ماهیت واقعی مالیات‌ستانی

راد روخاس

هیچ‌کس واقعاً دوست ندارد مالیات پرداخت کند. ولی، همانطور که از قدیم در باب «مرگ و مالیات» گفته‌اند، گوییا مالیات به‌اندازه‌ی مرگ بر حق و گریزناپذیر است. در زمینه‌ی مالیات، بسیاری از افراد خوش‌نیّت فراموش می‌کنند که مالیات، بنیادین‌ترین اصول اخلاقی ما را نقض می‌کند.

اگر تا‌به‌حال به یک مهدکودک یا زمین بازی رفته باشید که بچه‌های کوچک در آن بازی می‌کنند، ممکن است متوجّه شده باشید که، اگرچه بچه‌ها برای درک خیلی چیزها خیلی کوچک‌اند، ولی همواره احساس شگفت‌انگیزی نسبت به عدالت دارند.

یک اسباب‌بازی را از کودک نوپایی که هنوز نمی‌تواند یک کلمه صحبت کند بردارید، اغلب با اعتراض بسیار روشنی روبه‌رو خواهید شد. تا آنجاکه به کودک نوپا مربوط می‌شود، شما اسباب‌بازی او را دزدیده‌اید، خشونت را آغاز کرده‌اید، و بنابراین حالا وقت گریه است. استدلال کودک نوپا احتمالاً چندان پیچیده نیست، ولی درکی از آن وجود دارد.

کودکانِ کمی بزرگتر حتّی شگفت‌انگیزترند. آن‌ها می‌دانند که خشونت نامشروع وجود دارد (زمانی‌که اسباب‌بازی دزدیده می‌شود)، ولی همچنین می‌فهمند که خشونت مشروع نیز وجود دارد، یعنی زمانی‌که کودکِ قربانی نزد دزد رفته و اسباب‌بازی خود را پس می‌گیرد. نکته‌ی شگفت‌آور این است که تمرکز معمول بر بازگرداندن اسباب‌بازی، به‌جای مجازات متجاوز است. تنبیه، مفهومی است که بعداً احتمالاً از ما یاد می‌گیرند.

شروع خشونت، اقدام یک متجاوز علیه شما یا علیه اموال شماست. این اقدام می‌تواند از طریق خشونت واقعی یا از طریق ارعاب انجام شود، زیرا تهدید صرف به خشونت، به خودی خود یک عمل خشونت‌آمیز است. یک نمونه‌ی خوب می‌تواند دزدی باشد که اسلحه را به سمت شما نشانه می‌رود تا کیف شما را بدون کشیدن ماشه به دست آورد. یکی دیگر از نمونه‌های نه‌چندان بارز، روشی است که حکومت پول ما را می‌ستاند. گفتن اینکه مالیات نوعی دزدی است ممکن است کمی اغراق‌آمیز به‌نظر برسد، ولی از پرداخت مالیات خودداری کنید، و به زندان خواهید افتاد. از پرداخت مالیات بر دارایی خودداری کنید، و خواهید دید که مالک خانه‌ی شما واقعاً کیست.

حکومت‌ها کار فوق‌العاده‌ای بر اساس روابط عمومی انجام داده‌اند: آن‌ها ما را مالیات‌دهنده می‌خوانند، نه قربانی؛ مالیات‌ها به نوعی «جمع‌آوری می‌شوند»، نه آنکه دزدیده شوند. به مالیات، همیاری نیز گفته می‌شود، گویی که کاری بر پایه‌ی انتخاب بوده است. و از آنجاکه این حکومت است که تصمیم می‌گیرد که آیا این شکل از سرقت، قانونی است یا خیر، ما از نظر قانونی نمی‌توانیم کاری برای جبران خسارت انجام دهیم. عدالت تفرّجگاه ما نیست.

بسیاری در واقع جنایت را درک می‌کنند، ولی آن را شرّ لازم می‌دانند، و هنگامی‌که شما درخواست لغو کامل مالیات را می‌کنید، با جزئیّات ریز می‌پرسند که پس چگونه هزینه‌ی جاده‌ها یا اجرای قانون را پرداخت کنیم.

اعتراف می‌کنم، تصوّر اینکه چگونه جامعه‌ی ما در چارچوب نظمی کاملاً جدید کار کند، سخت است، ولی می‌خواهم ایده‌ها و واقعیّت‌های تاریخی را ارائه دهم که می‌تواند این نگرانی‌ها را کاهش دهد.

نکته‌ی مهمّی که باید به خاطر داشت این است که تمام خدماتی که اکنون از طریق مالیات تأمین شده و از سوی حکومت ارائه می‌شود در دوره‌ای، در گذشته‌ی نه‌چندان دور، به‌صورت خصوصی تأمین و عرضه می‌شد. در واقع، بسیاری از آن‌ها امروز هم به‌صورت خصوصی ارائه می‌شوند، از آموزش خصوصی مقرون‌به‌صرفه در غنا تا خیابان‌های مجلّلی که هر روز در شهرهای آمریکای شمالی برای توسعه‌های مسکونی جدید (که بعداً به حکومت‌های محلّی واگذار می‌شود) ساخته می‌شوند.

یکی دیگر از نمونه‌های اطمینان‌بخش، که کسانی درباره‌ی آینده‌ای بدون مالیات می‌خواهند، این است که در زمان‌های نه‌چندان دور برده‌داری عادی بود و در بسیاری از نقاط جهان هیچ‌کس نمی‌توانست زندگی بدون آن را تصوّر کند. هنگامی‌که برخی به مشکلات اخلاقی و اقتصادی این عمل اشاره کردند، اکثریّت قریب‌به‌اتّفاق مردم ادّعا می‌کردند که نه‌تنها لغو برده‌داری غیرممکن است، بلکه حتّی خود بردگان در واقع در اسارت وضعیّت بهتری دارند تا تحت‌لوای آزادی. امروز این ادّعاها برای ما مضحک به‌نظر می‌رسند.

برخی واقعاً نگران بردگان بودند. چون بردگان اموالی نداشتند، برخی می‌گفتند که همگی آنان بی‌خانمان می‌شوند و در گوشه‌وکنار پراکنده می‌شوند. چنین محافظه‌کاران خوش‌نیّتی حتّی می‌ترسیدند که بدون وجود اربابان خود بردگان بیکار شوند. و مهم‌تر از همه، نگرانان ادّعا می‌کردند که کلّ اقتصاد سقوط خواهد کرد و همه -از جمله بردگان سابق- را در وضعیّت فقر شدید قرار خواهد داد.

تصوّر دنیای بدون مالیات برای ما سخت است و پرسش‌های بی‌پاسخ بسیاری وجود دارد که مایلیم به آن‌ها پاسخ داده شود. ولی ما باید، بدون توجّه به ملاحظات خود، از آزادی دفاع کنیم، درست همانطور که در برابر برده‌داری ایستاده‌ایم.

درحالی‌که موافقم که با پول دزدیده‌شده می‌توان کارهای منظّمی انجام داد، ولی باید به خاطر داشته باشیم که ما هرگز با اسلحه نزد همسایگان خود نمی‌رویم و به آن‌ها نمی‌گوییم که هزینه‌ی تحصیل یا بازنشستگی ما را، صرف‌نظر از اینکه چقدر ثروتمندند، بپردازند. ما این کار را نمی‌کنیم، چون اشتباه است. حتّی یک کودک نوپا هم این را می‌داند.

سرچشمه: بنیاد میزس