آنارشی در آخن



آنارشی در آخن

پیتر سی. ارل


آیا یک جامعه بدون حکومت مرکزی به دور از هرج‌ومرج و جنایت می‌تواند زیست کند؟

آیا اقتصاد آن بدون دخالت مقرّراتیِ دولت می‌تواند رشد کند و رونق یابد؟ آیا می‌توان اختلافات آن را بدون انحصار احکام حقوقی، حل‌ّوفصل کرد؟ اگر مورد عجیب و کمترشناخته‌ی منطقه‌ی مسکونی مورسنت -بخشی از قلمرو مورد مناقشه در شمال‌غربی اروپا، و مسلماً همتای اروپایی به‌اصطلاح غرب وحشی آمریکا- راهنمای ما باشد، باید نتیجه بگیریم که بی‌دولتی نه‌تنها امکان‌پذیر است، بلکه برای پیشرفت مفید است و مزایای بنیادینی نسبت به بوروکراسی‌های قهرآمیز دارد.

آزمون قابل‌توجّه مورسنت، پیامد غیرمستقیم جنگ‌های ناپلئونی (۱۸۰۳-۱۸۱۳) بود، که مانند همه‌ی جنگ‌ها، قدرت دولت‌های شرکت‌کننده را به هزینه‌ی مردم‌شان فزون می‌ساخت و آنان را تقویّت می‌کرد: ملّی‌گرایی شعله‌ورتر شد؛ بسیاری از کشورها تأدیّه‌ی مسکوکات را به‌طور نامحدود به حالت تعلیق درآوردند؛ و گروه جدیدی از افراد فقیر قطع‌عضوشده در خیابان‌های سراسر اروپا ظاهر شدند.

در کنگره‌ی وین، که پایان‌بخش جنگ‌ها بود، مرزها بر اساس نظریّه‌ی «موازنه‌ی قدرت» بازترسیم شدند: هیچ دولتی نباید در موقعیّتی باشد که بر دیگر دولت‌ها تسلّط نظامی داشته باشد. اختلاف‌نظرهایی وجود داشت، به‌ویژه بین پروس و هلند بر سر نقطه‌ای کوچک و غنی از موادّ معدنی، که با نام «کوهستان کهن» (Altenberg در آلمانی، Vieille Montagne در فرانسوی) شناخته می‌شود و دارای یک معدن بزرگ «روی» بود و به‌طور سودآوری صدها تن سنگ‌معدن از آن استخراج می‌شد. با توجّه به جنگ بزرگی که اخیراً به پایان رسیده بود، و با توجّه به وجود دومین منبع روی مهم بعد از انگلستان، دو قدرت موظّف شدند تا به‌طور مشترک عملیات استخراج را کنترل کنند.

آن‌ها در یک منطقه مستقر شدند؛ معدن کوهستانی منطقه‌ای با حاکمیّت مشترک می‌گردید. بنابراین، منطقه از زمان پیدایش‌اش در سال ۱۸۱۶، تحت حمایت چندین دولت قرار گرفت: در ابتدا پروس و هلند، و بلژیک، که پس از به‌دست‌آوردن استقلال در سال ۱۸۳۰، جای هلند را گرفت. این سرزمین کوچک که «مورسنت بی‌طرف» نامیده شد، منطقه‌ای مثلّثی‌شکل بین این سه دولت را اشغال می‌کرد؛ سرزمین آن تا حدّ زیادی با معدن، چند دفتر شرکت، یک بانک، چند مدرسه، چندین فروشگاه، یک بیمارستان و تقریباً ۵۰ کلبه که ۲۵۶ معدنچی و پرسنل پشتیبانی را در خود جای می‌داد، پوشانده شده بود.

این قلمرو «به‌اشتباه به‌وجود آمده بود…، و وجودش با حسادت و ناتوانی دو حکومت در توافق بر سر تقسیم‌بندی آن تداوم یافته بود.» ولی طی چند دهه‌ی آینده، اندازه‌ی کوچک مورسنت و استیلای مبهم چندین قدرت ملّی، دست به دست هم دادند تا آزمونی غیرعمدی را در ژرفای جنگل‌های آخن در شمال‌غربی اروپا رقم بزنند.

نخستین عامل این است که، اگرچه این منطقه اسماً تحت نظارت چندین کشور بود، ولی به‌دلیل اندازه‌ی کوچکش، در بهترین حالت به‌راحتی تحت نظارت قرار می‌گرفت. مورسنت نه‌تنها آن‌قدر کوچک بود که خرده‌نانی وجودش را در بیشتر نقشه‌ها محو می‌کرد، بلکه دلیل زیادی هم برای ناظرانش وجود نداشت که توجّه خود را به آن معطوف بدارند: بی‌سروصدا نشسته بود و سالانه ۸۵۰۰ تن روی استخراج می‌کرد. گهگاه یک سرباز پروسی، هلندی یا بلژیکی در حال گشت‌زنی در نزدیکی مرز راه خود را به آنجا کج می‌کرد -مورسنت، به‌عنوان یک منطقه‌ی غیرنظامی، صراحتاً برای نیروهای نظامی ممنوع بود- ولی در بیشتر مواقع جامعه‌ی معدن‌کار به حال خود رها شده بود. و این تنها مقامات نبودند که از این قلمرو غیرعادی بی‌خبر بودند. بلکه آن‌قدر خلوت بود که یکی از مسافران به خاطر می‌آورد که، از هتلی در نزدیکی، از برخی مغازه‌های همسایه، و از هر دو ایستگاه راه‌آهن پرس و جو می‌کردم… ولی [کسی] نمی‌توانست بگوید چگونه می‌توان به مورسنت بی‌طرف رسید. آن‌ها اصلاً چیزی نمی‌دانستند یا در ایستگاه‌های مختلف، تصادفاً، حدس‌هایی می‌زدند.

درون این مثلّث، یک حکومت حدّاقلی به شکل یک شهرداری وجود داشت که با «کمیته‌ی ده نفره» اداره می‌شد. این کمیته، علی‌رغم نام تا حدّی شوم و بَلاانگیزش، «هیچ قدرت واقعی نداشت» و شهردار از «مستبد بودن» فاصله‌ی زیادی داشت.

مورسنت همچنین یک نیروی پلیس داشت که با شوخ‌طبعی محلّی با نام «وزارت جنگ مورسنت» از آن یاد می‌شد -و شاید پروس را با ستاد کلّ و طبقه‌‌ی اجتماعی بزرگ افسران نظامی‌اش به سخره می‌گرفت. افسر پلیس معمولاً «با یونیفرم کامل در حال بازی شطرنج یا بیلیارد با شهردار دیده می‌شد.»

در درازای بقیّه‌ی سده‌ی نوزدهم، مسیر مورسنت از مسیر کشورهای اروپایی مجزّا بود. برای نمونه، در سال ۱۸۴۸، انقلاب‌های خشونت‌آمیزی در ایتالیا، فرانسه، آلمان، دانمارک، مجارستان، سوئیس، لهستان، ایرلند، والاخیا، اوکراین و در سراسر امپراتوری هابسبورگ رخ داد. مورسنتی‌ها، زندگی آرامی در سال ۱۸۴۸ داشتند. در آن سال مورسنت تنها برای نخستین ضرب سکّه‌ی دولتی، که بازرگانان محلّی آن را برای استفاده در کنار دیگر ارزها پذیرفتند، در مرکز توجّه قرار داشت.

علی‌رغم انزوای مورسنت، این خبر به‌آرامی پخش شد که در مورسنت -اگر بتوان آن را پیدا کرد- «واردات از کشورهای اطراف آزاد بود، مالیات‌ها بسیار پایین، قیمت‌ها پایین‌تر و دستمزدها بالاتر از دیگر کشورهای اروپایی بود.»

در درازای دهه‌های بعدی، جمعیّت این منطقه‌ی کوچک به همان نسبت شهرتش، افزایش یافت: در سال ۱۸۵۰، جمعیّت دو برابر شد و افزون بر معدنِ روی، مشاغل جدید و حتّی برخی مزارع کوچک پدید آمدند.

جوّ قانونی منحصربه‌فرد، در کنار بار مالیاتی ناچیز، به گسترش فعّالیّت‌های اقتصادی در این منطقه‌ی کوچک کمک کرد. در آغاز، کنگره وین که مورسنت بی‌طرف را به‌وجود آورد، بر این باور بود که قوانین آن بر اساس کد ناپلئون (قانون مدنی فرانسه) تفسیر خواهد شد، معروفیّت کد ناپلئون بدین خاطر بود:

    تأکید آن بر قانون صریحاًمتکوب و قابل دسترس، که گامی بزرگ در جایگزینی قوانین فئودالی بود… قوانین تنها در صورتی می‌توانستند اعمال شوند که در چارچوب تشریفات، ابلاغ گردیده و به‌طور رسمی منتشر شده باشند. بنابراین هیچ قانون محرمانه‌ای روا نبود. این نظام‌نامه [همچنین] قوانین عطف‌به‌ماسبق را ممنوع ساخته بود.


و مهم‌تر از همه، این نظام‌نامه اهمّیّت اصلی را به «حقوق مالکیّت مطلق» می‌داد، و طبیعتاً جوّ مساعدی را برای شرکت‌های تجاری فراهم می‌کرد.

این نظام‌نامه به‌شدّت با نظام حقوقی پروس (Allgemeines Landrecht)، که «از زبانی غیردقیق و سفسطه‌آمیز استفاده می‌کرد، و درک درست و استفاده از آن را در عمل دشوار می‌ساخت» در تضاد بود، ولی برای برخی اهداف قانونی می‌توانست دارای مزایایی نسبت به کد ناپلئون باشد. متعاقباً، می‌توان اختلافات را برای تصمیم‌گیری سریع درباره‌ی مسائل و اختلافات کوچک‌تر به «دادگاه خرد» شهردار ارجاع داد.

    مقرّ دادگاه او … «زیر کلاه او بود.» او در شهر می‌رفت و هرجاکه به خدمت قضایی او نیاز بود دادگاه برگزار می‌کرد، که خوشبختانه این موارد زیاد نبودند. وقتی نزد او شکایت می‌شد، با حوصله و دقّت گوش می‌داد… کمی به ذهنش آرامش می‌داد و، در نتیجه، برای حلّ موضوع در ذهنش زمان می‌گذاشت… قضاوت‌های او همیشه قابل‌فهم و منصفانه بود، به‌گونه‌ای که در تمام دوره‌ی سی‌وپنج ساله‌ی او هرگز مورد استثنائی پیدا نشد یا درخواستی برای تجدیدنظر ارائه نگردید.

بنابراین، ساکنان مورسنت به چندین نظام مختلف برای حل‌ّوفصل اختلافات دسترسی داشتند -یک بازار ابتدایی برای عدالت- و بنابراین این اختیار را داشتند که مسائل خود را به محلّی که احساس می‌کردند بهترین شانس برای حل‌ّوفصل مطلوب است، ببرند.

افزون بر این، ساکنان مورسنت ملزم به انجام الزامات نظامی اجباری کشورهای خود نبودند. این امر بدون شک انگیزه‌ی بسیاری از تازه‌واردان بود؛ به‌ویژه آن دسته از پروسی‌هایی که در درازای سده‌ی نوزدهم در نیم دوجین نبرد شرکت داشتند.

جمعیّت این دهکده بین سال‌های ۱۸۵۰ و ۱۸۶۰ چهار برابر شد و به ۲۰۰۰ نفر رسید. یکی از تازه‌واردان فرد قابل‌توجّهی بود. دکتر ویلهلم مولی در سال ۱۸۶۳ وارد شد تا پزشک عمومی شرکت معدن‌کاری شود و خیلی زود با خنثی کردن اپیدمی محلّی وبا در مورسنت به شهرت رسید. دکتر مولی، مانند بسیاری از پزشکان عصر خود، علایق متعدّدی داشت که برخی از آن‌ها در پیشرفت مورسنت در نیم‌سده‌ی آینده نقش داشتند. مالیات‌ها از زمان ایجاد منطقه‌ی بی‌طرف در سال ۱۸۱۶ تغییر نکرده بود، و ناظران خاطرنشان کردند که مورسنت «بدون گداهایی است که [متأسّفانه] منظره‌ای آشنا در بقیه‌ی اروپا هستند.»

    اعتقاد عمیق این است که هر ناسیونالیسمی تنها بزرگترین ناخوشی‌ها را به بشریّت عرضه می‌دارد… درست است که ناسیونالیسم مردمان تحت ستم -به‌عنوان یک واکنش طبیعی دفاع از خود- بسیار قابل‌توجیه‌تر از ناسیونالیسم مردمانی است که سرکوب می‌کنند؛ ولی اگر ناسیونالیسم مردمان قوی‌تر، امری حقیر باشد، ناسیونالیسم مردمان ضعیف، نابخردانه است؛ هر کدام یکدیگر را می‌زایند و از یکدیگر حمایت می‌کنند.

تا سال ۱۹۱۴، جمعیّت مورسنت به بیش از ۴۶۰۰ نفر رسید. پس از سپری شدن دو سال خونین، با پیش‌بینی پایان جنگ، تنها مجلّه‌ی نگاه معاصر، یک مجلّه‌ی بریتانیایی در زمینه سیاست و اصلاحات اجتماعی، به وضعیّت اسفناک مورسنت پرداخت:

    سرنوشت مورسنت در این فاجعه‌ی عظیم فراموش شده است. ما باید آن را در نظر داشته باشیم. پس از پیروزی، نمایندگان تام‌الاختیار که شرایط صلح را تنظیم می‌کنند، نباید از این تکّه‌زمین تقریباً-مستقل که قربانی جنگ شده، غافل شوند.

هزینه‌ی جنگ بزرگ به‌طرز غیرقابل تصوّری سرسام‌آور بود، و تقریباً در هر زمینه‌ای از جنگ‌های گذشته پیشی گرفت: ۳۷ میلیون تلفات، همه‌گیری آنفولانزا، گرسنگی گسترده، نابه‌سامانی مدنی، خرابی‌های اقتصادی و غیره. ولی یکی دیگر از پیامدهای جنگ که کمتر در نظر گرفته می‌شود، انبوه بی‌شمار وعده‌های محقّق‌نشده و اهداف نادیده‌گرفته‌شده بود که در زیر خاکستر جنگ مدفون شدند. و با ماده‌ی ۳۲ پیمان ورسای -«آلمان حاکمیّت کامل بلژیک بر کل قلمرو مورد مناقشه‌ی مورسنت را به‌رسمیّت می‌شناسد»- یکی از این آمال به زیر خاکستر رفت.


سرچشمه: بنیاد میزس

سالگرد تاسیس کنفدراسیون آنارشیست‌های ایبریا در والنسیا