منصور حکمت (ژوبین رازانی) برای من فقط یک تئوریسین چپ نبود؛ نماد یک بن‌بست بود. بن‌بست چپی که می‌خواست جهان را آزاد کند، اما نمی‌توانست کوردستان را درست ببیند. می‌خواست انسان را نجات دهد، اما از انسانِ کورد می‌خواست اول زخمش را سانسور کند. می‌خواست از طبقه حرف بزند، اما نمی‌فهمید طبقه در کوردستان روی مینِ تاریخ راه می‌رود.