کاوە جاف
در ادبیات سیاسی ایران، یک توصیهٔ تکرارشونده به جامعهٔ کورد وجود داشته است: «صبر کنید». صبر کنید تا شرایط بهتر شود، صبر کنید تا اول دموکراسی در مرکز تثبیت شود، صبر کنید تا زمان مناسب برسد، صبر کنید تا اولویتهای بزرگتر حل شوند. این توصیه، دهههاست که تکرار میشود؛ گاه از زبان قدرت، گاه از زبان اپوزیسیون، و گاه حتی از زبان بخشی از روشنفکران. اما پرسشی که امروز دیگر نمیتوان از آن گریخت این است: این صبر دقیقاً تا کِی قرار است ادامه پیدا کند؟ و هزینهٔ آن را کدام نسل میپردازد؟
در مقاطعی از تاریخ، صبر استراتژیک میتواند یک انتخاب عقلانی باشد. عقبنشینی موقت، تمرکز بر بقا، یا انتظار برای فرصت مناسب، همگی میتوانند بخشی از کنش سیاسی هوشمندانه باشند. اما صبر زمانی به دام تبدیل میشود که از یک تاکتیک مقطعی به یک وضعیت دائمی بدل شود. آنجا که صبر دیگر ابزار انتخاب نیست، بلکه به شرط عضویت در نظم موجود تبدیل میشود؛ شرطی که هر بار تمدید میشود، بیآنکه افقش روشنتر گردد.
برای جامعهٔ کورد، صبر استراتژیک دیگر یک تصمیم موقتی نیست؛ به الگویی تحمیلی و تاریخی بدل شده است. نسلی صبر کرده تا نسل بعدی به «شرایط مناسبتر» برسد، و نسل بعدی همان توصیه را دوباره شنیده است. نتیجه، انباشتهشدن تعویق، فرسایش امید، و انتقال هزینهها از نسلی به نسل دیگر بوده است؛ بیآنکه تضمینی داده شود که این چرخه روزی متوقف خواهد شد.
وقتی از صبر سخن گفته میشود، معمولاً هزینههای آن نامرئی میماند. اما این هزینهها واقعیاند. هر دورهٔ تعویق، یک نسل را در وضعیت تعلیق سیاسی و حقوقی نگه میدارد؛ نسلی که نه میتواند جایگاه خود را در نظم آینده ببیند و نه امکان کنش مؤثر در زمان حال را دارد. تعویقهای پیدرپی، فرصتهای نهادی را از میان میبرند: سازمانیابی پایدار، خودگردانی محلی و نهادسازی به تعویق میافتد و هر بار از نو باید آغاز شود. در سطح روانی، خستگی، بیاعتمادی و فرسودگی جمعی جای امید فعال را میگیرد و در سطح تاریخی، مسئلهٔ کورد هر بار به آیندهای موهوم حواله داده میشود؛ آیندهای که هرگز فرا نمیرسد.
اگر صبر استراتژیک قرار بود به نتیجه برسد، باید نشانههایی از تحقق وعدهها دیده میشد. اما تجربهٔ تاریخی جامعهٔ کورد نشان میدهد که «بعداً» تقریباً همیشه به معنای «هرگز» بوده است.

در هر تغییر سیاسی، از کوردها خواسته شده اولویت خود را کنار بگذارند: اول انقلاب، بعد حقوق قومی؛ اول ثبات، بعد تمرکززدایی؛ اول دموکراسی، بعد مسئلهٔ کورد. اما هیچکدام از این «بعدها» به نقطهٔ تحقق نرسیدهاند. این وضعیت الزاماً محصول بدخواهی نیست؛ بیشتر حاصل ناتوانی ساختاری سیاست مرکزگرا در مواجهه با تنوع و توزیع قدرت است.
برای کوردستانیان در نقطهای از تاریخ، صبر دیگر فضیلت نیست؛ به ابزار بازتولید نابرابری تبدیل میشود. وقتی از یک جامعه خواسته میشود مدام صبر کند، بدون آنکه جایگاهش در نظم آینده روشن شود، در واقع از آن خواسته میشود هزینهٔ ثبات دیگران را بپردازد. برای جامعهٔ کوردستان، صبر به معنای پذیرش حاشیهبودن مداوم، تعلیق حق تصمیمگیری دربارهٔ سرنوشت، و انتظار برای عقلانیتی بوده است که قرار است «در مرکز» شکل بگیرد. پرسش امروز ساده و بیرحم است: اگر این عقلانیت پس از دههها هنوز شکل نگرفته، چرا باید فرض کنیم که با یکبار دیگر صبر کردن، ناگهان متولد خواهد شد؟
تناقض تلخ ماجرا اینجاست: ملت کورد یکی از سیاسیترین و سازمانیافتهترین ملیتهای ساکن در جغرافیای ایران است. تجربهٔ تشکلیابی، کنش جمعی، تمرین دموکراسی درونگروهی و پرداخت هزینه برای سیاست، بخشی از زیست تاریخی کوردها بوده است. اما همین بلوغ، بارها بهانهای برای تعویق شده است: «شما که بالغتر هستید، بیشتر صبر کنید». این منطق، در عمل به مجازات بلوغ منجر شده است. جامعهای که آمادهتر است، بیشتر عقب نگه داشته شده؛ و جامعهای که مسئلهٔ ساختار را به تعویق میاندازد، تعیینکنندهٔ زمان شده است.
امروز مسئله این نیست که کوردستان عجول شدهاند یا نه. مسئله این است که صبر بدون مقصد، دیگر استراتژی نیست.
صبر زمانی معنا دارد که افق روشن باشد، تعهد سیاسی مشخص وجود داشته باشد، و جایگاه جامعه در نظم آینده تضمین شده باشد. در غیاب این شروط، صبر فقط به تعویق تاریخ میانجامد و به بازتولید همان مناسباتی کمک میکند که قرار بود اصلاح شوند.
خستگی امروز ملت کورد، خستگی از مبارزه نیست؛ خستگی از منتظر نگهداشتهشدن است. خستگی از شنیدن مکرر «الان وقتش نیست»، از دیدن اینکه هزینهها واقعیاند اما وعدهها تعلیقی. شاید زمان آن رسیده باشد که بهجای پرسیدن «چقدر دیگر باید صبر کنیم؟» این پرسش را جدیتر مطرح کنیم: اگر باز هم صبر کنیم، چه چیزی دقیقاً قرار است تغییر کند؟ و اگر پاسخ این پرسش همچنان مبهم است، آنگاه شاید مشکل نه بیصبری کوردها، بلکه عادیشدن تعویق در سیاست ایران باشد.
کوردها بعد از تجربەهای مکرر تاریخی ، به یک نتیجهٔ روشن میرسند: وقتی «صبر» از یک انتخاب موقتی به قاعدهای دائمی تبدیل میشود، دیگر فضیلت نیست؛ به سازوکاری برای تعویق، فرسایش و بازتولید نابرابری بدل میشود. در چنین وضعیتی، کنشِ مسئولانه ناچار است تغییر شکل دهد. پایان صبر استراتژیک به معنای شتابزدگی یا واکنش احساسی نیست؛ به معنای تصمیمگرفتن آگاهانه است: تصمیم برای پایاندادن به تعلیق، تعیین افق روشن، مطالبهٔ تعهد و تضمین سیاسی، و بازتعریف مسیر کنش جمعی بر پایهٔ واقعیتها، نه وعدههای تکرارشونده.
در این نقطه، مسئله دیگر «تحملکردن» یا «منتظرماندن» نیست؛ مسئله انتخاب مسیر است. تصمیم کوردها زمانی شکل میگیرد که آشکار شود تعویق دیگر به آیندهای بهتر منتهی نمیشود، بلکه صرفاً زمان را میسوزاند و هزینهها را به نسل بعد منتقل میکند. این تصمیم نه علیه گفتوگوست و نه علیه امکانهای مشترک؛ بلکه علیه بلاتکلیفیِ دائمی و سیاستِ بدون افق است.
تاریخی که مدام به آینده حواله داده میشود، دیر یا زود از کنترل خارج میشود. تعویقِ مداوم نه مسئله را حل میکند و نه ثبات میآفریند؛ فقط لحظهٔ تصمیم را انباشته میکند. و هنگامی که این لحظه فرا برسد، دیگر نه زمانبندی در اختیار مرکز خواهد بود و نه امکان انتقال هزینهها به نسل بعد وجودخواهد داشت. تاریخِ بهتعویقافتاده بازمیگردد—اما اینبار نه با زبان انتظار، بلکه با تصمیمی که ملتی برای سرنوشت خود گرفتهاند.
کاوە جاف
- کوردها: چرا دیگر نمیتوانند صبر استراتژیک داشته باشند؟ - 01/05/2026
- مقررات و کنترل اسلحه - 01/05/2026
- کنترل اسلحه: درسهایی از خشونت در اروپا - 01/03/2026
