وُوک، از چپ تا راست

وُوک، از چپ تا راست

جیمز لینزی

بار دیگر باید توضیح دهیم که «ووک» Woke معنای بسیار مشخصی دارد. نام دقیق‌تر آن «خودفریبی عامدانه» است. این عبارت، نه بیشتر و نه کمتر از همین معنا را می‌رساند. نکته بحث‌برانگیزی که من مطرح کرده‌ام این است که چنین خودفریب انتقادی می‌تواند همان‌قدر که در چپ وجود دارد، در راست نیز پدیدار شود.

ووک یک جهان‌بینی است

«ووک» یک جهان‌بینی است؛ به‌طور مشخص یک جهان‌بینی کنش‌گرانه. تمامی نظریه‌پردازان «ووک» در جناح چپ آن را به‌عنوان یک جهان‌بینی می‌فهمند؛ چه مستقیماً از واژه «ووک» استفاده کنند، چه اصطلاحات پیچیده‌تری مانند «ساخت‌گرایی انتقادی» یا «هرمنوتیک انتقادی» (همان‌گونه که کینچِلو به‌کار می‌برد) استفاده کنند، یا از اصطلاحات ملایم‌تری مانند «لنزهای نظری» که فعالان هویتی چپ سال‌ها به‌کار گرفته‌اند، بهره ببرند. برای مثال، کینچِلو کاملاً صریح و دقیق از آن به‌عنوان یک «جهان‌بینی» (Weltanschauung) یاد می‌کند و پائولو فریره و هنری ژیرو از آن به‌عنوان یک «بینش دائمی و پیامبرگونه» یاد می‌کنند.

کینچِلو این نکته را به‌طور ویژه روشن می‌سازد. او در کتاب «ساخت‌گرایی انتقادی: یک درآمد» (متنی که من مدت‌هاست از آن با عنوان «کتاب ووک» یاد می‌کنم) از همان آغاز می‌نویسد:

«در این بستر یکپارچه، ساخت‌گرایی انتقادی به یک جهان‌بینی تبدیل می‌شود؛ جهان‌بینی‌ای که معنایی درباره ماهیت وجود انسانی ایجاد می‌کند.» ووک یعنی اینکه فرد نسبت به یک «نظام معنایی انتقادی» برای زندگی خود «بیدار» شده باشد (به تعبیر کینچِلو). به همین دلیل است که ووک حالتی شبیه باورهای دینی و رفتاری شورمندانه و مطلق‌نگر پیدا می‌کند.

اینکه ووک یک جهان‌بینی است، یعنی ووک روشی برای دیدن جهان و عمل‌کردن در آن است. این جهان‌بینی بر یک الگوی تضادمحور در فهم جامعه استوار است: تمایز میان «سرکوبگر» و «سرکوب‌شده» که به‌صورت یک اصل فراگیر برای سازمان‌دهی تمامی ساختارهای اجتماعی در نظر گرفته می‌شود و همه افراد ناگزیر بخشی از آن هستند. در این نگاه، سرکوبگران دشمن‌اند و سرکوب‌شدگان، صرفاً به‌دلیل قربانی‌بودن، به‌طور پیشینی محق و بافضیلت‌اند. این منازعه، منازعه‌ای کلی و تعریف‌کننده ساختار جامعه است، نه چیزی جزئی یا محدود.

«بیدار شدن» به این باور که جهان چنین سازمان یافته است، همان «داشتن آگاهی انتقادی» است. این یعنی ووک‌بودن. نه بیشتر؛ نه کمتر؛ نه چیز دیگر.

آگاهی راستین و کاذب
در دیدگاه «ووک»، بیشتر افراد جامعه «خواب» هستند؛ یعنی فاقد آن «آگاهی» لازم برای درک نگاه (به‌زعم آنان پنهان و «حقیقی») به جهان‌اند. بسیاری از ستمگران در خواب‌اند و از همدستی خود در نظام ظالمانه آگاه نیستند. بیشتر ستمدیدگان نیز در خواب‌اند و نمی‌دانند که تحت ستم قرار دارند. هر دو گروه نوعی «آگاهی کاذب» دارند. از منظر جهان‌بینی ووک، این نگاه خام و نادرست به جهان توسط ستمگران، چه خودآگاه و چه ناخودآگاه، برای حفظ وضعیت و امتیازاتی که تنها آنان از آن بهره‌مند می‌شوند، ایجاد و تقویت می‌شود.
وظیفهٔ اصلی اقلیتی که «بیدار» هستند، «بیدار کردن» دیگران است؛ یعنی کمک به آن‌ها تا جهان‌بینی تعارض‌محورِ ووک را بپذیرند. آن‌ها «ووک» نامیده می‌شوند چون «بیدار» شده‌اند (Erwache در آلمانی، همان واژه‌ای که در شعار نازی‌ها «Deutschland Erwache!» به معنای «آلمان بیدار شو!» به‌کار می‌رفت). بد نیست یادآوری کنیم که واژهٔ آلمانی Weltanschauung همان واژه‌ای است که در ترجمهٔ «نبرد من» هیتلر به «مفهوم جهان» برگردانده شده است؛ و در آنجا به «مفهوم نژادگرایانهٔ جهان» حزب نازی اشاره دارد. یکی از مأموریت‌های نازی‌ها «بیدار کردن» مردم (Erwache) نسبت به این جهان‌بینی بود؛ و از این منظر می‌توان گفت آنان نیز در پی نوعی «ووک» بودند.
از آنجا که در نگاه ووک تقریباً همه در خواب‌اند، بنابراین «ارتقای آگاهی» نخستین و اصلی‌ترین کار افراد ووک است. آن‌ها باید «آگاهی انتقادی» را در دیگران ایجاد کنند تا این افراد نیز سپس در «همبستگی» با آنان بپیوندند و برای دستیابی به قدرت و جایگاه برتر در جامعه، فرهنگ، سیاست و اقتصاد تلاش کنند و جهان را از منظر «ووک» اداره نمایند.

ووک به‌مثابه آگاهی انتقادی
آن آگاهی به‌اصطلاح پنهان اما «حقیقی» که فرد ممکن است با آن «بیدار» شود، می‌تواند شکل‌های گوناگونی داشته باشد، اما همیشه ماهیت آن همین است که پیش‌تر توضیح داده شد. یعنی افراد ووک می‌توانند بسیاری از گروه‌ها یا «نظام‌ها» را عامل «سرکوب» (اغلب سرکوب خودشان) بدانند، و همین تنوع عواملِ اتهام، گونه‌های مختلفی از یک کل بزرگ‌تر به نام «ووک» پدید می‌آورد. این آگاهی می‌تواند آگاهی طبقاتی باشد، آگاهی نژادی، آگاهی فمینیستی یا انواع دیگر. همچنین می‌تواند به شکل آگاهی هویتی ملی‌گرایانه یا واکنشی ظاهر شود که معمولاً به جناح راست سیاسی نسبت داده می‌شود، از جمله آنچه «مفهوم نژادمحور جهان» خوانده شده است؛ که از این منظر، «ووک راست‌گرا» نیز ممکن است.
در کل، آگاهی «بیدارشده» ووک همیشه یک آگاهی انتقادی است، که دوباره تأکید می‌کنم ماهیتی بسیار مشخص دارد. نویسندگان بی‌تردید وابسته به چپ، آن را چنین تعریف می‌کنند: «آگاهی انتقادی، هستهٔ آموزش عدالت اجتماعی است؛ یعنی نوعی آگاهی فزاینده نسبت به جهان و ساختارهای قدرتی که آن را شکل می‌دهند.» چپ‌گرایی آن‌ها، این آگاهی را به حوزه «عدالت اجتماعی»، که نوعی برابری‌طلبی رادیکال است، گسترش می‌دهد، اما آنچه آن را «ووک» می‌کند خودِ آگاهی است: «یک آگاهی افزایش‌یافته نسبت به جهان و ساختارهای قدرت مؤثر بر آن.»
ووک راست‌گرا نیز همین نوع آگاهی را خواهد داشت اما آن را در جهت «عدالت اجتماعی» به‌کار نمی‌گیرد. بلکه آن را در راستای ارزش‌ها و آرمان‌ سلسله‌مراتبی و اولویت‌های خود هدایت می‌کند، اما همچنان به سبب داشتن آن آگاهی انتقادی در شیوهٔ نگاه و کنش در جهان، «ووک» محسوب می‌شود. پائولو فریره آن را «دیدن دلایل پشتِ واقعیت‌ها» می‌نامد. البته «دلایل پشت واقعیت‌ها» از سوی جهان‌بینی ووک تعیین می‌شود؛ به این معنا که واقعیت‌ها از دریچهٔ «تعبیر» و «تفسیر» خاصی دیده می‌شوند که خود مؤید همان جهان‌بینی است. می‌توان گفت این رویکرد در پی «درک‌کردن» است نه کشف حقیقت؛ آن هم در چارچوبی از پیش‌تعیین‌شده برای اینکه جهان چگونه باید، یا بهتر بگوییم «باید»، درک شود.
یکی دیگر از نویسندگان بی‌تردید وابسته به جریان چپ، آگاهی انتقادی را این‌گونه توصیف می‌کند: «آگاهی انتقادی نشان می‌دهد که چگونه افراد تحت‌ستم یا به حاشیه‌رانده‌شده می‌آموزند شرایط اجتماعی خود را به‌طور انتقادی تحلیل کنند و برای تغییر آن‌ها اقدام نمایند.» بنابراین، جوهرهٔ آگاهی انتقادی این است که احساس یا تلقیِ تحت‌ستم بودن نسبت به شرایط اجتماعی-سیاسی وجود داشته باشد و تلاش فعال برای تغییر آن‌ها صورت پذیرد. این حالت منحصر به نیروهای چپ نیست.

برخورد با مخالف به سبک ووک
روش‌هایی که افراد ووک برای از میان بردن دشمنان خود به‌کار می‌برند (پیش از آنکه قدرت انجام این کار را به‌صورت فیزیکی و مستقیم به‌دست آورند) عبارت است از: الف) نابودی فکری، ب) نابودی اخلاقی، ج) نابودی روانی.
جهان‌بینی ووک و بسیاری از الگوهای سوءاستفاده روان‌پریشانه در این جهت به‌کار می‌روند که دشمنان را از نظر فکری ناقص جلوه دهند (معمولاً با نشان دادن این‌که آن‌ها آموزه‌های ووک را درک نمی‌کنند)، از نظر اخلاقی فاسد یا هم‌دست با «شرّ بزرگ» جامعه معرفی کنند (یا مدعی شوند از سوی آن سود می‌برند)، یا از نظر روانی مشکل‌دار جلوه دهند (مثلاً بگویند او «دیوانه» است یا ارتباطش با واقعیت قطع شده، چون با دکترین ووک و جمع زورگوی حامی آن همراهی نمی‌کند).
نکتهٔ سوم این است که افراد ووک باید به‌عنوان کنش‌گر علیه نظامی ناعادلانه که خود در آن حضور دارند عمل کنند. هدف کاملِ «بینش پیامبرگونهٔ دائمی» در آموزهٔ ووک، چنان‌که هنری ژیرو در مقدمهٔ کتاب «سیاست‌های آموزش» (۱۹۸۵) اثر پائولو فریره توضیح می‌دهد، «تغییر جهان» مطابق با دیدگاه‌های رادیکال آن است. ژیرو می‌گوید: ووک عمل می‌کند «چراکه پادشاهی خدا را چیزی می‌داند که باید بر روی زمین ساخته شود، اما تنها از راه ایمان به انسان‌ها و ضرورت مبارزه‌ای دائمی.»
از این رو، کنش‌گری ووک ذاتاً جمع‌گرایانه و آمیخته با نوعی تعصب دینی است و باور دارد که وظیفه‌اش ساختن جهانی کامل (آرمان‌شهر) است، جهانی که تنها در صورتی ممکن می‌شود که همهٔ مردم و تمام ساختارها با آموزه‌های آن همسو شوند. فریره این آگاهی بیدارشده را «آگاهی انتقادی» می‌نامید، مفهومی که احتمالاً خود او وضع کرده باشد. او می‌گفت هدف آگاهی انتقادی «انقلاب فرهنگی دائمی» است. ووک چیزی را بنا نمی‌کند؛ یا انقلاب می‌کند تا قدرت را به دست گیرد یا اگر نتواند، ویران می‌کند.
بنابراین، ووک فقط به این معناست: «داشتن آگاهی انتقادی و عمل کردن بر اساس آن.» نه معنای دیگری دارد و نه شامل کسی می‌شود که چنین آگاهی و کنشی ندارد.

قدرت در جای حقیقت
ریشهٔ این رویکرد در ادبیات نئومارکسیستی نظریهٔ انتقادی است که به‌طور معمول با مکتب فرانکفورت پیوند دارد. در این چارچوب، «یادگیرندهٔ انتقادی» کسی است که توانمند و برانگیخته برای جست‌وجوی عدالت و رهایی باشد. پداگوژی انتقادی، ادعاهایی را که دانش‌آموزان در پاسخ به مسائل عدالت اجتماعی مطرح می‌کنند، نه به‌عنوان گزاره‌هایی که باید از نظر ارزشِ صدق ارزیابی شوند، بلکه به‌عنوان بیان‌هایی از قدرت تلقی می‌کند که کار آن‌ها بازتولید و تثبیت نابرابری‌های اجتماعی است. مأموریت این رویکرد آن است که به دانش‌آموزان بیاموزد چگونه قدرت شکل‌دهندهٔ فهم ما از جهان را شناسایی و ترسیم کنند. این نخستین گام در مقاومت و دگرگونی بی‌عدالتی‌های اجتماعی است. با پرسش‌گری دربارهٔ سیاست‌های تولید دانش، این سنت همچنین کاربرد ابزارهای مرسوم «تفکر انتقادی» را برای سنجش کفایت معرفتی زیر سؤال می‌برد.
آنچه او می‌گوید این است که تفکر انتقادیِ مرسوم خود فاسد و فسادزا است، زیرا مهم‌ترین عامل در فهم و سنجش ایده‌ها، بررسی این نیست که آن‌ها درست، دقیق، معتبر یا منطقی‌اند یا نه، بلکه این است که چگونه توسط قدرت شکل گرفته‌اند. تمرکز او بر نابرابری‌ها و «عدالت اجتماعی» است چون یک اندیشمند چپ‌گراست؛ اما آنچه او را «ووک» می‌کند این باور است که ریشهٔ شناخت، بررسی ساختارهای قدرت است.
در تفکر ووک، هر چیزی که با اندیشهٔ ووک مخالفت کند، یک کاربست ناعادلانه از قدرت فاسدی به‌شمار می‌آید که جامعه را اداره می‌کند. هیچ‌کس در پی حقیقت نیست؛ همه در حال بازتولید قدرت‌اند. هیچ قلمرو بی‌طرفی وجود ندارد. کینچلو نیز دقیقاً همین نکته را بیان می‌کند: «ساخت‌گرایی انتقادی بر ایدهٔ ساخت‌گرایی بنا شده است. ساخت‌گرایی بیان می‌کند که هیچ دیدگاهی بی‌طرف نیست—هیچ چیز پیش از آنکه آگاهی آن را به چیزی قابل ادراک تبدیل کند، وجود ندارد.» و آن‌جایی که «انتقادی» با «ساخت‌گرایی» تلاقی می‌کند، فهم این نکته است که ادراک توسط قدرت نظام‌مند شکل می‌گیرد.
این شیوهٔ اندیشیدن همان داشتن آگاهی انتقادی است. این همان چیزی است که «ووک بودن» معنی می‌دهد. خواه بپسندیم، خواه نه، «ووک راست‌گرا» نیز به‌طور گسترده این ایده را پذیرفته است که هیچ گونه موضع خنثی وجود ندارد و بنابراین دیدگاه‌هایی غالب خواهند شد که با قدرت بیشتری تحمیل شوند.
باز هم باید گفت: این شیوهٔ اندیشیدن همان معنای ووک است.

ووک و «روش‌های دیگرِ دانستن»
از آنجا که نظریهٔ انتقادی باور دارد قدرت همهٔ جنبه‌های جامعه را شکل می‌دهد، نتیجه آن است که نظریهٔ انتقادی قدرت موجود را نقد می‌کند تا آن را با قدرت دیگری، که در عمل همان‌قدر اقتدارگرا و سوءاستفاده‌گر است، جایگزین کند (اساس آن، این پیش‌فرض پنهان و در مواردی آشکار است که می‌گوید همه‌چیز در نهایت قدرت است و هر قدرتی نهایتاً سرکوب‌گر است). انجام این کار همان «ووک بودن» است. کسانی که چنین نمی‌کنند، حتی اگر ساختارهای واقعاً ستمگر را نقد کنند— ووک محسوب نمی‌شوند.
آگاهی انتقادی به‌ویژه در این مورد حساس است که قدرت چگونه توانایی ما برای دانستن و رساندن ایده‌ها را شکل می‌دهد. این رویکرد پیش از هر چیز یک الگوی مارکسیستیِ شناخت است («قدرت دانش را مدیریت می‌کند»)، مگر آنکه بپذیریم کل پروژهٔ «ووک» پیش از آنکه مارکسیستی باشد، نوعی تفکر گنوستیک است (که می‌توان گفت چنین است).
آگاهی انتقادی تا حدی به این معناست که باور داشته باشیم توانایی شناخت و انتقال اندیشه‌ها کاملاً تحت کنترل یک نخبگان نامشروع است که از موقعیت خود برای نگه داشتن دیگران در وضعیت «آگاهی کاذب» به سود طبقهٔ ستمگر بهره می‌برند. از این منظر، آگاهی انتقادی نوعی تئوری توطئه است. بنابراین، ووک نیز گونه‌ای تئوری توطئه دربارهٔ شناخت به‌علاوهٔ ساختار جامعه است.
در نتیجه، ووک «روش‌های دیگرِ دانستن» و «دانش‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده» را بر «دانش‌های تثبیت‌شده» ترجیح می‌دهد؛ چون باور دارد دانش‌های پذیرفته‌شده به‌واسطهٔ همان قدرت نظام‌مند فاسد شده‌اند. کینچِلو در این زمینه کاملاً صریح است: «ساخت‌گرایان انتقادی برای دانش‌های سرکوب‌شده ارزش قائل‌اند.» یعنی باور به اینکه آنچه «آن‌ها» ظاهراً «نمی‌خواهند تو بدانی» از نظر معرفتی از آنچه «اجازه داده می‌شود بدانی» معتبرتر است. ووک بدین ترتیب نوعی تئوری توطئه دربارهٔ فرآیند دانستن شکل می‌دهد.
بار دیگر تأکید می‌شود که دلیل باور ووک‌ها به چنین چیزهایی این است که اعتقاد بنیادین ووک آن است که قدرت سیاسی همه‌چیز را تعیین می‌کند («دانش را مدیریت می‌کند») و قدرت سیاسی در دست نخبگان نامشروع است که با دست‌کاری دانش و ارتباطات، دیگران را «خواب‌زده» و بی‌خبر نگاه می‌دارند (گسترش «آگاهی کاذب»).
از این منظر، آنچه «نخبگان قدرتمند و فاسد ظاهراً نمی‌خواهند مردم بدانند» از نگاه ووک «احتمالاً درست‌تر» و برتر است، نه چون واقعاً درست است، بلکه صرفاً چون «دانش سرکوب‌شده» تلقی می‌شود. ترجیح دادن «دانش‌های حاشیه‌ای»، که معمولاً «روش‌های دیگرِ دانستن» نامیده می‌شود، و این باور که این دانش‌ها به دلیل دسیسهٔ قدرت کنار زده شده‌اند، بخش مهمی از معنای ووک است. داشتن دیدگاه مخالف یا نامتعارف به‌تنهایی به معنای ووک بودن نیست.

ووک به‌مثابه یک اجماع نامشروع
ووک دغدغهٔ حقیقت ندارد؛ دغدغهٔ آن قدرت است. بنابراین، ووک نمی‌تواند جایگاه خود یا جایگاه «بی‌ارزش» مخالفانش را بر پایهٔ حقیقت یا خیر تعیین کند. این کار تنها از راه سازه‌انگاری ممکن است؛ همان‌گونه که کینچِلو توضیح داده است. یعنی ووک، خوب و بد را از طریق شکل‌دهی به باور عمومی یا حتی ایجاد «ظاهری از باور عمومی» که در واقع وجود ندارد، تعیین می‌کند.
در نگاه ووک، آنچه «درست»، «معتبر» یا «خوب» تلقی می‌شود چیزی است که با جهان‌بینی ووک همخوانی داشته باشد و به گسترش و اجرای آن کمک کند. و آنچه «نادرست»، «نامعتبر» یا «شر» (یا به اصطلاح امروزی «سوخته») شمرده می‌شود، چیزی است که با این جهان‌بینی ناسازگار باشد و مانع گسترش آن شود. بخشی از داشتن آگاهی انتقادی، پذیرفتن همین تصویر دگرگون‌شده و برساخته از واقعیت است؛ چیزی که ژان-فرانسوا لیوتار، فیلسوف پست‌مدرن، آن را «مشروع‌سازی از طریق پارالوجی(استدلال ظاهرا منطقی اما نادرست)» (و همچنین «فرااخلاق ووک») نامیده است.
به همین دلیل، ووک با استفاده از سازوکارهای فرقه‌ای و تکنیک‌های ماکیاولیستی (از جمله بسیج جمعی و دستکاری در ربات‌های شبکه‌های اجتماعی) می‌کوشد دیدگاه‌های خود را بسیار پرطرفدار و دیدگاه‌های مخالف را بسیار بی‌طرفدار جلوه دهد. محبوبیت در میان پیروان ووک (بر اساس معیارهای پارالوجی و فرااخلاق آن) معیار «اعتبار» است. حقیقت اهمیتی ندارد. چیزی که به‌نظر برسد «افراد درست» باور دارند (و اینکه چه کسانی را دوست دارند یا از آن‌ها بیزارند) اهمیت دارد. همین امر دلیل قدرت‌گیری ووک در شبکه‌های اجتماعی است.
بنابراین، ووک به‌طور ویژه در شبکه‌های اجتماعی عمل می‌کند تا تصویری کاملاً مصنوعی از این‌که چه چیزی محبوب یا نامحبوب است ایجاد کند؛ او این کار را از طریق روش‌های دستکاری و تقویت ساختگی و نیز محکوم‌سازی جمعی انجام می‌دهد. این ویژگی‌های مصنوعی، از جمله قلدری گسترده و کارزارهای انحرافی، درگام بعدی به‌عنوان نشانه‌های درستی، محبوبیت، مُد بودن و «پیشرو» بودن جریان ووک نمایش داده می‌شوند (برای مقایسه: نشریهٔ موسولینی، Avanti! به معنای «به پیش» نام داشت).
همهٔ این‌ها ساختگی و فاسد است، اما واقعی جلوه داده می‌شود و به‌گونه‌ای طراحی شده تا گمراه‌کننده و تضعیف‌کنندهٔ روحیه باشد. ووک واقعاً تا این حد بیمارگون و برهم‌زنندهٔ تعادل فکری است.

ووک به‌مثابه نخبگان بیرون از ساختار رسمی
افرادی که به معنای پیش‌گفته «ووک» شده‌اند، به‌طور خودکار نمایندهٔ یک «نخبگان» جدید محسوب می‌شوند؛ کسانی که «می‌دانند زمانه در چه وضعی است» و «سمت درست تاریخ» را تشخیص می‌دهند، زیرا به‌زعم خود از «آگاهی کاذب» رها شده و آگاهی انتقادی را پذیرفته‌اند. ووک بودن یعنی پذیرفتن نوعی نخبه‌گرایی ذهنی، اخلاقی و روانی بر پایهٔ این‌که فرد «بیدار شده» است.
این وضعیت می‌تواند به ووک‌های چپ اشاره داشته باشد که معتقدند «سمت درست تاریخ» را یافته‌اند. همچنین می‌تواند به ووک‌های راست اشاره کند که باور دارند «مقابلهٔ مارکسیستی با جامعه به نقطهٔ بحرانی رسیده» و بنابراین تنها راه‌حل، پاسخی کاملاً رادیکال و انقلابی است. این وضعیت همچنین مشابه نظر هربرت مارکوزه است که در مقالهٔ چپ‌گرایانهٔ خود در سال ۱۹۶۵ با عنوان «مداراى سرکوب‌گرانه» وضعیت جامعه را «فوریت» و «خطر آشکار و حاضر» معرفی می‌کند.
در هر سه مورد، ایده یکسان است: جامعه در آستانهٔ فروپاشی دانسته می‌شود و تنها این رادیکال‌های «بیدارشده» می‌توانند آن را نجات دهند، آن هم نه از طریق اصلاح، بلکه با برچیدن نظم موجود و جایگزینی آن با نظم ووک جدید، و در این میان، افراط‌گراییِ طرف مقابل را دلیل و توجیه ضرورت این دگرگونی معرفی می‌کنند.
مارکوزه این موضوع را چنین بیان می‌کند، و اگر ندانیم گوینده مارکوزه است، به غیر چند واژه مختص چپ، تشخیص آن از سخنان مشابه ووک راست ممکن نیست:
«تمام دورهٔ پسافاشیستی، دورانی است مملو از خطر آشکار و حاضر. بنابراین، آرام‌سازی حقیقی مستلزم سلب مدارا پیش از عمل است، یعنی در همان مرحلهٔ ارتباطات در گفتار، نوشتار و تصویر. چنین تعلیق شدیدی از حق آزادی بیان و آزادی تجمع، تنها در صورتی موجه است که کل جامعه در خطر جدی باشد. من تأکید می‌کنم که جامعهٔ ما در چنین وضعیت اضطراری قرار دارد و این وضعیت به حالت عادی بدل شده است. دیدگاه‌ها و “فلسفه‌ها” دیگر نمی‌توانند در یک رقابت صلح‌آمیز و عقلانی برای اقناع و جلب حمایت با یکدیگر برابری کنند؛ “بازار ایده‌ها” به‌دست کسانی سازمان‌دهی و محدود می‌شود که منافع ملی و فردی را تعیین می‌کنند. در این جامعه، که ایدئولوگ‌ها پایان ایدئولوژی را اعلام کرده‌اند، آگاهی کاذب به آگاهی عمومی بدل شده است، از دولت تا آخرین افراد جامعه.»
این توصیف همان منطق مشترک هر شکل از ووک است: بحران، رهایی از آگاهی کاذب، و ضرورت انقلاب برای جایگزینی نظم موجود.

نخبه‌گرایی چپ در راست
آنچه مارکوزه در بالا توصیف می‌کند برای اکثر مردم مضحک، توتالیتر و هیستریک به‌نظر می‌رسد. او عملاً در نام تهدید دائمیِ «فاشیسم» که قرار است دوباره سر برآورد، از استبداد دفاع می‌کند. «ووکِ راست» معتقد است بیش‌تر جامعه با او موافق است و آن استبدادی را که او خواهانش است «اجماع پساجنگ» می‌خوانند.
آن‌ها می‌گویند وقتی مارکوزه از «تمام دورهٔ پسافاشیستی» حرف می‌زند، منظورش همان فضای پساجنگ است که در آن باید فاشیسم کنترل شود. آن‌ها باور دارند که «کل جامعه»، نه فقط چپِ هیستریک، عمداً تا به امروز دقیقاً همان‌گونه عمل می‌کند که مارکوزه توصیف می‌کند. به‌زعم آن‌ها، جهان یک نظام گستردهٔ قدرت به‌نام «اجماع پساجنگ» ساخته تا آن‌ها را به‌عنوان «راستِ واقعی» و گمشده کنار بگذارد و حالا آن‌ها دارند از این سرکوب مارکوزه بیرون می‌آیند.
همان‌طور که می‌بینید، آن‌چه مارکوزه می‌طلبد لغو آزادی‌هاست، از جمله آزادی بیان و تجمع، تا به‌خاطر یک «بحران وجودی» فرضی مقابله شود. «ووکِ راست» همان ایده را برای همان دلایل—اما علیه ووکِ چپ—بیان می‌کند و از کارل اشمیت و مفاهیم او دربارهٔ «مجری بی‌قید» و «حالت استثنا» کمک می‌گیرد؛ ایده‌ای که می‌گوید در وضعیت اضطراری جامعه، حاکم «خارج از قید و بندِ قانون» باید عمل کند.
اگرچه این توجیه ووکِ راست برای کسب قدرت به‌منظور پایان دادن به ووکِ چپ در جامعهٔ ما است، اما همین توجیه نیز از سوی ووکِ چپ برای توجیه اقدامات دوران کووید–۱۹ استفاده شد، تا حدی که واکسن از طریق «مجوز استفاده اضطراری» (EUA) پیش برده شد. اشمیت این ایده‌ها را در کتابی که در ۱۹۳۳ برای نازی‌ها نوشت با عنوان «پایهٔ حقوقی دولت تمامیت‌خواه» به‌طور کامل شرح داد و توضیح داد چرا دولت توتالیتر نازی از نظر اخلاقی و حقوقی می‌تواند توجیه‌پذیر باشد. روشن است که تجربهٔ نازی‌ها فاجعه‌آمیز بود، و این نشان می‌دهد که این روش احتمالاً راه خوبی برای دوران ما نیست.
این طرز فکر، یک نخبه‌گرایی ذاتی را در همهٔ ووک‌ها تعریف می‌کند. چرا گفته می‌شود تنها آن‌ها هستند که شدت وخامت اوضاع و «علت واقعی» آن را می‌فهمند، بنابراین نخبگانی‌اند و باید رهبری کنند. چون تنها آن‌ها می‌دانند کدام «دانش‌ها» از راه «سرکوب» مشروع‌اند و کدام‌ها «تبلیغات» اند، پس تنها آن‌ها باید آموزش دهند و رهبری کنند. کسانی که آگاهی انتقادی دارند «بیدار» شده‌اند و باید آن‌های دارای «آگاهی کاذب» را که هرگز قادر به درک آن‌چه در اطرافشان می‌گذرد نیستند، هدایت کنند. هر کسی در مسیر آن‌ها باشد «نمی‌فهمد» و باید از میان برود.
ووک ذاتاً نخبه‌گرا است، هرچند همیشه وانمود می‌کند که چنین نیست و نمایندهٔ «مردم عادی» است، چه کارگر، چه اقلیت، چه اکثریت کنار رفته، یا «فولک» واقعیِ یک ملت.

نظریه نخبگانی ووک
اگر آگاه‌شدن از فریب‌هایی که از سوی نیروهای واقعاً فاسد صورت می‌گیرد و بیرون‌آمدن از «ماتریکس» را نوعی «قرص قرمز» تلقی کنیم، آگاهی انتقادی شبیه خوردن یک مشت قرص است؛ چند قرص قرمز و دست‌کم چند قرص سیاه.
«قرص قرمز» به دیدن واقعیت، به صورت آن‌گونه که هست اشاره دارد؛ یعنی خارج از ساختار قدرت سیستماتیک و دروغ‌های آن. «قرص سیاه» به دیدگاهی اشاره دارد که طبق آن، وضعیت خالی از اقدامات افراطی، رادیکال و انقلابی است و کاملا به ورطه ناامیدی فروغلطیده.
یک قرص قرمز ممکن است به معنای بیدارشدن باشد؛ چندین قرص قرمز به‌سوی ذهنیت توطئه‌محور می‌رود؛ و قرص سیاه صرفاً به فروپاشی روانی و یأس منجر می‌شود.
خوردن یک قرص قرمز می‌تواند اصلاح‌کننده باشد؛ خوردن چندتای آن می‌تواند انسان را دچار آشفتگی و توهم کند؛ و قرص سیاه اساساً نوعی سم است.
«ووک» همیشه نتیجهٔ خوردن یک مشت قرص قرمز است که در میان آن‌ها چند قرص سیاه نیز وجود دارد.
کسانی که به این مرحلهٔ «بیداری» رسیده‌اند ممکن است خود را برتر از دیگرانی بدانند که هنوز «خواب» هستند و چنین تصور کنند که شایستگی هدایت یا حکومت دارند.
این نگرش، بنیان نظریهٔ نخبه‌گرایی نسخهٔ ووک است؛ نظریه‌ای که از پذیرش و تأیید یک نظریهٔ نخبگانی «توصیفی» به یک نظریهٔ نخبگانی «تجویزی» تبدیل می‌شود.
نظریهٔ نخبگان این باور است که نخبگان جامعه را اداره می‌کنند. این گزاره بدیهی است؛ کسانی که در قدرت‌اند همان نخبگان‌اند، هر که باشند. اما نظریهٔ نخبگان معمولاً فراتر از این می‌رود و می‌کوشد مشخص کند این نخبگان چه کسانی‌اند: از نظر تبار، ژنتیک، وفاداری، روشن‌بینی، پاکی، یا هر عامل دیگر. بدین‌گونه نظریهٔ توصیفی («نخبگان حکومت می‌کنند») به دیدگاهی نخبگانی بدل می‌شود که طبق آن برخی افراد ذاتاً «نخبه» و بنابراین سزاوار حکومت هستند («خامه همیشه روی شیر بالا می‌آید»). سپس این نگاه به نظریهٔ تجویزی تبدیل می‌شود: «پس نخبگان باید حکومت کنند.»
به‌طور غیرتصادفی، بیشتر نظریه‌پردازان نخبگان، خود را در شمار کسانی می‌دانند که باید حکومت را به دست گیرند.
«ووک» در حقیقت یک سازوکار پیچیده برای ساختن نخبگانِ جعلی از میان افراد بی‌اثر، منزوی، ناکام یا حاشیه‌ای است. و معمولاً این روند توسط سازمان‌های امنیتی و قدرت‌های پنهان هدایت می‌شود تا در زمان مناسب کل جریان را مصادره کنند.
در حالی که ووک چپ تلاش می‌کند تظاهر کند که نخبه‌گرا نیست و «همه چیز را برای مردم» می‌خواهد، ووک راست با شور و شوق، آشکارا این نخبه‌گرایی را می‌پذیرد و تبلیغ می‌کند.

استبداد ووک با توجیه «خیر عمومی»
ووک‌ها تمایل دارند از نظریهٔ نخبگان بهره ببرند تا این ایده را توجیه کنند که نخبگان، یعنی خودشان، همیشه باید جهت برقراری «خیر عمومی» حکومت کنند؛ خیری که تنها خودشان واقعاً می‌فهمند چیست، زیرا «ووک» شده‌اند و به «واقعیت‌های ساختاری» جامعه آگاه شده‌اند.
صرف باور به نظریهٔ نخبگان، آن‌ها را ووک نمی‌کند، هرچند جنبه‌های روشن‌فکری آن بخشی از فرآیند ووک شدن است.
ووک‌ها نخبه‌گرایی خود را با یک نظریهٔ نخبگان مبهم ترکیب می‌کنند که باورهای کلیدی نظریهٔ توطئه ووک را درود خود دارد و آن را بدین وسیله گسترش می‌دهند:
نخبگانی که اکنون حکومت می‌کنند، نامشروع و فاسد هستند، زیرا کل سیستم نامشروع و فاسد است.
خود آن‌ها، نخبگان بیدارشده‌ای هستند که باید جایگزین نخبگان فعلی شوند و این کار را به نفع همه انجام دهند.
از منظر تاریخی، ولادیمیر لنین این مدل را «مدل پیشتاز» نامید. طبق گفتهٔ او، نظریه‌پردازترین مارکسیست‌ها باید رهبری انقلاب را به عهده داشته باشند. در کتاب «چه باید کرد؟» (۱۹۰۲)، لنین می‌نویسد:
«در این مرحله، فقط می‌خواهیم بگوییم که نقش مبارز پیشتاز تنها توسط حزبی قابل ایفا است که با پیشرفته‌ترین نظریه هدایت شود.» به‌گفتهٔ لنین در کتاب دولت و انقلاب (۱۹۱۷)، پیشتاز باید پرولتاریا را رهبری کند (که انعکاسی از فصل دوم مانیفست کمونیست است):
«با آموزش حزب کارگری، مارکسیسم پیشتاز پرولتاریا را تعلیم می‌دهد، کسی که قادر است قدرت را در دست گیرد و کل مردم را به سوی سوسیالیسم رهبری کند، سیستم جدید را سازمان‌دهی و هدایت کند و به‌عنوان آموزگار، راهنما و رهبر تمام کارگران و افراد استثمارشده در سامان‌دهی زندگی اجتماعی خود بدون بورژوازی و علیه بورژوازی عمل نماید.» حزبی که او بر اساس این باور تأسیس کرد، حزب بلشویک‌ها بود که بعدها به حزب کمونیست تبدیل شد و جمهوری شوروی را پایه‌گذاری کرد.
برای لنین، هدف پیشتاز آموزش و رهبری پرولتاریا بود تا دیکتاتوری‌ای برقرار شود که حزب به نمایندگی از آن اداره می‌کند، به‌عنوان «دیکتاتوری پرولتاریا».
به بیان دیگر، حزب مردم را «ووک» می‌کرد و آن‌ها را رهبری می‌نمود. همان‌گونه که در دولت و انقلاب بارها توضیح داده است، هدف اصلی سازوکار حزب عمدتاً نابودسازی دشمنان حزب بود، برای مثال:
«سرنگونی بورژوازی تنها زمانی امکان‌پذیر است که پرولتاریا به طبقهٔ حاکم بدل شود، قادر به سرکوب مقاومت اجتناب‌ناپذیر و ناامیدکنندهٔ بورژوازی و سازمان‌دهی تمامی کارگران و افراد استثمارشده برای نظام اقتصادی جدید باشد. پرولتاریا نیاز به قدرت دولتی، سازماندهی متمرکز نیرو، سازماندهی خشونت دارد، هم برای سرکوب مقاومت استثمارگران و هم برای هدایت جمعیت عظیم دهقانان، طبقهٔ کوچک بورژوا و نیمه‌پرولتاریا در کار سازمان‌دهی اقتصاد سوسیالیستی.» هیتلر نیز همین مفهوم را در ایجاد حزب نازی به‌کار برد و باور داشت که مردم عامهٔ بیش از حد نادان هستند که خودشان حکومت کنند و نیاز به قدرت مطلق استبدادی از سوی نازی‌های بیدارشده دارند تا آن‌ها را رهبری کنند (به‌ویژه به سوی جنگ).
موسولینی تنها در جزئیات متفاوت بود و از مکتب نخبه‌گرایی ایتالیایی برخاست. فرانکو نیز این کار را به نام «نجات اسپانیا» انجام داد.
بنابراین، نخبه‌گرایی ووکی که از حد می‌گذرد، می‌تواند هم در چپ و هم در راست ظهور پیدا کند.

ووک و حالت «شبه‌ووک‌»
این‌که افراد به تدریج این شیوهٔ دیدن و عمل کردن در جهان را می‌پذیرند، موضوع را پیچیده‌تر می‌کند. آن‌ها می‌توانند «کمی ووک» باشند. بهتر است مردم را صرفاً ووک ندانیم، چون میزان آگاهی انتقادی که پذیرفته‌اند می‌تواند متفاوت باشد، اما همهٔ ما موافقیم که وقتی به اندازهٔ کافی آن آگاهی وجود دارد، فرد «ووک» محسوب می‌شود. چرا؟ چون او «بیدار شده» است. همین و بس.
افراد ممکن است به دلایل فکری ووک باشند، یعنی با پذیرفتن آموزه‌ها و نظریه‌های ووک، اما معمولاً آن‌ها به دلایل اجتماعی و عاطفی «شبه‌ووک‌» هستند. بیشتر افراد شبه‌ووک‌، جهان‌بینی ووک را قبول ندارند، یا اگر کاملاً برایشان روشن شود آن را قبول نخواهند کرد، اما به دلیل موقعیت اجتماعی‌شان درگیر آن هستند. ممکن است حتی متوجه وجود یک آموزه نباشند، اما با جمع همراه شده و در شیوه‌های عملی ووک مشارکت می‌کنند، بدون این‌که لزوماً آن را عمیقاً درک کنند. این گاهی باعث می‌شود وقتی به آن‌ها گفته می‌شود «ووک» هستند، بسیار ناراحت شوند، در حالی که در واقع فقط ووک‌گونه‌اند.
به‌طور کلی، بهتر است واژهٔ «ووک» را برای کسانی به‌کار ببریم که نه فقط اجتماعی و عاطفی درگیر ووک شده‌اند، بلکه از نظر فکری متعهد و فعال هستند. به عبارت دیگر، برای اینکه کسی «ووک» محسوب شود و شایستهٔ این برچسب باشد، باید خودآگاه باشد که آگاهی انتقادی را پذیرفته است، حتی اگر این آگاهی را با اصطلاح «آگاهی انتقادی» نشناسد. او باید بداند که «بیدار شده» و به یک اصل سازمان‌دهی بنیادی و متفاوت از جامعه پی برده است، اصولی مبتنی بر جمع‌گرایی و اشتیاق به قدرتی که تصور می‌کند به ناحق از آن محروم است. مارکس بارها همین مفهوم را دربارهٔ کمونیست بودن بیان کرده است.
اگر این وضعیت شامل شما نمی‌شود، احتمالاً ووک نیستید. اما ممکن است شبه ووک‌ باشید. اگر شامل شما می‌شود، خبر بد این است که شما ووک هستید و عضو یک جناح سیاسی بودن از آن رهایی نمی‌بخشد.
این تعریف ووک است. در ادامه توضیح خواهم داد که این نکته چگونه فرقه‌های ووک را سازمان‌دهی می‌کند، از جمله در ووک راست، و چگونه در حرکت‌های محافظه‌کارانه و MAGA ظهور می‌یابد. مهم‌ترین مفهوم، «تسلط نخبه‌گرایانه» (elitist capture) خواهد بود، که خوانندگان هوشمند از بحث پیشین دربارهٔ نخبه‌گرایی ووک می‌توانند آن پیش‌بینی کنند.

ساختار فرقه‌های ووک
همان‌طور که پیش‌تر بارها اشاره کرده‌ام، ووک مانند یک فرقه عمل می‌کند. این عملکرد حول محور نظریهٔ توطئه و نخبه‌گرایی‌ای است که در فصل پیش توضیح داده شد.
ووک مانند یک فرقه عمل می‌کند، زیرا واقعاً یک فرقه است. فرقه‌ها به روش‌های قابل پیش‌بینی عمل می‌کنند، همان‌طور که تاکنون بارها توضیح داده‌ام، و تقریباً در هر بار شکل مشابهی دارند، چه به‌صورت رسمی و چه به‌صورت غیررسمی.
ساختار کلی فرقه‌ها به این صورت است که به‌صورت رسمی یا غیررسمی، سه سطح اصلی در هر فرقه وجود دارد. این سطوح ممکن است با تقسیم‌بندی بیشتری همراه باشند.
دایرهٔ درونی: کسانی که می‌دانند جریان از چه قرار است (اپراتورها و تحریک‌کنندگان).
مکتب درونی: «شاگردان» یا اعضایی که به لحاظ فکری (یا مالی) در فرقه سرمایه‌گذاری کرده و متعهد شده‌اند و آموزه‌ها را می‌شناسند و ترویج می‌کنند (ووک‌ها).
مکتب بیرونی: «مبتدیان» یا اعضایی که درجه‌ای از سرمایه‌گذاری اجتماعی و عاطفی (وضعیت و هویت) در فرقه دارند، اما ممکن است به‌طور عمیق متعهد نبوده یا حتی از آموزه‌ها آگاه نباشند (شبه‌ووک‌ها).

شبه‌ووک‌ها
اکثر اعضای یک فرقه، عمدتا در سطح «مدرسهٔ بیرونی» قرار دارند و در فرقه‌های ووک، به آن‌ها «شبه‌ووک‌» گفته می‌شود. شبه‌ووک‌ها بخشی از دیدگاه‌های فرقهٔ ووک را پذیرفته‌اند، به این معنا که گاهی و تا حدی جهان را به‌صورت ووک می‌بینند (با کمی آگاهی انتقادی) و در چارچوب آن عمل می‌کنند (مثلاً نقض قوانین، اعمال فشار اجتماعی، نمایش فضیلت، شناسایی قربانی بودن، قطبی‌سازی، و غیره). بیشتر اوقات، آن‌ها روند ووک را صرفاً «چیزی که اتفاق می‌افتد» می‌بینند و با آن همراه می‌شوند. در واقع، این سطح بسیار شبیه به یک «مهمانی احساسات» است.
برای ‌شبه‌ووک‌ها، ووک عمدتاً یک مد اجتماعی با برخی مزایا است. آن‌ها می‌خواهند در جمعی باشند که در آن هستند و با آن همراه شوند. اغلب شبه‌ووک‌ها رفتارها و باورهای خود را به‌صورت «همین‌طور که همهٔ دوستانشان عمل می‌کنند» یا «همین‌طور که ما جهان را می‌بینیم» تعریف می‌کنند، و معمولاً شامل دوست داشتن یا دشمن داشتن چیزها و به‌ویژه افرادی است که توسط سطوح بالاتر به‌عنوان شرور معرفی شده‌اند.
گاهی شبه‌ووک‌‌ها با عباراتی مانند «همسفر»، «همدل»، «حامل آب»، «ابله مفید» یا حتی «سرباز پیاده» توصیف می‌شوند؛ همهٔ این اصطلاحات بار منفی دارند و به کسانی اطلاق می‌شوند که در خارج از فرقهٔ ووک «آگاهی کاذب» دارند. شبه‌ووک‌ها اصلی‌ترین قربانیان فرقهٔ ووک هستند، زیرا فرقه از بالا آن‌ها را برای حمایت و وفاداری‌شان مورد سوءاستفاده قرار می‌دهد.
شبه‌ووک‌ها غالباً نمی‌توانند دقیق توضیح دهند که چرا دربارهٔ مسائل مرتبط با آگاهی انتقادی این‌گونه فکر و احساس می‌کنند، اگرچه پر از نکات گفتاری، مثال‌ها، کلیشه‌ها و به‌ویژه سیگنال‌های فضیلت از سطوح بالاتر هستند که عضویت اجتماعی در «جنبش» (یا همان فرقه) را تعریف می‌کند. چون محیط اجتماعی‌شان شدیداً تحت تأثیر و در نهایت کاملاً تحت سلطهٔ دیدگاه ووک است، به تدریج در درون فرقه منزوی و وابسته به آن می‌شوند و درک هویت و جایگاه خود را از طریق آن تعریف می‌کنند. آن‌ها حتی به ضرر خود نیز سعی می‌کنند فرقه را خشنود کنند.
بنابراین، ووک‌گونه بودن در واقع به معنای وابستگی عملی و رفتاری به فرقهٔ ووک است.

ووک‌ها
بالای پایین‌ترین سطح فرقه (یا هالهٔ بیرونی)، که شامل شبه‌ووک‌ها هستند و به لحاظ اجتماعی و عاطفی در فرقهٔ ووک متعهد شده‌اند، گروهی مشخص‌تر وجود دارد که به لحاظ فکری یا سرمایه‌گذاری‌های دیگر نیز متعهد هستند. این افراد یا کلاهبردارند یا کاملاً در ووک غرق شده‌اند و آن را ترویج می‌کنند. آن‌ها معمولاً نظریه‌هایی که آموزه‌های فرقه را تعریف می‌کنند می‌شناسند و اغلب به آن اهمیت می‌دهند. آن‌ها نظریه‌ها و شیوه‌های ووک، از جمله سوءاستفاده از بیرون‌نشینان و طردشدگان را پیش می‌برند و جهان را بر اساس آن توضیح می‌دهند. در واقع، آن‌ها معلمان و مأموران فرقهٔ ووک هستند. همچنین، این افراد قربانی فرقه‌اند که خود به سوءاستفاده‌کنندگان فعال تبدیل شده‌اند (برخلاف ووک‌گونه‌ها که وابسته و منفعل هستند و فقط از بالا دستور می‌گیرند).
در این مدل، ووک‌ها به‌عنوان رهبران فکری و نظری دیده می‌شوند، مشابه مدل «پیشتاز» لنین، و بیشتر روندها، کلیشه‌ها، نکات گفتاری، و سیگنال‌های فضیلت را که ووک‌گونه‌ها را درگیر می‌کند، تعیین و گسترش می‌دهند. در واقع، آن‌ها بیشتر شبیه نگهبانان سرخ مائو هستند، که مائو از آن‌ها استفاده کرده و سپس کنار گذاشت، تا پیشتازان بلشویک؛ اما در صورتی که ووک‌ها بتوانند حزب خود را ایجاد کنند، اکثریت اعضای حزب را آن‌ها تشکیل خواهند داد. به هر حال، از هر نظر، ووک‌ها در واقع «حزب» محسوب می‌شوند.
ووک‌ها صرفاً شبه‌ووک‌ نیستند؛ آن‌ها ووک‌اند (یا کلاهبردار). علاوه بر این، تفاوتشان تنها در تعهد عمیق‌تر یا فکری به کنار تعهد اجتماعی و عاطفی نیست؛ آن‌ها واقعاً «ووک شده»‌اند، به معنای «بیدار شدن»، مگر اینکه کلاهبردار باشند، که در این سطح فراوان هستند.
ووک‌ها باور دارند که دیدگاه ووک، جهان‌بینی صحیح است و هر کسی که آن را درک نمی‌کند، در واقع «خواب» است (ووک‌گونه‌ها تنها آن را حس می‌کنند یا حدس می‌زنند). آن‌ها نظریهٔ توطئهٔ ووک را عملیات پنهان اما واقعی جامعه می‌دانند و می‌توانند آن را به این صورت بیان کنند. آن‌ها ساختارهای انگیزشی مثبت و منفی فرقه را تسهیل می‌کنند (اگرچه گاهی خود آن را ایجاد نمی‌کنند) تا نیرو جذب کنند و دشمنان و طردشدگان را مجازات نمایند. آن‌ها دشمنان جنبش فرقهٔ ووک را مشخص کرده و هدف‌گذاری می‌کنند و شرایطی تعیین می‌کنند که مرزها چگونه حفظ شوند تا ووک‌گونه‌ها درون فرقه باقی بمانند و از مخالفت یا پیوستن به دشمنان بترسند.
ووک‌های سطح میانی، اصلی‌ترین عاملان فرقهٔ ووک هستند. ممکن است خودشان واقعاً روان‌پریش نباشند، اما آن‌ها جهان‌بینی روان‌پریشانه (ووک) را به‌قدری پذیرفته‌اند که به لحاظ عملکردی روان‌پریش محسوب می‌شوند. در مقابل، ووک‌گونه‌ها تنها به‌صورت جزئی و برای دلایل اجتماعی (گروه بر حقیقت، سازگاری، ارزش‌یابی روانی-اجتماعی فرقه‌ای، دعوت‌ها و امتیازات اجتماعی و غیره) دچار رفتارهای روان‌پریشانهٔ عملکردی هستند و اغلب هنوز در تعامل با افراد عادی خارج از فرقه طبیعی‌اند.
پذیرش این روان‌پریشی عملکردی ووک به‌عنوان شیوهٔ اصلی تعامل با جهان، مهم‌ترین ویژگی تمایز دهندهٔ ووک‌ها از شبه‌ووک‌ها است.

ووک و کلاهبرداران
یک نکتهٔ مهم این است که سطح «ووک» مملو از کلاهبردارانی است که واقعاً به جهان‌بینی ووک باور ندارند، اما می‌توانند آن را به‌صورتی بیان کنند که پاداش‌های فرقهٔ ووک را دریافت کنند و خودشان مجازات‌ها را اعمال نمایند. این وضعیت در واقع دو نوع عامل ووک ایجاد می‌کند: واقعی (ووک‌ها) و جعلی (کلاهبرداران ووک). حتی برای افراد داخل فرقه، تشخیص این دو نوع اغلب غیرممکن است. علاوه بر این، برخی ووک‌گونه‌ها یا حتی افراد عادی می‌توانند ترکیبی از جدیت و کلاهبرداری داشته باشند و با ترویج دیدگاه‌های ووک از ساختار انگیزشی واقعی و سودآور بهره‌مند شوند (مثلاً دریافت پول برای انتشار مطالب خاص در شبکه‌های اجتماعی).
دلیل حساسیت ووک به اشغال و تسلط کلاهبرداران این است که جهان‌بینی ووک در نهایت بسیار ساده است، هرچند با نظریه‌های پیچیده پوشانده شده است، و بنابراین تقلید آن برای کلاهبرداران بی‌وجدان بسیار آسان است. علاوه بر این، ساختار پاداش و مجازات فرقه اغلب سخاوتمندانه است، به‌ویژه وقتی جنبش ووک تازه شکل می‌گیرد. فرقهٔ ووک یک ساختار انگیزشی ساده به‌صورت هویج و چماق ایجاد می‌کند که هر کسی می‌تواند آن را کپی کند، به‌ویژه در زمینهٔ ترویج ایده‌ها و افراد خاص و محکوم کردن دیگران. نخبگان فرقهٔ ووک این ساختار انگیزشی را ایجاد می‌کنند و ووک‌ها و ووک‌گونه‌ها آن را اجرا می‌کنند، و این همان چیزی است که مرکز استدلال من دربارهٔ «تسلط نخبه‌گرایانه» را شکل می‌دهد.
به‌ویژه، سبک ووک، نقد ساختار موجود است، کاری که هر کلاهبردار می‌تواند به راحتی برای جلب توجه انجام دهد، بدون توجه به این‌که واقعاً به آن باور دارد یا نه. همچنین، شرکت در یا راه‌اندازی حملات دسته‌جمعی علیه «دشمنان» که فعالیت اصلی ووک و نشانهٔ آن است، بسیار آسان است. این ساختار انگیزشی عظیم نوع خاصی از روان‌پریشی را جذب می‌کند: کلاهبرداران بی‌وجدان و ماکیاولیست، و این اتفاق در تعداد زیاد رخ می‌دهد و فرقه ظرفیت کمی برای شناسایی یا فیلتر کردن آن‌ها دارد.
البته ووک‌ها خوشحالند که از کلاهبرداران استفاده کنند، زیرا ووک بودن به حقیقت یا درستکاری توجهی ندارد؛ تنها «موفقیت عملی» اهمیت دارد. کلاهبرداران موفقیت عملی را ممکن می‌کنند، بنابراین نه تنها پذیرفته می‌شوند، بلکه در صفوف ووک، حداقل در مراحل ابتدایی انقلاب، مورد تجلیل قرار می‌گیرند. آن‌ها پایهٔ بسیاری از پاکسازی‌های وحشتناک بعدی در توسعهٔ ساختار قدرت ووک خواهند بود، اما به همان اندازه، ووک‌های واقعی توسط کلاهبردارانی که ماکیاولیست‌تر و ماهرتر در بازی وحشتناک ووک هستند، پاکسازی می‌شوند. روان‌پریشان واقعی تقریباً همیشه در رأس سلسله‌مراتب فرقهٔ ووک قرار می‌گیرند.

حلقه درونی و رهبری فرقه
عاملان واقعی پشت فرقه‌های ووک، معمولا افرادی بی‌اخلاق، روان‌پریش و مبتلا به اختلالات شخصیتی هستند.
این فساد ذاتی تا حدی به نکته باز می‌گردد که فرقه‌ها را چنین افرادی سازماندهی می‌کنند و تم ووک برای یک فرقه تحت شرایط خاص (مانند نارضایتی عمومی، بیگانگی یا جابه‌جایی جمعیتی) مدل ساده و جذابی برای تبلیغ عمومی است.
همچنین، این وضعیت روانی حلقه درونی به این نکته بازمی‌گردد که کلاهبرداران بی‌رحم و روان‌پریشان‌ها به‌طور طبیعی به رأس سلسله‌مراتب ووک صعود می‌کنند، زیرا این سلسله‌مراتب همواره بر اساس بازی مؤثر با قوانین ووک شکل گرفته است و نه بر اساس شایستگی واقعی.
دایرهٔ درونی هر فرقه بسیار محافظت‌شده و نخبه است، حداقل در سطح محلی سلسله‌مراتب فرقه. تعداد کمی از افراد اجازه دارند وارد آن شوند یا به آن نزدیک شوند، هرچند اعضای آن با افراد سراسر فرقه تعامل قابل توجه دارند و گاهی به‌عنوان تحریک‌کنندگان فرقه بسیار برجسته هستند. برخی در حلقه درونی به فرقه باور دارند (ایدئولوژی آن)، برخی فقط آن را ابزار مفیدی برای اعمال قدرت می‌بینند.
خط مرزی بین اعضای واقعی و جعلی در این سطح به اندازهٔ سطح ووک پایین‌تر اهمیت دارد، اما یک تفاوت کلیدی وجود دارد: در این سطح، فقط کنشگران اجازه حضور دارند. نمی‌توان صرفاً متعهد یا مفید بود؛ باید یک کنشگر واقعی باشید. این سطح کنشگری فرقهٔ ووک را هدایت می‌کند، که همواره به نوعی انقلاب یا کودتا برای منافع خود فرقه ختم می‌شود. حلقه درونی فرقه بیشترین بهره را از این کودتا خواهد برد و کل ساختار به‌گونه‌ای تنظیم می‌شود که این امر تضمین شود. بسیاری از افراد در سطوح پایین‌تر پس از موفقیت انقلاب دور انداخته یا نابود خواهند شد.
به‌عنوان مثال، حزب کمونیست را طبق توضیح کارل مارکس در «مانیفست کمونیست» در نظر بگيريد. در فصل اول، مارکس بیان می‌کند که یک تضاد ذاتی و تعیین‌کنندهٔ تاریخی و اجتماعی بین طبقات وجود دارد؛ بورژوازی و پرولتاریا، یا به‌طور کلی، ستمگر و ستمدیده. به این معنا، او ووک است زیرا آگاهی انتقادی خود را بیان می‌کند. او می‌گوید پرولتاریا (ستمدیدگان) به‌طور طبیعی در «سمت درست» این تضاد قرار دارد و حق دارد به «بازسازی انقلابی جامعه» یا «ویرانی مشترک طبقات درگیر» دست یابد. در فصل دوم، توضیح می‌دهد که کمونیست‌ها بخش پیشرو طبیعی پرولتاریا هستند که باید آن‌ها را به آگاهی و انقلاب هدایت کنند.
به‌طور طبیعی، مارکس و همکارانش حزب کمونیست را رهبری کردند. بنابراین، ساختار فرقه ووک مارکس شامل: پرولتاریا به‌عنوان «مدرسهٔ بیرونی» یا هالهٔ فعال شبه‌ووک‌ها، حزب کمونیست به‌عنوان «مکتب درونی» ووک‌ها، و مارکس و همکارانش به‌عنوان «حلقه درونی» رهبری است. به‌طور مشابه، اصل رهبر معروف هیتلر نیز به همین شکل عمل می‌کرد، فقط خود او به‌عنوان رهبر نهایی در مرکز حلقه قرار داشت.

مکانیسم «شمول و تعلق»
در فرقه‌های ووک، حلقه درونی بیشتر ساختارهای پاداش و مجازات را تعیین می‌کند و آن‌ها را به عاملان خود در سطح ووک پایین‌تر منتقل می‌کند تا بر چهار گروه هدف مشخص اعمال شود. آن چهار گروه عبارت‌اند از ووک‌های مرتبه پایین‌تر، شبه‌ووک‌ها که کاملا برای «ماندن در مزرعه» کنترل می‌شوند، دشمنان اعلام‌شده (که فقط مجازات می‌شوند) و جمعیت عمومی (که فقط با پاداش جذب می‌شوند).
آن‌ها معمولا منابع کافی یا ارتباط با منابعی دارند که ساختارهای پاداش را جذاب می‌کند: ضیافت‌ها، مهمانی‌ها، دعوت‌های انحصاری، فرصت‌های شغلی و حرفه‌ای، قدرت، بودجه، شبکه‌ها، دسترسی ویژه و غیره.
این موضوع توضیح می‌دهد که چگونه جذب نیرو صورت می‌گیرد. یک مدل برای «شمول و تعلق» در ووک وجود دارد و اگر با این مدل همکاری کنید، شامل می‌شوید و حس تعلق پیدا می‌کنید. در غیر این صورت، طرد شده و مجازات می‌شوید.
ساختار مجازات عمدتا بر دشمنان اعلام‌شده و همچنین هر فردی که وارد دیدگاه یا ساختار پاداش فرقه شده و سپس عقب‌نشینی کرده است، اعمال می‌شود. آن‌ها قربانی و خائن تلقی می‌شوند و به همان شکل با آن‌ها رفتار می‌شود. مجازات دشمنان در ساختار پاداش نیز پاداش داده می‌شود.
دشمنان به‌صورت وحشیانه به‌عنوان نمونه و نمایش برای اعضای فعلی فرقه مورد تنبیه قرار می‌گیرند. فرقه در مجازات دشمنان ریسک می‌کند، زیرا ممکن است حتی با وجود همهٔ مشوق‌های پاداش موجود، این کار باعث آسیب به جذب نیرو شود و ظاهری بد یا شرورانه ایجاد کند.
با این حال، در موارد کلیدی، این ریسک به‌راحتی پذیرفته می‌شود، زیرا این که تمام اعضا و افرادی که در هالهٔ فرقه یا در آستانه جذب هستند، از ترس از دست دادن پاداش‌ها یا مجازات مستقیم، جرأت نکنند علیه فرقه صحبت کنند، ارزشش را دارد.
به یاد داشته باشید که لنین بارها گفته بود دیکتاتوری کمونیستی عمدتاً برای مجازات و نابودی دشمنان فرقهٔ بلشویکی کمونیست وجود دارد.
بنابراین مجازات دشمنان عمدتاً برای این است که به افراد گرفتار در فرقه نشان دهد اگر دچار انحراف شوند، وضعیت اجتماعی خود و تمام امید دسترسی به ساختارهای انگیزشی پاداش را از دست خواهند داد.
همین تهدید به عنوان پیامی برای حوزهٔ جذب نیرو در اطراف فرقه نیز ارسال می‌شود (در مورد ووک چپ، تمام «لیبرال‌ها» به معنای بد آمریکایی آن؛ و در مورد ووک راست، تمام «محافظه‌کاران»).

فرآیند تسلط نخبه‌گرایانه ووک
بسیاری از افراد در حلقه بیرونی شبه‌ووک‌‌ها و اکثر افراد حاضر در حلقهٔ میانی فرقه ووک ، تمایل یا اشتیاق شدیدی به دسترسی به ساختار پاداش فرقه ووک دارند و برای رسیدن به آن حاضرند خود را به‌طور قابل توجهی فدا کنند. گفته می‌شود «هر کسی قیمتی دارد»، و این لزوما به پول محدود نمی‌شود.
مقاومت در برابر این ساختار انگیزشی «هویج و چماق»، تهدید دسترسی و شمول/طرد، وقتی به‌طور واضح برای فرد توضیح داده می‌شود، بسیار دشوار است، به‌ویژه وقتی ارزش اجتماعی برای بسیاری از افراد مهم‌تر از پول باشد.
بنابراین، حلقه درونی طوری این سیستم را تنظیم می‌کند که هیچ دسترسی‌ای بدون تعظیم به فرقه ووک، یا حداقل با حمایت ظاهری از آن، ممکن نیست (تسلط اجتماعی، که شما را به یک شبه‌ووک‌ تبدیل می‌کند).
بدون شک، هیچ‌کس که با فرقه ووک مخالفت کند یا آن را افشا کند، نمی‌تواند به ساختار پاداش دسترسی داشته باشد و باید هم به‌طور عمومی و هم خصوصی مجازات شود.
همان‌طور که می‌دانیم، ووک چپ با این ساختار عمل می‌کرد، چه از طریق مهمانی‌های مجلل، دعوت‌های نخبه‌گرایانه، فرصت‌های نوشتن و انتشار در رسانه‌های معتبر، دسترسی به حلقه‌های دانشگاهی که سال‌ها تنگ‌تر می‌شد، و چه از طریق استانداردهای گستردهٔ حرفه‌ای. انبوهی از پول و فرصت‌های لوکس برای شرکت‌کنندگان در دسترس بود، و مجازات‌های شدید از جمله نابودی شخصی و حرفه‌ای (و حتی القای خودکشی‌) بر «دشمنان» نازل می‌شد. به‌طور ویژه، سندرم «اختلال ترامپ» نیز از طریق همین دینامیک و ذخیرهٔ اعتقاد به ارزش‌های نادرست به‌عنوان یک عملیات روانی عمل می‌کرد.
ووک راست جامعه را به‌طور کامل کنترل نمی‌کند، بلکه تنها اکوسیستم MAGA را در آن کنترل می‌کند، بنابراین قدرت آن‌ها مطلق نیست اما در حوزهٔ بزرگ، ثروتمند و قدرتمند خود به همان شیوه عمل می‌کند.
علاوه بر بسیاری دیگر از عوامل، ووک راست در حال حاضر دسترسی به رئیس‌جمهور ایالات متحده و تمام فرصت‌ها و جلوه‌های مرتبط با آن را به‌عنوان نگین ساختار انگیزشی خود قرار داده است. آن‌ها همچنین بیشتر سطح «نخبه» اکوسیستم MAGA و ساختار فرصت‌های آن، شامل حضور در رسانه‌ها، شبکه‌ها، فرصت‌های سخنرانی، دعوت به مهمانی‌ها و رویدادهای انحصاری و یک دایرهٔ اجتماعی بزرگ و تأثیرگذار از افراد شاخص را کنترل می‌کنند. ووک راست به‌طور مؤثر سطوح نخبه اکوسیستم MAGA را هم‌اکنون کنترل می‌کند، که نشان می‌دهد مرحلهٔ اول کودتای سازمان‌یافتهٔ انقلابی آن‌ها به پایان رسیده است.

ووک چپ و ووک راست
یک فرقهٔ ووک می‌تواند خود را تقریبا از طریق هر چیزی به نمایش دربیاورد. به عبارت دیگر، تقریبا هر دیدگاه یا جنبشی می‌تواند یک شیوهٔ دیدن جهان مبتنی بر «آگاهی انتقادی» را اتخاذ کند.
اینکه آیا ووک ذاتا یک پدیدهٔ «چپ‌گرا» است یا نه، به یک بحث واقعی و حل‌نشده دربارهٔ معنای «چپ» برمی‌گردد و وارد شدن به آن بحث معمولا ثمربخش نیست. من در اینجا از نام‌گذاری رایج استفاده می‌کنم و فرض می‌کنم افرادی که خود را چپ معرفی می‌کنند، چپ هستند، و به همین ترتیب، افرادی که خود را راست معرفی می‌کنند، راست هستند. هرچند می‌دانم در هر جنبشی افراد نفوذی و عوامل نفوذی وجود دارند، اما بحث دربارهٔ هویت سیاسی خوداظهاری آن‌ها (چپ یا راست بودن) تقریباً هیچ نتیجهٔ مفیدی ندارد، هرچند می‌توان دلایل خوب و بدی برای چنین بحثی داشت که قابل درک است.
به‌طور مشخص، افرادی که من به‌عنوان «ووک چپ» شناسایی می‌کنم، خود را «چپ» می‌دانند. افرادی که من به‌عنوان «ووک راست» شناسایی می‌کنم، خود را «راست» معرفی می‌کنند؛ در واقع با شدت اعلام می‌کنند که «محافظه‌کار نیستند» بلکه «انقلابیون رادیکال راست» هستند. من دلیلی ندارم که ادعای آن‌ها را مبنی بر اینکه دیدگاه‌هایشان «چپ» یا «راست» است، رد کنم و تلاش نمی‌کنم ثابت کنم که «ووک راست» در واقع «چپ» است (همان‌طور که قبلاً بارها گفته‌ام و ووک راست را «دست راست چپ» نامیده‌ام). البته آگاه هستم که برخی از تحریک‌کنندگان در ووک راست احتمالاً نفوذی‌های چپ یا از نوع دیگر هستند (مثل حامیان برنی سندرز که موضع محافظه‌کاری MAGA گرفتند اما هرگز چپ‌گرایی خود را رها نکردند).
به همین دلیل، من یک توضیح سازمانی مشخص برای «چپ» و «راست» ارائه می‌کنم که با نحوهٔ تعامل رادیکال‌های آن‌ها با فرم‌های سازمانی ایدئالیستی جامعه هماهنگ باشد: ضد سلسله‌مراتب (چپ) و سلسله‌مراتب تحمیلی (راست).
ووک یعنی داشتن «آگاهی انتقادی». دوباره تأکید می‌کنم، همین و بس. نه بیشتر؛ نه کمتر. افرادی که آگاهی انتقادی دارند و از ایده‌های چپ دفاع می‌کنند، «ووک چپ» هستند. افرادی که آگاهی انتقادی دارند و از ایده‌های راست دفاع می‌کنند، «ووک راست» هستند. منظور من از این اصطلاحات چیزی جز این نیست و فکر نمی‌کنم شما هم نیاز باشد چیز دیگری در نظر بگیرید.

ووک چپ چیست؟
همان‌طور که پیش‌تر ذکر شد، «ووک چپ» (قبلاً فقط «ووک») به افرادی اطلاق می‌شود که خود را چپ‌گرا معرفی می‌کنند، از اهداف چپ‌گرایانه حمایت می‌کنند و دارای آگاهی انتقادی هستند. آن‌ها به خاطر «عدالت اجتماعی» ووک هستند. بنابراین، برای درک ووک چپ، ابتدا باید چپ‌گرایی را بشناسیم.
روش‌های مختلفی برای فهمیدن آن وجود دارد، اما در زمینه‌هایی که همگی با آن‌ها آشنا هستیم، چپ‌گرایی به نوعی «برابری‌گرایی رادیکال» به عنوان ایده‌آل جامعه می‌پردازد.
برابری‌گرایی رادیکال به دیدگاهی عمیق و رادیکال از «برابری» اشاره دارد که می‌خواهد برابری اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی کامل را ایجاد کند. شکل افراطی آن همان چیزی است که شوروی‌ها «برابری واقعی» (Фактическое равенство) می‌نامیدند و ما آن را «عدالت اجتماعی» یا «Equity» می‌نامیم.
چپ‌گرایی تنها به دنبال ایجاد برابری رادیکال در بسیاری از موارد نیست، بلکه می‌خواهد نابرابری‌های تاریخی را نیز جبران کند. این هدف به‌واقع هدف چپ‌گرایی نیست، بلکه صرفاً وسیله‌ای برای رسیدن به برابری رادیکال است. به عبارت دیگر، بخش جبران خسارتِ «عدالت اجتماعی» وسیله‌ای برای رسیدن به هدف است، نه هدف نهایی. به طور کلی، ایده‌آل چپ‌گرایی را می‌توان چنین توصیف کرد: یک جهان‌بینی رایکالِ ضد سلسله‌مراتبی که همه سلسله‌مراتب‌ها، چه مشروع و چه نامشروع، را رد می‌کند.
این رد ایدئالیستی سلسله‌مراتب، که در عمل غیرممکن است، زیرا هر مجموعه‌ای از قواعد اجتماعی به طور طبیعی سلسله‌مراتب ایجاد می‌کند، توضیح می‌دهد چرا کمونیسم مارکسیستی بر این باور است که در پایان دورهٔ اعمال قدرت («سوسیالیسم») نتیجه جامعه‌ای بدون دولت و بدون طبقه خواهد بود، جایی که منابع کافی وجود دارد و همه کاملاً برابر هستند.
ووک چپ معتقد است این هدف نهایی تنها به وسیله آموزش مردم با رادیکالیسم برابری‌طلبانه قابل دسترسی است و این آموزش باید به‌شدت و مستقیماً با میزان مقاومت افراد در پذیرش داوطلبانهٔ این مدل ضدانسانی و ضدواقعیت متناسب باشد. مردم باید عملاً تغییر یابند یا کنار گذاشته شوند تا همه به طور کامل و تقریباً مذهبی به برابری رادیکال ایمان داشته باشند، تا این ایده «به طور جادویی» کار کند.
نتیجهٔ این روند، البته، بسیار سلسله‌مراتبی است (حزب در بالا، افراد مورد توجه در وسط، و «دشمنان» در پایین و طرد شده) آن هم به نام ضدیت با سلسله‌مراتب. عدالت رادیکال بیشتر بر میانهٔ طبقهٔ «مردم» اعمال می‌شود. حزب خود را پاداش می‌دهد و دشمنان در همین حین نابود می‌شوند.

ووک چپ؛ نخبگان نخبه‌ستیز
چشم چپ‌گرا به وضعیت ایده‌آل جامعه خیره است، وضعیتی که به‌طور رادیکال برابر و کاملاً داوطلبانه در همهٔ ابعاد برابرسازی شده است. مارکس بر این باور بود که تاریخ خود یک پروژهٔ غایت‌شناختی است که هدف آن بازگرداندن انسان‌ها به این وضعیت است، اما در شرایط وفور و منابع کافی، نه به شکل ابتدایی و اولیه.
بنابراین، می‌توان چپ‌گرایی را، صرف‌نظر از واقع‌گرایی آن، به عنوان همسو شدن با برابری‌گرایی رادیکال به عنوان ایده‌آل جامعه در نظر گرفت.
این دیدگاه لزوما «ووک» نیست، مگر آنکه آگاهی انتقادی در آن به کار گرفته شود تا نشان دهد چرا جامعه هنوز به‌طور رادیکال برابر نیست. در آن صورت، این دیدگاه به «ووک چپ‌گرایانه» تبدیل می‌شود.
این ویژگی ووک چپ‌گرا یک مزیت تبلیغاتی برای آن فراهم می‌کند که حتی پس از ایجاد فروپاشی در جامعه، به بقای آن کمک می‌کند. در ظاهر نیت‌های خوب دارد؛ اما واقعیت این است که هدف واقعی آن، به دست آوردن قدرت برای خود و تلاش برای تغییر رادیکال تمام انسان‌ها و جامعه به وضعیتی است که نه هست و نه می‌تواند باشد. با این حال، مردم تصور می‌کنند که «دست‌کم» آن‌ها به «برابری» اهمیت می‌دهند. با گذشت زمان، وقتی غیرواقعی بودن رادیکال آن آشکار شود، این ویژگی به مانعی تبلیغاتی تبدیل می‌شود.
از آنجایی که دیدگاه ووک چپ‌گرایانه، به طور رادیکال برابرگرایانه است، بنابراین یک آگاهی انتقادی دربارهٔ نابرابری‌های «پنهان»، ساختاری و سیستمی در جامعه ایجاد می‌کند. آن‌ها بر این باورند که این نابرابری‌ها ذاتا ناشی از بی‌عدالتی در سازمان‌دهی سیستم هستند و خود سیستم ناعادلانه است و باید با سیستمی که به‌طور رادیکال برابر است، جایگزین شود. آن‌ها باور دارند که «ووک» شده‌اند و به درک انتقادی از چرایی ایجاد نابرابری‌ها در جامعه دست یافته‌اند و تنها خودشان می‌توانند آن‌ها را اصلاح کنند تا چشم‌انداز کاملاً ضد سلسله‌مراتبی و ایده‌آل جامعه تحقق یابد. نجبگان ووک، جامعه را، به‌نام «کنار گذاشتن نخبگان»، به سوی آن وضعیت هدایت و گاهی مجبور می‌کنند.
دیدگاه ووک چپ این است که افراد قدرتمند به‌طور نامشروع سیستم را دست‌کاری کرده‌اند تا صداهای واقعی که می‌توانند جامعه را برابر کنند، حذف شوند. گفته می‌شود که آن‌ها هم آگاهانه و هم ناآگاهانه این کار را انجام داده‌اند تا جامعه را نابرابر نگه دارند و از این وضعیت بهره‌مند شوند؛ بنابراین آن‌ها حتی اگر سهوا مرتکب این اقدام شده باشند، شرورند یا در شرارت شریک هستند.
بر این اساس، ووک چپ‌ها باید از «حاشیه» به مرکز منتقل شوند، در حالی که کسانی که از سیستم موجود حمایت می‌کنند باید کنار گذاشته و به حاشیه رانده شوند؛ زیرا آن‌ها «ووک» نشده‌اند و نمی‌دانند سیستم «واقعاً» چگونه کار می‌کند.
همان‌طور که قبلاً بحث کردیم، تمام تفکر ووک در نهایت مبتنی بر طبقه اجتماعی (جمع‌گرایانه) است. بنابراین ووک چپ ساختارهای طبقاتی خود را در میان اعضای کم‌موفق‌تر جامعه سازماندهی می‌کند و آن‌ها را قانع می‌کند که به‌طور ساختاری توسط سیستم موجود در موقعیت نامساعد قرار دارند. آن‌ها این افراد را با آموزش توضیحات مارکسیستی دربارهٔ تضاد طبقاتی «بیدار» می‌کنند تا به آگاهی انتقادی ووک از شرایط خود برسند. پائولو فریره این فرآیند را «آگاه‌سازی» (conscientization) یا بیدار شدن می‌نامد.

ووک چپ و مسئله برون‌افتادگان
طبقات «برون‌افتاده» (Outsider Classes) می‌توانند به روش‌های متنوعی تعریف شوند: طبقه اقتصادی (مارکسیسم)، نژاد (نظریه انتقادی نژاد)، جنسیت (فمینیسم)، گرایش جنسی (نظریه کوئیر)، وضعیت مهاجرت یا شهروندی (نظریه پسااستعماری)، اندازه بدن (مطالعات چاقی)، سلامت روان (مطالعات جنون، به سبک فوکو)، وضعیت کیفری (لغو زندان) و غیره. هر یک از این گروه‌ها یک طبقه تعریف می‌کنند که باید در همبستگی با یکدیگر عمل کند، اما در مدل چپ‌گرای ووک، آن‌ها باید به عنوان طبقات برون‌افتاده در مقابل ساختار قدرت غالب دیده شوند، ساختاری که توسط طبقات «غالب» ایجاد شده و طبق ادعای ووک‌ها، آن‌ها را استثمار و از طبیعت انسانی واقعی‌شان جدا می‌کند. این همان مدل تضاد طبقاتی چپ‌گرای ووک است که مارکس گفت تاریخ را تعریف و حرکت می‌دهد.
مدل نظریه‌ای به نام «تقاطع‌گرایی» (Intersectionality)، که بیشتر به عنوان یک رویکرد عملی و نه صرفاً نظریه توصیف می‌شود، این گروه‌های برون‌افتاده را در همبستگی علیه ساختار قدرت غالب ادعایی متحد می‌کند؛ یعنی همان ساختاری که طراحی شده تا نابرابری را حفظ کند. ووک بر این باور است که تنها از این طریق می‌توان قدرت را در برابر قدرت موجود به دست آورد. بنابراین، ووک جمع‌گرایانه است، از جمله در چپ‌گرایی ووک.
دیدگاه ووک همیشه این است که طبقات برون‌افتاده («دیگران») توسط سیستم قدرتی که گروه‌های بهره‌مند از آن، یعنی «گروه‌های غالب»، ایجاد و حفظ کرده‌اند، بیگانه شده‌اند. این گروه‌های غالب آن‌ها را از میراث به‌حق‌شان در یک جامعه کاملاً برابر محروم کرده‌اند، جامعه‌ای که ووک‌ها باور دارند نمایندهٔ طبیعت انسانی واقعی است اما از دست رفته و می‌توانست وجود داشته باشد. مارکس این وضعیت را چنین توصیف کرد: «بازگشت کامل انسان به خودش به عنوان موجود اجتماعی (یعنی انسانی)» و گفت این هدف می‌تواند با یک فرمان محقق شود: «مالکیت خصوصی [بورژوازی] را لغو کنید»، یعنی اجرای برابری‌گرایی رادیکال.
چپ‌گرای ووک از نظریه‌های انتقادی مختلف متناسب با جهان‌بینی رادیکال-برابری‌خواهانه خود استفاده می‌کند، که آن را «عدالت اجتماعی» می‌نامد. از آنجا که نظریه انتقادی (طبق تعریف خالق آن، مکس هورکهایمر) نمی‌تواند یک جامعه ایده‌آل را بر اساس شرایط جامعه موجود توصیف کند و به جای آن به نقد جنبه‌های ناکامل و ناعادلانهٔ جامعه موجود می‌پردازد و تلاش می‌کند آن‌ها را تغییر دهد (یک الهیات اجتماعی منفی و گنوسی)، بنابراین چپ‌گرایی ووک به دنبال نابرابری‌هاست و آن‌ها را به «بی‌عدالتی اجتماعی» که به ادعای آن‌ها ذاتا در سیستم تعبیه شده، نسبت می‌دهد.
از آنجا که فقط آن‌ها می‌توانند این نابرابری‌ها را ببینند و درک کنند (به دلیل ووک بودنشان)، تنها آن‌ها مجازند آن را اصلاح کنند. این همان چیزی است که نخبگان‌گرایی و تصاحب قدرت آن‌ها را تعریف می‌کند، که به نام برابری رادیکال، یا «عدالت اجتماعی»، یا «equity» انجام می‌شود و همگی به یک معنا اشاره دارند.

ووک راست چیست؟
«ووک راست» اصطلاحی است که به افرادی اشاره دارد که خود را راست‌گرا معرفی می‌کنند و از یک آگاهی انتقادی نسبت به شرایط خود، جهت پیشبرد اهداف اسماً یا واقعاً راست‌گرایانه، استفاده می‌کنند.
درک ووک راست کمی پیچیده‌تر از درک ووک چپ است، زیرا راست‌گرایان معمولاً ووک نمی‌شوند مگر اینکه تحریک شوند. آن‌ها در حالت عادی به سنت‌گرایی تمایل دارند، مگر آنکه ووک چپ آن‌ها را به واکنش وادار کند. با این حال، کاملاً ممکن است که ووک راست بدون تحریک خارجی هم شکل بگیرد، زیرا «ووک بودن» صرفاً به معنای پذیرفتن آگاهی انتقادی است. سنت‌گرایی به تنهایی کسی را ووک نمی‌کند، حتی اگر او را خارج از سنت کلاسیک لیبرالی قرار دهد.
بنابراین، برای درک ووک راست باید دو چیز را توضیح دهیم: راست‌گرایی و واکنش. این دو دقیقاً یکسان نیستند، اما هر دو برای فهم ووک راست ضروری‌اند.

راست‌گرایی به‌مثابه سلسله‌مراتب تحمیلی
همان‌طور که منطقی به نظر می‌رسد، در اینجا باید راست‌گرایی را به‌گونه‌ای تعریف کنیم که نقطه مقابل چپ‌گرایی باشد. همان‌طور که چپ‌گرایی را به شکل‌های مختلف می‌توانستیم تعریف کنیم، راست‌گرایی هم می‌تواند به شکل‌های مختلف تعریف شود. با این حال، ما چپ‌گرایی را به‌عنوان برابری‌طلبی رادیکال تعریف کرده‌ایم، یعنی دیدگاهی رادیکال در مخالفت با جامعه سلسله‌مراتبی. این تعریف به ما کمک می‌کند تا راست‌گرایی رادیکال را بفهمیم، با این شرط که تفاوت مهمی وجود دارد که بعداً توضیح داده می‌شود: راست‌گرایی رادیکال به معنای تمایل شدید به سلسله‌مراتب‌های سخت و تحمیلی به‌عنوان پایه سازمان اجتماعی است.
از این منظر، ووک راست بیش از ووک چپ مستعد پذیرش نخبگی و نظریه‌های نخبگانی است، اگرچه در عمل ووک چپ هم این اصول را می‌پذیرد اما اغلب به‌صورت ایدئالیستی وانمود می‌کند که می‌توان بر آن‌ها غلبه کرد.
دو نکته قبل از ادامه توضیح باید روشن شود: یکی معنای کلمه «رادیکال» و دیگری مفهوم راست‌گرایی رادیکال به‌عنوان طرفدار سلسله‌مراتب سخت و صریح و تفاوت آن با طرفداری از سلسله‌مراتب طبیعی است.
رادیکال به معنای «ریشه‌ها» است. بنابراین، موضع سیاسی رادیکال به معنای کندن ریشه‌های سیستم موجود و ایجاد ریشه‌های جدید برای یک سیستم تازه است. رادیکال بودن صرفاً به معنای علاقمندی شدید، افراط یا جنون نیست؛ بلکه به معنای خواست ایجاد نوعی انقلاب علیه سیستم فعلی است.
در مورد سلسله‌مراتب، واقعیت چنین است: در هر سیستم یا جامعه‌ای، با توجه به مجموعه قواعد پایه، یک سلسله‌مراتب شکل می‌گیرد. این سلسله‌مراتب می‌تواند به‌صورت صریح توسط سیستم تعریف شود یا نه. اگر صریح تعریف نشود، سلسله‌مراتب به‌طور طبیعی از طریق شایستگی افراد در سیستم شکل می‌گیرد که به آن «سلسله‌مراتب طبیعی» گفته می‌شود. اکثر سیستم‌ها یک سلسله‌مراتب صریح هم ارائه می‌کنند (مثلاً رئیس‌جمهور به‌عنوان مدیر ارشد).
سیستم آمریکایی تلاش می‌کند تا حد ممکن سلسله‌مراتب صریح را کاهش دهد تا حداکثر سلسله‌مراتب طبیعی بتواند در چارچوب «قدرت‌های عادلانه» دولت شکل گیرد. بنیان‌گذاران آمریکا می‌دانستند که ایده‌آل، سلسله‌مراتب طبیعی است، اما طبیعت به اندازه کافی خشن است که بدون نظم سخت، این حالت به یک جهنم تحت کنترل کارتل‌ها و جناح‌ها تبدیل شود. از سوی دیگر، آن‌ها همچنین می‌دانستند که یک سلسله‌مراتب مطلق و سخت که بدون کنترل و توازن قدرت تعریف شود، صرفاً به یک حکومت استبدادی تبدیل خواهد شد.

دولت‌گرایی و ووک راست
به این دلیل که الف) ووک چپ به‌طور رادیکال ضد سلسله‌مراتب است، ب) سلسله‌ مراتب‌ های طبیعی همیشه شکل می‌گیرند، ج) برای حفظ نظم، مقداری سلسله‌مراتب صریح لازم است، و د) ووک راست به‌طور (رادیکال) طرفدار سلسله‌مراتب است، ووک راست (همچنین فاشیسم) برنامه بازاریابی بهتری برای مردم دارد، زیرا آنچه ارائه می‌دهد واقع‌گرایانه‌تر از جایگزین چپ‌گرایانه است، هرچند همچنان اشتباه است. چپ‌گرایی چیزی را طلب می‌کند که بیشتر مردم آن را آرمان‌گرایانه، غیرواقعی و متوهمانه می‌دانند، در حالی که نسخه راست‌گرا، نسخه بسط‌یافته اما نامناسب چیزی است که به‌طور طبیعی رخ می‌دهد. آنچه ووک راست از آن بهره‌مند نیست، بر خلاف ووک چپ، «شانس اولویت دادن به حسن نیت» است. برنامه آن‌ها به‌شدت طرفدار سلسله‌مراتب‌های تحمیلی است که اغلب بسیار سخت‌گیرانه، آشکارا ظالمانه و دل‌بخواهی است. مردم این رفتار را مانند آرمان‌گرایان ووک چپ نمی‌بخشند، و بنابراین شکست ووک راست همواره قدرت اخلاقی، اجتماعی و سیاسی عظیمی را به چپ بازمی‌گرداند، که معمولاً تا مدت طولانی برقرار می‌ماند.
این واقعیت که ووک راست واقع‌گرایانه‌تر از ووک چپ است زمانی موجب محبوبیت دوچندان آن می‌شود که چپ‌گرایی در حال پیشروی بوده و جامعه را کاملاً بی‌نظم کرده باشد. سلسله‌مراتب در این شرایط به اندازه کافی ضروری به نظر می‌رسد تا اعمال رادیکال آن توجیه شود. (و اکنون در آن موقعیت قرار داریم.)
بنابراین، می‌توان راست‌گرایی (رادیکال) را به‌عنوان تمایل به کندن سیستم موجود و جایگزینی آن با یک سلسله‌مراتب سخت و تحمیلی درک کرد؛ این کار معمولاً به نام بازگرداندن وضعیت بهتر گذشته، پیش از دوران بی‌نظمی، انجام می‌شود. سلسله‌مراتب طبیعی تحت یک حکومت مرکزی سبک‌دست ضعیف تلقی می‌شود و آزادی‌های بیش از حد را تسهیل می‌کند و باید با سلسله‌مراتب تحمیلی (مصنوعی) جایگزین شود. از این رو، ووک راست ذاتاً دولت‌گرا است و این نکته را ووک چپ نیز نمی‌تواند انکار کند. (ووک چپ به پیروان خود دروغ می‌گوید که آرمان یک جامعه بی‌دولت را دنبال می‌کند و بنابراین با ابزارهای دولتی خود را ضددولت جلوه می‌دهد؛ ووک راست صرفا به‌طور شدید و پایدار دولت‌گرا است.)

ووک راست به‌‌مثابه واکنش
در مقایسه با چپ‌گرایی، راست‌گرایی رادیکال یک فریاد بلند برای بازگشت به نظم، در پاسخ به هرج‌ومرج چپ‌گرایانه (ضد سلسله‌مراتبی) است. این ما را به جنبه‌یدیگری از راست‌گرایی رادیکال می‌برد که لزوماً سنت‌گرایانه یا پیشامدرن نیست؛ و آن واکنش است.
«واکنش» غالباً به معنای «راست افراطی» تلقی می‌شود، اما در واقع به معنای راست‌گرایی رادیکال (یا ووک راست) است که از روی خشم و تقابل در برابر چپ‌گرایی (از جمله ووک چپ‌گرا) پدید آمده است. نگرش محرّک واکنش این است که: «اوضاع خیلی وقت است که از حد گذشته و دیگر بس است» و این ممکن است از جهاتی درست باشد. اما هدف واکنش‌دهندگان این انرژی را به جهتی سوق می‌دهد که: «پس باید کنترل را به دست بگیریم و همه چیز را دوباره سر جای خود قرار دهیم، حتی اگر لازم باشد از هر وسیله‌ای استفاده کنیم.» و این بخش، دیگر چندان منطقی نیست.
به‌طور کلی، واکنش، رواداری را عامل فساد جامعه می‌داند. بنابراین هدف واکنش و سلسله‌مراتبی که ایجاد می‌کند، جبران افراطی چیزی است که به‌عنوان زیاده‌روی در تحمل تلقی شده است. این دیدگاه چنین است: «جامعه بیش از حد اجازه داده که اوضاع از کنترل خارج شود» یا «افراد نادرست و رفتارها و باورهای نادرست بیش از حد تحمل شده‌اند.»
پس اگر افراط در رواداری مشکل بوده، راه‌حل افراط در عدم‌رواداری است تا جامعه به وضعیت زمانی بازگردد که این مشکلات وجود نداشت.
نکته اینجاست که آن‌ها ممکن است درباره‌ی خطر رواداریِ بی‌حدّ واقعاً حق داشته باشند. همان‌طور که پارادوکس رواداری کارل پوپر نشان می‌دهد، رواداری همیشه نیازمند تعادل دقیق میان «چه چیز باید تحمل شود» و «چه چیز نباید» است. تحمل کردن جنبش‌های غیرروادار و برانداز مانند مارکسیسم، در واقع می‌تواند یک جامعه را از درون تخریب کند.
اما واکنشی‌ها معمولاً در همین‌جا متوقف نمی‌شوند. آن‌ها سلب‌رواداری را تنها به جریان‌های برانداز محدود نمی‌کنند، بلکه آن را به حوزه‌های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی دیگری نیز تعمیم می‌دهند که به‌زعم آنان باعث نابودی جامعه و نفوذ مارکسیسم شده‌اند.
همان‌گونه که هیتلر در نبرد من نوشت: «دموکراسی غربی امروز پیش‌درآمد مارکسیسم است و بدون آن، مارکسیسم قابل تصور نیست. این دموکراسی است که به این طاعون زمینی برای رشد می‌دهد.»

راست در واکنش به چپ
راست‌گرایی رادیکال و واکنشی معمولاً ـ هرچند نه همیشه ـ واکنشی رادیکال به چپ‌گرایی رادیکال است. چپ وارد می‌شود و باعث بروز مشکلاتی می‌گردد، و راست در پاسخ، بیش‌ازحد و افراطی در جهت مخالف واکنش نشان می‌دهد.
در تاریخ، «واکنش» معمولا صورت «همان انرژی، در جهت مخالف» را داشته است. یعنی جریان واکنشی، روش‌ها، زبان، منطق و سبک برانگیزش چپ‌گرایان را می‌بیند، و سپس همان روش‌ها را برای اهداف خود به کار می‌گیرد؛ به تعبیر رایج: «مقابله با آتش با آتش».
برای مثال، هیتلر در نبرد من نوشت:
«به‌تدریج در آموزه‌های مارکسیستی متخصص شدم و از این دانش برای تقویت باورهای خودم به‌عنوان ابزار استفاده کردم. تقریباً در همه موارد موفق بودم.» به‌طور کلی، این فقط استفاده از تاکتیک‌های مارکسیستی برای پیشبرد مقاصد واکنشی نیست؛ بلکه انرژی تاریخی فاشیسم دقیقاً پاسخی به کمونیسم بوده است. موسولینی، که خود زمانی کمونیست بود، در «دکترین فاشیسم» توضیح می‌دهد که فاشیسم در اصل ضدّ مارکسیسم سازمان‌یافته است.
بنابراین، هنگامی که جردن پترسون در سخنانی مشهور گفت که ووک چپ‌گرا «نئومارکسیسم پست‌مدرن» است، سخن او درست بود. در مقابل، ووک راست‌گرا را می‌توان «نئو‌فاشیسم پست‌مدرن واکنشی» دانست.
به همین دلیل، اکنون لازم است کمی درباره‌ی فاشیسم توضیح دهیم.

فاشیسم به‌عنوان واکنشی به کمونیسم
فاشیسم اغلب به‌درستی فهم نشده است. در واقع، فاشیسم را می‌توان واکنش تمامیت‌خواهِ ووک و ضدّ کمونیستی دانست؛ و برای فهم ووک راست‌گرا باید فاشیسم را به‌عنوان الگوی نخستینِ واکنش ضدّ کمونیستی درک کنیم.
به‌طور خلاصه، وقتی کمونیسم (یعنی ووک چپ) پا به صحنه می‌گذارد و خواستار برابری‌طلبی افراطی و عدالت‌محوری رادیکال می‌شود و برای رسیدن به آن از روش‌های انتقادی تخریبی استفاده می‌کند، جامعه وارد یک بحران (وضعیت پیشا‌انقلابی) می‌شود. از این نقطه، جامعه سه مسیر پیش رو دارد:
ردّ قاطع برابری‌طلبی رادیکال و بازگشت به اصول بنیادی خود؛
تسلیم شدن به ووک چپ‌ و حرکت به سمت انقلاب سرخ (مارکسیستی)؛
واکنش با راست‌گرایی رادیکال و حرکت به سمت انقلاب سفید (فاشیستی).
(ایستادن ضعیف و مبهم بر اصول یا ادامه‌ی وضعیت موجود، در عمل منجر به پیروزی ووک چپ‌گرا می‌شود و بنابراین عملاً به همان مسیر دوم تعلق دارد.)
مسیر اول انقلاب را متوقف می‌کند، اما نیازمند تعهد جدی به اصول بنیادین نظام و اراده برای دفاع و اجرای پیوسته‌ی آن‌ها است. مسیر دوم به انقلاب مارکسیستی می‌انجامد. مسیر سوم به فاشیسم منتهی می‌شود.
فاشیسم، در اصل، پذیرفتن ساختار آگاهی انتقادی کمونیسم اما ردّ کامل برابری‌طلبی رادیکال آن و حتی وارونه کردن آن به‌سوی تشدید سلسله‌مراتب است.
به بیان دیگر، ووک چپ وقتی نابرابری و سلسله‌مراتب را می‌بیند، می‌گوید: «این بی‌عدالتی است و جامعه را نابود می‌کند.»
ووک راست (واکنشی/فاشیستی) وقتی همان نابرابری و سلسله‌مراتب را می‌بیند، می‌گوید: «این عدالت واقعی است و اساس کارکرد جامعه از ابتدا همین بوده است.»
بنابراین:
جهان‌بینی ووک چپ: نابرابری و سلسله‌مراتب بد هستند. جهان‌بینی ووک راست: نابرابری و سلسله‌مراتب ضروری و مطلوب هستند و باید به‌طور سخت‌گیرانه اعمال شوند.
بنابراین، فاشیسم خود را هم‌زمان به‌عنوان ضدّکمونیسم (که هست) و تنها راه ضدّکمونیسم بودن (که نیست) ارائه می‌دهد. همان‌طور که بنیتو موسولینی، پدر فاشیسم ایتالیا، در کتاب دکترین فاشیسم بیان می‌کند:
«چنین درکی از زندگی، فاشیسم را به انکار قاطع آموزه‌های پشت سوسیالیسم علمی و مارکسیستی، یعنی آموزه‌ی ماتریالیسم تاریخی، بدل می‌کند؛ آموزه‌ای که تاریخ بشر را صرفاً در چارچوب مبارزه طبقاتی و تغییر در فرآیندها و ابزار تولید توضیح می‌دهد و سایر عوامل را نادیده می‌گیرد.» این جمله ممکن است خوب به نظر برسد، اما فاشیسم موسولینی تنها این نیست. او ادامه می‌دهد:
«پس از سوسیالیسم، فاشیسم تمام توان خود را بر کل بلوک ایدئولوژی‌های دموکراتیک متمرکز می‌کند و هم پیش‌فرض‌ها و هم کاربردهای عملی آن‌ها را رد می‌کند. فاشیسم انکار می‌کند که تعداد مردم می‌تواند عامل تعیین‌کننده در جامعه انسانی باشد؛ حق مردم برای حکومت از طریق مشورت‌های دوره‌ای را انکار می‌کند؛ و نابرابری انسان‌ها را که نمی‌توان با ابزارهای مکانیکی یا بیرونی مانند رأی عمومی اصلاح کرد، ضروری، بارور و مفید می‌داند.» در فاشیسم، به‌عنوان یک واکنش، هیچ سلسله‌مراتب طبیعی قابل اعتمادی وجود ندارد، زیرا سلسله‌مراتب طبیعی قابل اعتماد نیست. این همچنین به این معناست که مردم خود قابل اعتماد نیستند و تنها می‌توانند به‌عنوان ابزار استفاده شوند. هیچ حکومتی بر اساس رضایت مردم قدرت مشروع نخواهد داشت؛ فاشیست‌ها بیش از حد نخبگانی هستند که چنین رضایتی را لازم بدانند و در مقابل، مردم را بیش از حد نادان، ناتوان و فاسد می‌دانند تا بتوانند به‌درستی رضایت دهند.
در دولت فاشیستی، به جای آن، یک سلسله‌مراتب سخت و تحمیلی برقرار است و همان‌طور که موسولینی می‌گوید،دولت «تمامیت‌خواه» خواهد بود. دولت فاشیستی فرد را نفی می‌کند (جمع‌گرا است) و تمام ارزش‌ها را به دولت منتقل می‌کند (دولت‌محور است):
«تصور فاشیستی از دولت جامع است؛ خارج از آن هیچ ارزش انسانی یا معنوی نمی‌تواند وجود داشته باشد یا ارزشمند باشد. فاشیسم، بدین‌سان، تمامیت‌خواه است و دولت فاشیستی—یک واحد شامل و ترکیب‌کننده همه ارزش‌ها—کل زندگی یک ملت را تفسیر، توسعه و تقویت می‌کند. هیچ فرد یا گروهی (احزاب سیاسی، انجمن‌های فرهنگی، اتحادیه‌های اقتصادی، طبقات اجتماعی) خارج از دولت وجود ندارد.» در نهایت، فاشیسم یک آموزه واکنشگرایانه ووک راست است که به‌عنوان واکنشی افراطی به نفوذ مارکسیسم پدید آمده است.

ووک و غایتمندی تاریخ
هم ووک چپ و هم ووک راست تاریخی‌نگر هستند. این بدان معناست که آن‌ها داستان‌هایی با مبنای تاریخی می‌سازند تا اهداف انقلابی فعلی خود را درست، اجتناب‌ناپذیر، عادلانه و ضروری جلوه دهند. ووک چپ اسطوره‌ای روایت می‌کند که در آن لحظه‌ای تعیین‌کننده از بی‌عدالتیِ خودتوجیه‌کننده، نظامی دائمی از بی‌عدالتی ایجاد کرده که نابرابری‌ها را تولید می‌کند. ووک راست نیز اسطوره‌ای روایت می‌کند که در آن همه‌چیز عالی بود تا اینکه یک سلسله‌مراتب تحمیلی اما «طبیعی» مختل شد و جامعه به سمت انحطاط رفت.
به این ترتیب، ووک چپ داستان تاریخی «سقوط انسان» را روایت می‌کند، جایی که ما خود را از بهشت رانده‌ایم و بی‌عدالتی بزرگی را وارد تاریخ کرده‌ایم (که به آغاز تضادی می‌انجامد که تاریخ و بازگشت عظیم آن به حالت بازسازی‌شده اما اصلی را شکل می‌دهد). در مارکسیسم، این آغاز، مالکیت خصوصی است؛ در نظریه انتقادی نژاد، ورود نژادپرستی است؛ در فمینیسم، آپارتاید جنسیتی با زنان به‌عنوان «جنس دوم» است؛ و در نظریه کوئیر، پذیرش هنجارها، مشروعیت و «طبیعی بودن» است.
در مقابل، ووک راست داستانی رمانتیک از شکوه اجتماعی-فرهنگی گذشته روایت می‌کند که با تلاش برای ایجاد عدالت بیش از حد برای افرادی که شایسته آن نبودند، مختل شده است. به‌عبارت دیگر، مشکل اصلی «رواداری بیش از حد» است و درمان آن «نارواداری» است.
ووک چپ می‌خواهد ما به‌طور خودخواسته و در مخالفت با خدا به بهشت بازگردیم، در حالی که ووک راست می‌خواهد نقش فرمانده کل را به دست گیرد و انسان را به سوی میراثی هدایت کند که اگر توسط افراد ناخواسته و منحرف از مسیر تاریخی اصلی خود کنار زده نشده بود، به آن دست می‌یافت.
بنابراین، تاریخی‌نگری ووک راست داستانی رمانتیک از یک سلسله‌مراتب درست و مشروع اما محلی (مثلاً مربوط به یک ملت یا نژاد) روایت می‌کند، که اعضای آن، توسط غریبه‌هایی که وارد شدند و سیستم را به هم زدند، به ناحق از میراث خود کنار گذاشته شده‌اند، زیرا آن‌ها ادعا کردند سیستم به اندازه کافی عادلانه نیست (و خواستار تحمل چیزهایی شدند که باید غیرقابل تحمل می‌بود).
ووک راست خود را وارثان مشروع و بیگانه‌شده‌ای از جامعه‌ای می‌داند که اجازه رشد و استمرار نیافته است، زیرا از سلسله‌مراتب مشروع نخبگان که آن‌ها دوباره کشف کرده‌اند، منحرف شده بود و حالا قصد دارند آن را بازگردانند و دوباره برقرار کنند. آن‌ها بر این باورند که سرکوب در گذشته باعث کارکرد صحیح سیستم می‌شد و اکنون نیز، اگر پذیرفته و اعمال شود، سیستم دوباره درست عمل خواهد کرد. در این رویکرد، رواداری به کلی حذف می‌شود.
در حالی که مارکس و ووک چپ بر این باورند که نظام قدرت، انسانیت ما را انکار کرده و ما را از هویت انسانی‌مان محروم ساخته است، ووک راست معتقد است که نظام قدرت، هویت ما به‌عنوان یک ملت، نژاد، قوم یا فرهنگ که شایسته شرایط بهتر بوده، را نادیده گرفته است. ووک چپ بر این باور است که انسان‌ها ذاتاً سوسیالیست، «ضدنژادپرست» و «کوئیر» هستند و توسط تحمیل ناعادلانه سیستمی که نابرابری و سلسله‌مراتب ایجاد می‌کند، بیگانه شده‌اند؛ هدف آن‌ها رهایی از طریق اجرای ایدئولوژیک و بازسازی فکری است.
ووک راست معتقد است که انسان‌ها ذاتاً یک ملت، یک نژاد، یک قوم یا یک فرهنگ هستند که روزگاری باشکوه بوده اما اکنون آلوده و بیگانه شده‌اند، زیرا سیستم ناعادلانه‌ای که حق طبیعی و غیرقابل‌انکار آن‌ها بر ثمرات جامعه خود را به رسمیت نمی‌شناسد، بر آن‌ها تحمیل شده است. هدف ووک راست بازگرداندن این میراث از طریق اعمال قدرت و برچیدن رواداری است.

نخبه‌گرایی راست و تعریف امر «درست»
دیدگاه ووک راست درباره جامعه، بازگشتی به نمونه‌ای از اصول سازمانی جامعه پیشین‌شان است، جایی که وارثان مشروع جامعه‌شان (خودشان و افرادی «شبیه به آن‌ها») برتر و مسلط بودند و از جایگاهشان کنار گذاشته نشده بودند.
این سلسله‌مراتب اکنون به‌طور سختگیرانه و بی‌رحمانه اعمال خواهد شد، زیرا مردم دیگر آن را به‌طور طبیعی نمی‌پذیرند. بنابراین، این داستان درباره یک نخبگان مشروع و بیگانه‌شده است که دوباره به جایگاه خود بازمی‌گردد تا پس از فروپاشی یا انحطاط، امور را اصلاح کند.
به جای آنکه ووک چپ اعضای کمترموفق یک سلسله‌مراتب را کنار هم جمع کند و در آن‌ها احساس خشم و نارضایتی ایجاد کند که سیستم طوری طراحی شده که شکست بخورند، ووک راست اعضای کمترموفق یک سلسله‌مراتب را کنار هم می‌آورد و در آن‌ها خشم و نارضایتی ایجاد می‌کند که سیستم باید از ابتدا به نفع همه آن‌ها کار می‌کرده اما به‌طور غیرقانونی از آن‌ها دزدیده شده است. خشم در پایه هر دو مدل ووک قرار دارد و وجدان انتقادی را که هر دو مدل ووک اتخاذ می‌کنند تعریف می‌کند.
در عمل، ووک راست، نه تنها حول عواملی که برای افراد راست‌گرا معنی دارند، مانند خانواده، سنت و هویت ملی، هویت‌های جمع‌گرایانه و مبتنی بر طبقه ایجاد می‌کند، بلکه حول حس خشم از اینکه آن‌ها نخبگان طبیعی جامعه بوده‌اند و میراث‌شان از آن‌ها ربوده شده است نیز مانور می‌دهند. این موضوع می‌تواند به شکل افراطی‌گرایی ملی یا ناسیونالیسم افراطی ظاهر شود، جایی که گروه هویتی به «اسکاتلندی واقعی» تبدیل می‌شود که همیشه قرار بوده از میوه‌های سیستم طلایی از دست رفته بهره‌مند شود (فاشیسم ایتالیا به رهبری موسولینی).
سیاست هویتی بر اساس ملیت یا «خانواده» (معمولاً نژادهای اکثریت) شکل می‌گیرد و ظهور می‌کند (ناسیونال‌سوسیالیسم هیتلر). هویت فرهنگی نیز می‌تواند در هویت‌های ملی و مذهبی ظهور کند، همانند تلاش فرانکو برای اتحاد دوباره اسپانیا (ناسیونالیسم) از طریق هویت کاتولیک (فرهنگی/مذهبی).
به دلیل گرایش راست‌گرایانه به سلسله‌مراتب سختگیرانه و اعمال‌شده، ووک راست یک ساختار سلسله‌مراتبی سختگیرانه و تحمیلی ایجاد خواهد کرد که معتقد است آن‌ها را به شکوه و میراث از دست رفته‌شان بازمی‌گرداند. از آنجایی که این ساختار، رواداری را مقصر می‌داند، سلسله‌مراتب آن به‌شدت غیرقابل‌تحمل خواهد بود و تمام عناصری که باور دارند جامعه را فاسد می‌کنند، مجازات خواهند شد.
این مدل در شکل افراطی خود، توسط آدولف هیتلر به نام Führerprinzip (اصل رهبر) نام‌گذاری شد؛ هرچند او بخش زیادی از آن را از مدل دولت فاشیستی موسولینی اقتباس کرده بود. اصل رهبر یک سلسله‌مراتب مطلق به شکل هرم را توصیف می‌کند که کنترل از بالا به پایین را تضمین می‌کند و در هر سطح زیردست، اطاعت کامل بر اساس خدمت به حزب و ایدئولوژی حاکم (ووک) لازم است.
بنابراین، در حالی که ایده‌آل ووک چپ عدم وجود هر گونه سلسله‌مراتب یا برابری رادیکال است، ایده‌آل ووک راست سلسله‌مراتب مطلق است؛چیزی که کارل اشمیت آن را دولت تمام‌عیار نامید. همان‌طور که موسولینی درباره این مدل به صراحت گفت: این مدل تمامیت‌خواه و روحانی است.
ووک راست پذیرفته است که «دولت مطلق» اجتناب‌ناپذیر است، بنابراین بهتر است این دولت مطلق، دولت خودش باشد. این مشابه باور ووک چپ است که دولت مطلق اجتناب‌ناپذیر است و بنابراین باید دولت مطلق خودشان باشد. ووک چپ معتقد است دولت برای تحمیل تقسیم‌بندی طبقاتی وجود دارد و طرف ستمگران را در درگیری‌های طبقاتی می‌گیرد، بنابراین آن‌ها باید «ابزار تولید را تصرف کنند» و چیزی را که لنین «نیمه‌دولت» می‌نامید ایجاد کنند تا همه را به سوسیالیسم وادار سازد تا «به‌طور خودبه‌خود نابود شود». ووک راست معتقد است دولت برای تحمیل تقسیم‌بندی طبقاتی وجود دارد و باید طرف ستمگران را بگیرد تا دولت، جامعه و مردم آن برای همیشه پایدار و پیشرو باقی بمانند.
باور به اجتناب‌ناپذیری چیزی فاجعه‌بار و لزوم داشتن «چیز فاجعه‌بار درست»، یک باور ووک است. این باور بسیار گیج‌کننده است؛ نه تنها باعث می‌شود مردم احساس کنند که حتماً باید چنین باشد و ترس و اضطراب وجودی ایجاد می‌کند، بلکه هر چیز جز افراطی‌ترین حالت‌ها را از نظر دور می‌کند. اگر همه چیز واقعاً شست‌وشوی مغزی باشد، قطعاً باید شست‌وشوی مغزی «درست» انجام شود. اگر هر دولت واقعاً یک دولت مطلق باشد، قطعاً باید دولت مطلق «درست» وجود داشته باشد. اگر هر جامعه به‌طور خودکار دین دولتی داشته باشد، قطعاً باید دین دولتی «درست» داشته باشد.
واقعیت این است که همه چیز شست‌وشوی مغزی نیست؛ هر دولتی مطلق نیست؛ و هر دولتی همیشه دین دولتی نخواهد داشت.

سلسله‌مراتب طبیعی در مقابل مصنوعی
به‌عنوان یک نکته پایانی، تمایز بین سلسله‌مراتب سخت و تحمیلی ووک راست و سلسله‌مراتب طبیعی و انعطاف‌پذیر یک جامعه آزاد اهمیت بسیاری دارد. در یک جامعه آزاد، سلسله‌مراتب وجود دارد و مشروعیت آن دقیقاً به این دلیل است که بر پایه شایستگی واقعی بنا شده و صرفاً به جایگاه یا بازی‌های قدرت متکی نیست. این شایستگی با واقعیت و قواعد موجود در سیستم هم‌راستا است.
همان‌طور که در فصل قبل بحث شد، یک فرقه ووک سیستمی ایجاد می‌کند که در آن افراد می‌توانند بدون داشتن شایستگی واقعی در دنیای واقعی، صرفاً با مهارت در بازی‌های قدرت فرقه‌ای، بالا بروند. به این ترتیب، امکان دارد فردی صرفاً با ماکیاولی‌گری، نیرنگ یا وفاداری شدید به فرقه، به درجات بالای سلسله‌مراتب فرقه دست یابد، بدون اینکه در واقعیت توانایی اثبات‌شده‌ای داشته باشد. این ویژگی نه تنها مکانیزم تسلط نخبگان را در فرقه‌های ووک امکان‌پذیر می‌کند، بلکه شکست آن‌ها را تضمین می‌کند. این وضعیت مانند یک نسخه شیطانی از اصل پیتر است؛ اصلی که می‌گوید همه افراد فراتر از سطح شایستگی خود رشد می‌کنند و این رشد از طریق روش‌های سوءاستفاده‌آمیز و فاسد حاصل می‌شود.
شایستگی در بازی‌های اجتماعی-سیاسی روان‌پریشانه ووک،چه در ووک راست و چه در ووک چپ، در عمل سلسله‌مراتب را تعیین می‌کند، اما این شایستگی واقعی و هم‌راستا با اهداف واقعی در دنیای واقعی نیست.
در هر دو مورد، این شایستگی در یک سری بازی‌های قدرت مصنوعی، آسیب‌زا، تحمیلی و ماکیاولی‌گرانه تعریف می‌شود، که یک جامعه سالم آزاد تلاش می‌کند تا تأثیر آن‌ها بر سلسله‌مراتب طبیعی را به حداقل برساند.
در ووک چپ، این شایستگی از طریق بازی نقش قربانی به نام برابری رادیکال به دست می‌آید. در ووک راست، این شایستگی از طریق بازی‌های قدرت بی‌رحمانه (که ریشه در حس قربانی بودن دارد) و عدم تساهل شدید حاصل می‌شود.
این روند نشان می‌دهد که سلسله‌مراتب فرقه‌ای ووک، چه چپ و چه راست، بیشتر بر قدرت مصنوعی و بازی‌های سیاسی تکیه دارد تا شایستگی واقعی در زندگی و جامعه.

چه چیزی «راستِ ووک» را ووک می‌کند؟
آنچه «راستِ ووک» را ووک می‌کند، این است که نوعی آگاهی انتقادی را نسبت به وضعیت خود پذیرفته است؛ آگاهی‌ای که همراه با آن، شیوه‌ای از اندیشیدن مبتنی بر طبقه و هویت نیز می‌آید.
این افرادِ محروم و ازخودبیگانه، که خود را نخبگان بالقوه می‌دانند، شبیه همتایان «چپِ ووک» خود، البته به شکلی متفاوت، به نوعی روشنگری دست یافته‌اند که بر پایه‌ی این است که چه کسانی هستند و چگونه رنج می‌برند.
آن‌ها خود را وارثانِ برحقِ جامعه می‌دانند و به همین دلیل باور دارند جامعه را عمیق‌تر از دیگران می‌فهمند. در عین حال، از آن بیگانه شده‌اند؛ بنابراین «می‌دانند زمانه چه زمانی‌ست»، از این حیث که محروم و طرد شده‌اند، و در نتیجه سرشار از خشم و کینه‌اند. این وضعیت تفاوت چندانی با آنچه در سمت چپِ ووک می‌گذرد ندارد، جز در دلایلش. هر دو، نظامی از اقتدار اجتماعی را بر پایه‌ی هویت‌های خود پذیرفته‌اند (آنچه «معرفت‌شناسیِ جایگاه» نامیده می‌شود). هر دو نیز حقِ بی‌چون‌وچرای حکمرانی را از باور به «بیداری» خود استخراج می‌کنند. در چپِ ووک، این باور وجود دارد که بیگانه شدن از جامعه به‌واسطه‌ی نیروهای مسلطی که آن نظام را برپا کرده‌اند، بینشی حقیقی نسبت به بُعد دومی از تجربه‌ی انسانی می‌دهد: بیگانگی. از این رو، آنان خود را دارای اقتدار و بصیرتی ویژه نسبت به ماهیت واقعی جامعه می‌دانند و از همین مسیر، حقِ حکومت را برای خود قائل می‌شوند. قرار است حکومتِ آنان بشر را به وضعیتِ راستینِ کاملاً برابرش «رها» کند؛ وضعیتی که از آن با عنوان «طبیعت انسانی» یاد می‌کنند.
در مقابل، در راستِ ووک این باور وجود دارد که بیگانه شدن از جامعه نه به‌دست نیروهای مسلط، بلکه به‌سبب یک نیروی بیگانه و نامشروعِ مداخله‌گر رخ داده که نظامی نامشروع برپا کرده است. همین بیگانگی نیز به زعم آنان بینشی حقیقی نسبت به همان بُعد دوم تجربه‌ی انسانی، یعنی بیگانگی، می‌بخشد. بنابراین، آن‌ها نیز برای خود اقتدار و بصیرتی ویژه نسبت به ماهیت واقعی جامعه قائل می‌شوند و از آن، حقِ حکمرانی استخراج می‌کنند. افزون بر این، در راستِ ووک یک باور اضافه هم هست: این‌که عوامل هویتی‌ای که در اختیار دارند (ملی، «خویشاوندی/نَسَبی»، یا فرهنگی) نه برای کل بشریت، بلکه برای «مردمِ خودشان» عواملِ برحق بوده‌اند؛ و از همین رو، اقتدار و حقِ حکمرانیِ حتی بیشتری (بر مبنای همان جایگاه هویتی) دارند. آن‌ها نیز این را «طبیعت انسانی» می‌نامند.
این ساختارِ باورِ خودخدمت‌گر، یکی از عواملی است که ووک‌ها را «ووک» می‌کند. همان‌طور که می‌بینید، این الگو هم در چپِ ووک و هم در راستِ ووک حضور دارد، هرچند با تفاوت‌هایی جزئی. عاملِ مهمِ دوم، این باور است که دانشِ درون‌سیستمی بخشی از نظامِ فاسد به شمار می‌آید؛ و بنابراین، دانشِ برون‌سیستمی، به‌ویژه دانشی که به‌طور مشخص نظامِ موجودِ «فاسد» را نقد می‌کند، برتر است. این باور، پایه‌ی همان اقتدار ویژه‌ای است که در هر دو مورد توصیف شد. اگر نظام فاسد باشد، آنچه بیرون از این فساد قرار دارد، به احتمال بیشتری حقیقت را بازمی‌نمایاند، (منطقِ ووک چنین حکم می‌کند) به‌خصوص اگر آن دانش، نظامِ موجودِ فاسد را به چالش بکشد یا نقد کند. این، نگرشِ ووک به «دانشِ به‌حاشیه‌رانده‌شده» است.

خلاصه‌ای از ووک راست
راستِ ووک نوعی آگاهی انتقادی را نسبت به جایگاه خود در جامعه پذیرفته است و خود را «راستِ واقعی»‌ای می‌داند که از حقش محروم و از جامعه بیگانه شده؛ وارثان برحقِ نظامی که به‌دست نیرویی بیگانه و شرور فاسد شده و فقط خودِ آن‌ها هستند که این فساد را به‌طور کامل می‌فهمند و می‌توانند در برابرش مقاومت کنند.
آن‌ها از این حیث «ووک»اند که به این منظومه‌ باور «بیدار شده‌اند». باز هم باید تأکید کرد که ووک بودن یعنی داشتن آگاهی انتقادی؛ نه بیشتر و نه کمتر.
مهم‌ترین نکته برای فهم راستِ ووک این است که آنان خود را به‌عنوان یک «مردم»، ملت، «خویشاوندی/نَسَبی» و/یا فرهنگ (به‌ترتیب در نمونه‌هایی چون موسولینی، هیتلر و فرانکو) محروم و بیگانه‌شده می‌بینند، نه این‌که از خودِ انسانیت‌شان محروم و بیگانه شده باشند (چنان‌که چپِ ووک چنین می‌بیند و انسانیت را ذاتاً در برابریِ رادیکال جای می‌دهد).
البته راست به‌طور کلی تمایل دارد انسانیت را در هویتِ به‌ارث‌رسیده‌ یک مردم جای دهد، بنابراین فاصله‌ میان این دو چندان زیاد نیست و تفاوت‌ها بیشتر در جزئیات است. به بیان دیگر، راستِ ووک چندان دغدغه‌ی «انسانیتِ کلی» ندارد؛ دغدغه‌اش «میراث» است. یعنی محل و منطقِ کینه و خشم در چپِ ووک و راستِ ووک اساساً متفاوت است. آنچه متفاوت نیست، ووک بودن نسبت به آن است.
بر این اساس، بروز و ظهور راستِ ووک به شکل‌های (فرا)ملی‌گرایانه، «نژادباورانه» (به تعبیر هیتلر؛ که در عمل همان نژادپرستانه است)، و شوونیستی و برتری‌جویانه‌ی فرهنگی خواهد بود؛ مبتنی بر این باور که تنها راه بازگرداندن وارثانِ برحقِ یک جامعه به میراث‌شان، برپاییِ سلسله‌مراتبی سخت‌گیرانه، غیرمداراگر و تحمیلی است که قرائتی خاص از این عوامل را الزام‌آور می‌کند.