شاهزادە تنهاست

مسعود فتحی


پیش از آن‌که جمهوری اسلامی به قدرت برسد، رهبر اصلی مخالفان رژیم پادشاهی محمدرضا شاه، آیت‌الله خمینی بود.
خمینی بخش عمده دوران رهبری خود را در تبعید گذراند، اما دوران تبعید به ویژه در پاریس، فرصتی راهبردی برای او فراهم کرد. او توانست طیف‌های مختلف مخالف رژیم شاه را حول خود جمع کند و آنچه بعدها «وحدت کلمه» نام گرفت را بسازد.
این فرایند، نوعی مرکزسازی سیاسی بود: خمینی خود را در مرکز قرار داد و دیگر نیروهای مخالف را به سمت این مرکز کشاند. همین تمرکز، قدرتی عظیم برای او تولید کرد. اما پس از به قدرت رسیدن، همان منطق وارونه شد؛ مرکز حفظ شد و مخالفان یکی‌یکی حذف و به حاشیه رانده شدند.
امروز رضا پهلوی خود را در جایگاهی می‌بیند که می‌خواهد جمهوری اسلامی را سرنگون کند.
او مستقیماً با «مردم» سخن می‌گوید و پیام‌هایش را خطاب به «هم‌میهنان» منتشر می‌کند، در حالی که خود می‌داند همه مردم ایران سلطنت‌طلب نیستند.
تناقض از همین‌جا شروع می‌شود: وقتی رضا پهلوی می‌گوید «هم‌میهنان»، مخاطب واقعی او عمدتاً سلطنت‌طلب‌ها هستند.
او نتوانسته است نیروهای جمهوری‌خواه، چپ، دموکرات، ملی‌گرایان غیرسلطنت‌طلب و دیگر جریان‌های مخالف جمهوری اسلامی را حول خود جمع کند.
همچنین در جذب غیرفارس‌ها نیز ناکام مانده است؛ مردمانی که بخش بزرگی از جامعه ایران را تشکیل می‌دهند و دهه‌هاست مطالبات روشن سیاسی، فرهنگی و زبانی دارند.
به ویژه کردها؛ مردمی با سابقه طولانی در مبارزه سیاسی که در سال‌های اخیر، در عراق، سوریه و ترکیه، به یکی از شناخته‌شده‌ترین نیروهای دموکراسی‌خواه خاورمیانه تبدیل شده‌اند.
تجربه خودمدیریتی، سازمان‌یافتگی سیاسی و پیوند با گفتمان‌های مدرن دموکراتیک، کردها را به بازیگری جدی در منطقه بدل کرده است.
با این حال، رضا پهلوی نه توانسته و نه خواسته است اعتماد این بخش از جامعه ایران را جلب کند؛ و این شکست، تصادفی نیست.
رضا پهلوی تکیه‌گاه رسانه‌ای مهمی در شبکه ایران اینترنشنال دارد؛ شبکه‌ای که روایت‌ها، چینش مهمانان و دستور کار رسانه‌ای خود را در جهت برجسته‌سازی پادشاهی و پروژه رضا پهلوی تنظیم کرده است.
ایران اینترنشنال در عمل نه صرفاً یک رسانه خبری، بلکه بازوی فعال این پروژه سیاسی است؛ پروژه‌ای که می‌کوشد با حذف صداهای رقیب، این تصور را القا کند که آلترناتیو جمهوری اسلامی، بازگشت به سلطنت است.
اما واقعیت این است: ما دیگر در جهانی زندگی نمی‌کنیم که یک تلویزیون بتواند سرنوشت یک انقلاب را تعیین کند.
تجربه تحولات سیاسی در سال‌های اخیر نشان داده است که مرکز تغییرات، به‌طور جدی به شبکه‌های اجتماعی منتقل شده است.
بهار عربی نمونه‌ای روشن بود؛ جایی که سوشال‌مدیا نقشی کلیدی در گسترش اعتراضات و شکل‌دهی به روایت‌ها ایفا کرد.
امروز هر فردی با یک حساب کاربری می‌تواند مستقیماً با جامعه سخن بگوید و روایت بسازد؛ این امکان دیگر در انحصار رهبران سیاسی یا رسانه‌های بزرگ نیست.
پروژه سلطنت‌طلبی، در ذات خود، پروژه مرکزگرایی است.
پانصد سال است که شیعه‌گرایی، از زمان صفوی‌ها تاکنون، به‌عنوان ابزار تحکیم قدرت دولت‌های نیمه‌متمرکز و متمرکز در ایران به کار گرفته شده است.
در یکصد سال گذشته، با ورود بوروکراسی مدرن، تأسیس مدارس جدید و اعلام زبان رسمی، زبان فارسی نیز به دومین ابزار اصلی تحکیم قدرت دولت مرکزی تبدیل شد.
با انقلاب ۵۷، شیعه‌گرایی مستقیماً و بی‌واسطه به قدرت رسید و زبان فارسی نیز در خدمت قدرت مرکزی قرار گرفت. جمهوری اسلامی از هر دو ابزار برای تثبیت مرکزگرایی استفاده کرد.
با این حال، فساد، سرکوب، اعدام، شکنجه و غارت سیستماتیک، تمام دستاوردهای پانصد ساله شیعه‌گرایی را نابود کرد و اسلام سیاسی امروز بی‌اعتبار شده است.
زبان فارسی نیز، با وجود صد سال تلاش، هرگز به زبان اول غیرفارس‌ها تبدیل نشد. کوردها، ترک‌ها، عرب‌ها، بلوچ‌ها و … به زبان مادری خود شعر می‌گویند، کتاب و رمان می‌نویسند و رسانه‌های خود را دارند.
زبان مادری نه تضعیف شد و نه حذف؛ بلکه به میدان مقاومت سیاسی و فرهنگی علیه دولت مرکزگرا تبدیل شد.
امروز دولت مرکزگرای ایران، هر دو ستون اصلی خود را از دست داده است:
نه شیعه‌گرایی مشروعیت دارد،
و نه زبان فارسی می‌تواند پایه‌های یک دولت متمرکز را حفظ کند.
در چنین شرایطی، تلاش برای بازگرداندن پادشاهی، تلاشی نومیدانه برای احیای مرکزگرایی است که دیگر ابزار و پشتوانه اجتماعی ندارد.
تنهایی رضا پهلوی نه تصادفی است و نه صرفاً حاصل اشتباهات فردی؛ او در پروژه‌ای گرفتار شده است که با واقعیت اجتماعی و ملی ایران هیچ سنخیتی ندارد.
رضا تنهاست؛ چون پروژه‌ای که نمایندگی می‌کند، از همین حالا شکست خورده است.