اشغال و استعمار بلوچستان؛ رابطهٔ تهران با ملت بلوچ و سایر ملل مستعمرہ


مُهیم بلوچ-سرخوش

دبیر کل حزب بلوچستانء راجی تپاکی

۱۱ جون ۲۰۲۶

پیش از آن‌که دربارهٔ بلوچستان و رابطهٔ تهران با ملت بلوچ سخن بگوییم، باید ابتدا روشن کنیم که استعمار چیست. زیرا بسیاری با شنیدن واژهٔ استعمار فوراً به یاد کشتی‌های جنگی بریتانیا، سربازان فرانسوی در الجزایر یا قدرت‌های اروپایی در آفریقا و آسیا می‌افتند. گویی استعمار پدیده‌ای مربوط به گذشته است که تنها زمانی معنا دارد که یک کشور اروپایی از هزاران کیلومتر دورتر سرزمینی را اشغال کرده باشد. اما استعمار پیش از آن‌که نام یک دورهٔ تاریخی باشد، یک رابطهٔ قدرت است.

استعمار زمانی شکل می‌گیرد که یک قدرت مسلط، ارادهٔ سیاسی خود را بر ملت و سرزمینی دیگر تحمیل کند؛ اختیار تصمیم‌گیری دربارهٔ سرزمین، منابع و آیندهٔ سیاسی را از مردم آن بگیرد و ساختاری ایجاد کند که منافع مرکز مسلط بر اراده و منافع ملت تحت سلطه برتری داشته باشد. در تاریخ، استعمار شکل‌های متفاوتی داشته است.

استعمار کلاسیک آشکارترین شکل استعمار بود. یک قدرت خارجی با نیروی نظامی وارد سرزمین ملتی دیگر می‌شد، آن را اشغال می‌کرد، حاکمیت سیاسی مردم بومی را از میان می‌برد و ادارهٔ سرزمین را مستقیماً یا از طریق حکام وابسته در دست می‌گرفت. بریتانیا در هند، فرانسه در الجزایر و قدرت‌های اروپایی در بخش بزرگی از آفریقا نمونه‌های شناخته‌شدهٔ این نوع استعمار بودند. در استعمار کلاسیک، استعمارگر معمولاً چند هدف اصلی داشت: کنترل سرزمین، بهره‌برداری از منابع، تسلط بر مسیرهای تجاری و استفاده از نیروی انسانی و موقعیت جغرافیایی مستعمره. اما استعمار تنها با ارتش خارجی و پرچم بیگانه ادامه پیدا نکرد. با فروپاشی بسیاری از امپراتوری‌های استعماری، شکل دیگری از سلطه گسترش یافت که از آن به‌عنوان استعمار نوین یا نواستعمار یاد می‌شود.

در استعمار نوین، ممکن است کشوری ظاهراً مستقل باشد، پرچم و دولت خود را داشته باشد و حتی عضو سازمان ملل باشد، اما ساختار اقتصادی، سیاسی یا امنیتی آن به‌شدت تحت نفوذ قدرتی دیگر قرار گیرد.

در این نوع استعمار، سلطه همیشه از طریق اشغال مستقیم نظامی اعمال نمی‌شود. وابستگی اقتصادی، کنترل منابع، بدهی، قراردادهای نابرابر، حمایت از حکومت‌های وابسته و فشار سیاسی می‌توانند ابزارهای سلطه باشند.

یعنی استعمارگر دیگر الزاماً استاندار خود را به مستعمره نمی‌فرستد؛ گاهی ساختاری ایجاد می‌کند که حاکمان بومی، سیاست‌های مورد نظر قدرت مسلط را اجرا کنند.

اما شکل دیگری از استعمار وجود دارد که برای فهم مسئلهٔ بلوچستان و سایر ملل مستعمرہ تھران اهمیت ویژه‌اسی دارد: استعمار داخلی.

استعمار داخلی زمانی شکل می‌گیرد که در درون مرزهای رسمی یک کشور(ولو اینکہ این مرزھا زمانی بر خلاف میل ملت ھا و توسط استعمارگران ترسیم شدہ اند و رسمیت ملتھای مستعمرہ را ندارند و فقط از نظر حقوق بین الملل رسمیت دارند)، یک مرکز سیاسی و ملی مسلط، رابطه‌ای شبیه رابطهٔ استعمارگر و مستعمره با ملت‌ها یا سرزمین‌های پیرامونی ایجاد کند.

در این وضعیت، استعمارگر الزاماً ھمانند استعمار کلاسیک یک کشور اروپائی نیست. ممکن است مرکز و سرزمین تحت سلطه در یک نقشهٔ سیاسی و زیر یک پرچم قرار داشته باشند اما رابطهٔ میان آنان برابر نیست. قدرت سیاسی در مرکز متمرکز است. منابع پیرامون تحت کنترل مرکز قرار دارند. زبان و فرهنگ گروه مسلط به زبان رسمی قدرت تبدیل می‌شود. تاریخ ملت‌های دیگر از زاویهٔ مرکز بازنویسی می‌شود. سرزمین‌های پیرامونی امنیتی می‌شوند. و مهم‌تر از همه، ملت تحت سلطه حق ندارد آزادانه دربارهٔ نوع رابطهٔ سیاسی خود با مرکز تصمیم بگیرد. در چنین نوع استعماری نقشهٔ کشور به ابزاری برای پنهان کردن رابطهٔ استعمار تبدیل می‌شود. مرکز می‌گوید: «شما مستعمره نیستید؛ شما بخشی از کشور هستید.» اما پرسش این است: چه کسی این رابطه را تعیین کرده است؟ آیا ملت تحت سلطه آزادانه آن را پذیرفته است؟ آیا حق دارد آن را تغییر دهد؟ آیا می‌تواند دربارهٔ آیندهٔ سیاسی سرزمین خود تصمیم بگیرد؟ اگر پاسخ منفی باشد، صرف قرار گرفتن دو یا چند ملت در درون یک مرز سیاسی، رابطهٔ میان آنان را برابر و عادلانه نمی‌کند.

استعمارگران، با وجود تفاوت‌های تاریخی، معمولاً الگوهای مشترکی در برخورد با ملت‌های تحت سلطه داشته‌اند. نخست، حاکمیت سیاسی ملت مستعمره را از او می‌گیرند. مردم ممکن است در سرزمین خود زندگی کنند، اما دربارهٔ مسائل اساسی آن تصمیم نمی‌گیرند. تصمیم دربارهٔ سیاست، اقتصاد، امنیت، منابع و ساختار اداری در مرکز قدرت گرفته می‌شود. بمرور زمان با کوچاندن مردمان خود بہ مناطق مستعمرہ سعی می کنند بافت جمعیتی، فرھنگی و مذھبی سرزمینھای مستعمرہ را نیز بہ نفع خود تغییر دھند۰

دوم، منابع سرزمین تحت سلطه را کنترل می‌کنند. استعمارگر معمولاً به سرزمین مستعمره به‌عنوان منبع مواد خام، ثروت، موقعیت جغرافیایی یا مسیر تجاری نگاه می‌کند. منابع از پیرامون به مرکز منتقل می‌شوند، در حالی که مردم همان سرزمین در فقر باقی می مانند۰ منابع آنھا در مرکز باعث کارآفرینی، رشد و توسعہ می شود۰

سوم، زبان ملت تحت سلطه را به حاشیه می‌رانند. زبان استعمارگر یا ملت مسلط به زبان دولت، مدرسه، دانشگاه و قدرت تبدیل می‌شود۰ زبان خود را بہ ملل مستعمرہ تحمیل می کنند و زبان ملت مستعمرہ را یا در حد لھجہ جلوہ می دھند و وانمود می کنند کہ ارزش تدریس ندارد یا اینکہ با حاشیہ رابدن آن بمرور زمان از بینش می برند۰ کودک ملت مستعمره برای ورود به ساختار رسمی مجبور است زبان قدرت را بیاموزد.

چهارم، تاریخ ملت مستعمره را تحریف یا کوچک می‌کنند. تاریخ از نگاه قدرت مسلط نوشته می‌شود. حملهٔ مرکز «برقراری نظم» نام می‌گیرد و مقاومت مردم بومی «شورش». اشغال «وحدت» نامیده می‌شود و مبارزه برای آزادی «تجزیه‌طلبی».

پنجم، سرزمین تحت سلطه را امنیتی می‌کنند. حضور نظامی و امنیتی افزایش می‌یابد و مطالبات سیاسی به پرونده‌های امنیتی تبدیل می‌شوند. فعال سیاسی، نویسنده و روشنفکر ملت تحت سلطه نه به‌عنوان مخالف سیاسی، بلکه به‌عنوان تهدید علیه امنیت ملی ملت حاکم معرفی می‌شود.

ششم، استعمارگر می‌کوشد ملت تحت سلطه را نسبت به توانایی خود دچار تردید کند. به مردم گفته می‌شود: شما عقب‌مانده‌اید، قبیله‌ای هستید، اختلاف دارید، توانایی حکومت بر خود را ندارید و بدون مرکز دچار هرج‌ومرج خواهید شد. استعمار تنها سرزمین را اشغال نمی‌کند؛ ذهن ملت مستعمره را نیز هدف قرار می‌دهد. استعمارگر می‌خواهد فرد مستعمره روزی به این نتیجه برسد که بدون استعمارگر قادر به زندگی نیست.

هفتم، ساختار استعمار به همکاران بومی نیاز دارد. هیچ استعمارگری نمی‌تواند تنها با سربازان خود برای همیشه بر یک ملت حکومت کند. او به واسطه‌ها، مدیران، نیروهای سیاسی و افرادی از درون جامعهٔ تحت سلطه نیاز دارد که سیاست‌های مرکز را اجرا و روایت استعمارگر را در میان مردم خود بازتولید کنند. استعمار کلاسیک نیز چنین بود. قدرت‌های استعماری از سربازان، مدیران و واسطه‌های بومی استفاده می‌کردند. بومی بودن یک فرد به معنای نمایندگی ملت خود نیست. پرسش این است که او در خدمت ارادهٔ ملت خویش قرار دارد یا در خدمت ساختار سلطه.

حال با این معیارها به بلوچستان نگاه کنیم. چه کسی دربارهٔ بلوچستان تصمیم می‌گیرد؟ آیا ملت بلوچ آزادانه ساختار سیاسی حاکم بر سرزمین خود را انتخاب کرده است؟ آیا ملت بلوچ نوع رابطهٔ خود با تهران را در یک روند آزاد و دموکراتیک تعیین کرده است؟ آیا منابع، سواحل، معادن و سیاست‌های کلان اقتصادی بلوچستان تحت کنترل نهادهای سیاسی برخاسته از ارادهٔ ملت بلوچ قرار دارند؟ آیا زبان بلوچی زبان اصلی آموزش کودکان بلوچ در سرزمین خودشان است؟ آیا ملت بلوچ حق دارد آزادانه دربارهٔ آیندهٔ سیاسی بلوچستان سخن بگوید، بدون آن‌که فوراً با اتهام «تجزیه‌طلبی» و «تهدید علیه تمامیت ارضی» روبه‌رو شود؟

پاسخ این پرسش‌ها نہ است و واقعیت رابطهٔ تهران و بلوچستان را آشکار می‌کند کہ یک رابطہ استعماری است۰ قدرت سیاسی در تهران متمرکز است. تصمیم‌های اساسی دربارهٔ بلوچستان در مرکز گرفته می‌شوند. ساختار امنیتی و نظامی تابع تهران است. سیاست‌های مرزی از تهران تعیین می‌شوند. چارچوب آموزش را مرکز تعیین می‌کند و منابع و پروژه‌های کلان در ساختاری مدیریت می‌شوند که ملت بلوچ بر آن حاکمیت ملی و سیاسی مستقل ندارد. بلوچ در سرزمین تاریخی خود زندگی می‌کند، اما حاکم سرنوشت سیاسی آن نیست. آیا این یکی از بنیادی‌ترین نشانه‌های استعمار نیست؟

بلوچستان همچنین دهه‌هاست با نگاه امنیتی اداره می‌شود. هرگاه سخن از حقوق ملی بلوچ، حاکمیت سیاسی، خودگردانی یا حق تعیین سرنوشت مطرح می‌شود، پاسخ مرکز اغلب سیاسی نیست؛ امنیتی است. ملت بلوچ اجازه دارد دربارهٔ فقر سخن بگوید. اجازه دارد از کمبود مدرسه و بیمارستان شکایت کند. حتی ممکن است اجازه داشته باشد خواهان افزایش بودجه شود. اما همین که پرسش بنیادی‌تری مطرح کند و بپرسد «چرا ما خودمان نباید دربارهٔ سرزمین و آیندهٔ سیاسی خویش تصمیم بگیریم؟»، ناگهان مسئله به «امنیت ملی» و «تمامیت ارضی» تبدیل می‌شود. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که ماهیت رابطهٔ قدرت آشکار می‌شود. استعمارگر حاضر است دربارهٔ شرایط زندگی مستعمره مذاکره کند، اما دربارهٔ اصل سلطه مذاکره نمی‌کند. ممکن است جاده بسازد. ممکن است مدرسه بسازد. ممکن است چند مدیر بومی منصوب کند. اما حق حاکمیت را واگذار نمی‌کند.

بلوچستان از نظر منابع و موقعیت جغرافیایی سرزمین فقیری نیست. سواحل راهبردی، دسترسی به آب‌های آزاد، معادن و موقعیت ژئوپلیتیکی آن ظرفیت‌های عظیمی ایجاد کرده‌اند. با این حال اکثریت ملت بلوچ با فقر و محرومیت روبه‌روست. پدیدهٔ سوخت‌بری شاید یکی از تلخ‌ترین نمادهای این رابطه باشد. جوان بلوچ برای تأمین نان خانواده جان خود را در جاده و مرز به خطر می‌اندازد و همان ساختاری که نتوانسته یا نخواسته یک اقتصاد عادلانه برای او ایجاد کند، وی را «قاچاقچی» معرفی می‌کند.

بلوچستان فقیر نیست؛ مردم بلوچستان در ساختاری قرار گرفته‌اند که فقر را بازتولید می‌کند. سپس همان فقر به‌عنوان نشانهٔ «عقب‌ماندگی بلوچ» معرفی می‌شود. این نیز یکی از روش‌های شناخته‌شدهٔ استعمار است: قربانی را مسئول نتایج ساختاری معرفی کن که خود بر او تحمیل کرده‌ای.

در حوزهٔ زبان نیز شباهت آشکار است. کودک بلوچ در بلوچستان به دنیا می‌آید، در خانواده‌ای بلوچ بزرگ می‌شود و به زبان بلوچی سخن می‌گوید، اما هنگامی که وارد نظام رسمی آموزش می‌شود، زبان قدرت زبان دیگری است. او باید ابتدا زبان مرکز را بیاموزد تا بتواند در ساختار رسمی پیشرفت کند. زبان بلوچی، زبان تاریخی ملت بلوچ، جایگاه برابر و حاکم در نظام آموزشی سرزمین بلوچستان ندارد. استعمار تنها زمین را نمی‌گیرد؛ زبان را نیز از مرکز قدرت دور می‌کند. زیرا زبان حافظهٔ ملت است. ملتی که زبانش از مدرسه حذف شود، تاریخش تحریف گردد و نسل‌هایش به‌تدریج با روایت ملت مسلط تربیت شوند، در معرض استحالهٔ هویتی قرار می‌گیرد.

تاریخ بلوچستان نیز عمدتاً از نگاه تهران روایت شده است. در روایت رسمی، عملیات نظامی مرکز «برقراری امنیت» است و مقاومت بلوچ «شورش». بی جھت نیست کہ وقتی ۳ قشون از لشکران ایران در زمان رضا پالانی بلہ بلوچستان حملہ کردند و با مقاومت نیروھای حکومت ملی بلوچستان قرار گرفتند اما متاسفانہ با فریب نیرنگ و با کمک عدہ ئی از لگوران(خائنان) بلوچ توانستند حکومت ملی بلوچستان را شکست دادہ و بقول جھانبانی کہ در کتاب خاطرات خویش بنام عملیات قشون نوشتہ بود کہ بلوچستان را فتح کردیم!

حفظ سلطه «تمامیت ارضی» است و مطالبهٔ حق تعیین سرنوشت «تجزیه‌طلبی». اما چه کسی این واژه‌ها را تعریف کرده است؟ همان قدرتی که تاریخ رسمی را نوشته است.

رابطهٔ تهران و بلوچستان در دورهٔ پهلوی و جمهوری اسلامی از نظر ایدئولوژی متفاوت بوده، اما ماهیت تمرکز سیاسی تغییر بنیادی نکرده است. پهلوی پروژهٔ دولت-ملت متمرکز و یکسان‌سازی هویتی را دنبال کرد. جمهوری اسلامی همان تمرکز را حفظ کرد و تبعیض مذهبی و سلطهٔ ایدئولوژیک را نیز بر آن افزود. برای ملت بلوچ، تغییر تاج به عمامه به معنای پایان سلطهٔ مرکز نبود. مرکز همچنان تصمیم گرفت و بلوچ همچنان موضوع تصمیم‌گیری باقی ماند.

جمعهٔ خونین زاهدان یکی از آشکارترین تصاویر این رابطهٔ امنیتی بود. هنگامی که اعتراض مردم با خشونت مرگبار پاسخ داده می‌شود، نمی‌توان مسئله را تنها به رفتار چند مأمور تقلیل داد. باید ساختاری را دید که بلوچستان را پیش از آن‌که یک مسئلهٔ سیاسی بداند، یک مسئلهٔ امنیتی می‌بیند. در نهایت، پرسش اصلی این نیست که تهران بلوچستان را بخشی از ایران می‌داند یا نه. استعمارگران در طول تاریخ همواره سرزمین‌های تحت سلطه را بخشی «قانونی»، «تاریخی» و «جدایی‌ناپذیر» از قلمرو خود معرفی کرده‌اند. هیچ استعمارگری خود را استعمارگر ننامیده است. استعمارگر سلطه را «وحدت» می‌نامد. سرکوب را «امنیت» می‌نامد. اشغال سیاسی را «حاکمیت ملی» می‌نامد. و مقاومت ملت تحت سلطه را «شورش» و «تجزیه‌طلبی». پس پرسش واقعی این است:

آیا ملت بلوچ تاکنون آزادانه، بدون حضور و فشار نیروهای نظامی و امنیتی، بدون زندان، اعدام، تهدید و سرکوب سیاسی، فرصت داشته است دربارهٔ نوع رابطهٔ خود با تهران و آیندهٔ سیاسی بلوچستان تصمیم بگیرد؟ پاسخ منفی است. بنابراین مسئلهٔ بلوچستان مسئلهٔ «توسعه‌نیافتگی یک استان» یا حتی چند استان بلوچ‌نشین نیست. کمبود جاده، مدرسه و بیمارستان تنها نشانه‌ها و پیامدهای یک مسئلهٔ بنیادی‌ترند. مسئله، رابطهٔ قدرت میان یک مرکز مسلط و ملتی است که حق حاکمیت بر سرزمین، منابع و سرنوشت سیاسی خود از او سلب شده است. از دیدگاه این تحلیل، این رابطه را باید استعمار و اشغال سیاسی نامید.

راه پایان دادن به چنین رابطه‌ای نیز تنها افزایش بودجه یا انتصاب چند مدیر بلوچ نیست. راه بنیادی، به‌رسمیت شناختن حاکمیت ملت بلوچ بر بلوچستان و حق ملت بلوچ برای تعیین آزادانهٔ سرنوشت سیاسی خویش است. نباید تصور کنیم که یک قدرت مسلط روزی از سر عدالت، حق تعیین سرنوشت را دودستی به ملت تحت سلطه تقدیم خواهد کرد. تاریخ استعمار چنین چیزی را نشان نمی‌دهد.

ملت‌های تحت استعمار زمانی توانسته‌اند رابطهٔ سلطه را تغییر دهند که آگاه شده‌اند، سازمان یافته‌اند، نیروهای ملی خود را متحد کرده‌اند و مبارزهٔ سیاسی و ملی منسجمی را برای حقوق خود پیش برده‌اند. ما بلوچ‌ها نیز از این واقعیت تاریخی مستثنا نیستیم.

استعمار از پراکندگی ما قدرت می‌گیرد. اختلافات شخصی، طایفہ ئی، سلیقہ ئی، قبیله‌ای و رقابت‌های فرسایشی و ناسالم میان نیروهای ملی، توان جمعی ملت بلوچ را کاهش می‌دهد. هم‌زمان باید نقش کسانی را نیز بررسی کرد که در درون جامعهٔ بلوچ، آگاهانه به اجرای سیاست‌های مرکز و بازتولید روایت سلطه کمک می‌کنند؛ همان کسانی که در ادبیات سیاسی و اجتماعی ما گاه «لَگور» نامیده می‌شوند. عملکرد سیاسی و عمومی چنین افراد و جریان‌هایی باید با سند، روشنگری و نقد علنی بررسی و افشا شود. نه بر اساس شایعه و تسویه‌حساب شخصی، بلکه بر اساس مواضع، اقدامات و همکاری‌های قابل اثبات آنان. ملت بلوچ حق دارد بداند چه کسانی برای حاکمیت و حقوق ملی بلوچستان مبارزه می‌کنند و چه کسانی در عمل جاده‌صاف‌کن سیاست‌هایی هستند که سلطه بر بلوچستان را بازتولید می‌کنند.

رهایی یک ملت از زمانی آغاز می‌شود که آن ملت ماهیت رابطهٔ سلطه را بشناسد. استعمار را با نام واقعی آن صدا بزند. تاریخ خود را بازخوانی کند. زبان خود را پاس بدارد و نیروهای ملی خود را سازمان دهد. و بر حق خود برای تعیین سرنوشت خویش پافشاری کند.

بلوچستان سرزمین تاریخی ملت بلوچ است. حاکمیت بر بلوچستان حق ملت بلوچ است. منابع بلوچستان باید در خدمت مردم بلوچستان قرار گیرند. و ملت بلوچ باید آزادانه دربارهٔ آیندهٔ سیاسی سرزمین خویش تصمیم بگیرد. استعمار ابدی نیست. اشغال ابدی نیست. اما رهایی نیز بدون آگاهی، اتحاد، سازمان‌یافتگی و مبارزهٔ سیاسی به دست نمی‌آید. سرنوشت بلوچستان باید به دست ملت بلوچ، با ارادهٔ آزاد ملت بلوچ و بر پایهٔ حق انکارناپذیر تعیین سرنوشت او رقم بخورد. هیچ دولت، حکومت یا نیروی سیاسی در تهران حق ندارد به جای ملت بلوچ دربارهٔ آیندهٔ بلوچستان تصمیم بگیرد.

اما ما در این مسیر تنها نیستیم. بلوچ تنها ملتی نیست که در چارچوب نظام متمرکز و سلطه‌گر تهران، با سلب حق تعیین سرنوشت و انکار ارادهٔ جمعی خود روبه‌رو بوده است. ملت‌های تورک، کورد، لر، عرب، ترکمن، گیلک و دیگر ملت‌های تحت ستم، در بسیاری از دردها، تبعیض‌ها و تجربه‌های تاریخی با ما سرنوشت مشترک دارند. آنان نه رقیبان ما، بلکه هم‌دردان و هم‌رزمان ما در مبارزه برای آزادی، برابری و رهایی از سلطهٔ مرکزگرایی‌اند.

از همین رو، آزادی بلوچستان را نمی‌توان جدا از مبارزهٔ گسترده‌تر ملت‌های تحت ستم برای حق تعیین سرنوشت و برچیدن ساختار سلطه و استعمار داخلی تصور کرد. همکاری، همبستگی و ایجاد یک جبههٔ مشترک میان نیروهای سیاسی این ملت‌ها، ضرورتی تاریخی و حیاتی است.

در عین حال، دست ما به سوی نیروهای دموکرات و آزادی‌خواه ملت حاکم نیز دراز است؛ نیروهایی که شجاعانه از سنت انکار و برتری‌طلبی فاصله می‌گیرند و حق ملت بلوچ و دیگر ملت‌ها را برای تعیین آزادانهٔ سرنوشت خویش به رسمیت می‌شناسند. اتحاد با چنین نیروهایی نه تنها ممکن، بلکه برای گذار از استبداد و ساختن آینده‌ای آزاد و عادلانه ضروری است.

راه آزادی از انکار یکدیگر نمی‌گذرد؛ از به رسمیت شناختن حقوق یکدیگر می‌گذرد. آینده را نه تهران، نه یک پادشاه، نه یک رهبر و نه هیچ قدرت مرکزی دیگری نباید برای ملت‌ها تعیین کند. آیندهٔ بلوچستان را ملت بلوچ تعیین خواهد کرد؛ همان‌گونه که هر ملت دیگری باید آزاد باشد دربارهٔ سرنوشت، سرزمین و نوع رابطهٔ سیاسی خود با دیگران تصمیم بگیرد.

آزادی ما در همبستگی آگاهانهٔ ملت‌ها، احترام متقابل به حق تعیین سرنوشت و مبارزهٔ مشترک علیه استبداد، اشغال و استعمار نهفته است. این راه شاید دشوار باشد، اما راهی است که سرانجام ملت‌ها را از حاکمیت تحمیلی به سوی آزادی و حاکمیت بر سرنوشت خویش خواهد برد. پایان۰

اشغال و استعمار بلوچستان؛ رابطهٔ تهران با ملت بلوچ و سایر ملل مستعمرہ

مُهیم بلوچ-سرخوش دبیر کل حزب بلوچستانء راجی تپاکی

۱۱ جون ۲۰۲۶

پیش از آن‌که دربارهٔ بلوچستان و رابطهٔ تهران با ملت بلوچ سخن بگوییم، باید ابتدا روشن کنیم که استعمار چیست. زیرا بسیاری با شنیدن واژهٔ استعمار فوراً به یاد کشتی‌های جنگی بریتانیا، سربازان فرانسوی در الجزایر یا قدرت‌های اروپایی در آفریقا و آسیا می‌افتند. گویی استعمار پدیده‌ای مربوط به گذشته است که تنها زمانی معنا دارد که یک کشور اروپایی از هزاران کیلومتر دورتر سرزمینی را اشغال کرده باشد. اما استعمار پیش از آن‌که نام یک دورهٔ تاریخی باشد، یک رابطهٔ قدرت است.

استعمار زمانی شکل می‌گیرد که یک قدرت مسلط، ارادهٔ سیاسی خود را بر ملت و سرزمینی دیگر تحمیل کند؛ اختیار تصمیم‌گیری دربارهٔ سرزمین، منابع و آیندهٔ سیاسی را از مردم آن بگیرد و ساختاری ایجاد کند که منافع مرکز مسلط بر اراده و منافع ملت تحت سلطه برتری داشته باشد. در تاریخ، استعمار شکل‌های متفاوتی داشته است.

استعمار کلاسیک آشکارترین شکل استعمار بود. یک قدرت خارجی با نیروی نظامی وارد سرزمین ملتی دیگر می‌شد، آن را اشغال می‌کرد، حاکمیت سیاسی مردم بومی را از میان می‌برد و ادارهٔ سرزمین را مستقیماً یا از طریق حکام وابسته در دست می‌گرفت. بریتانیا در هند، فرانسه در الجزایر و قدرت‌های اروپایی در بخش بزرگی از آفریقا نمونه‌های شناخته‌شدهٔ این نوع استعمار بودند. در استعمار کلاسیک، استعمارگر معمولاً چند هدف اصلی داشت: کنترل سرزمین، بهره‌برداری از منابع، تسلط بر مسیرهای تجاری و استفاده از نیروی انسانی و موقعیت جغرافیایی مستعمره. اما استعمار تنها با ارتش خارجی و پرچم بیگانه ادامه پیدا نکرد. با فروپاشی بسیاری از امپراتوری‌های استعماری، شکل دیگری از سلطه گسترش یافت که از آن به‌عنوان استعمار نوین یا نواستعمار یاد می‌شود.

در استعمار نوین، ممکن است کشوری ظاهراً مستقل باشد، پرچم و دولت خود را داشته باشد و حتی عضو سازمان ملل باشد، اما ساختار اقتصادی، سیاسی یا امنیتی آن به‌شدت تحت نفوذ قدرتی دیگر قرار گیرد.

در این نوع استعمار، سلطه همیشه از طریق اشغال مستقیم نظامی اعمال نمی‌شود. وابستگی اقتصادی، کنترل منابع، بدهی، قراردادهای نابرابر، حمایت از حکومت‌های وابسته و فشار سیاسی می‌توانند ابزارهای سلطه باشند.

یعنی استعمارگر دیگر الزاماً استاندار خود را به مستعمره نمی‌فرستد؛ گاهی ساختاری ایجاد می‌کند که حاکمان بومی، سیاست‌های مورد نظر قدرت مسلط را اجرا کنند.

اما شکل دیگری از استعمار وجود دارد که برای فهم مسئلهٔ بلوچستان و سایر ملل مستعمرہ تھران اهمیت ویژه‌اسی دارد: استعمار داخلی.

استعمار داخلی زمانی شکل می‌گیرد که در درون مرزهای رسمی یک کشور(ولو اینکہ این مرزھا زمانی بر خلاف میل ملت ھا و توسط استعمارگران ترسیم شدہ اند و رسمیت ملتھای مستعمرہ را ندارند و فقط از نظر حقوق بین الملل رسمیت دارند)، یک مرکز سیاسی و ملی مسلط، رابطه‌ای شبیه رابطهٔ استعمارگر و مستعمره با ملت‌ها یا سرزمین‌های پیرامونی ایجاد کند.

در این وضعیت، استعمارگر الزاماً ھمانند استعمار کلاسیک یک کشور اروپائی نیست. ممکن است مرکز و سرزمین تحت سلطه در یک نقشهٔ سیاسی و زیر یک پرچم قرار داشته باشند اما رابطهٔ میان آنان برابر نیست. قدرت سیاسی در مرکز متمرکز است. منابع پیرامون تحت کنترل مرکز قرار دارند. زبان و فرهنگ گروه مسلط به زبان رسمی قدرت تبدیل می‌شود. تاریخ ملت‌های دیگر از زاویهٔ مرکز بازنویسی می‌شود. سرزمین‌های پیرامونی امنیتی می‌شوند. و مهم‌تر از همه، ملت تحت سلطه حق ندارد آزادانه دربارهٔ نوع رابطهٔ سیاسی خود با مرکز تصمیم بگیرد. در چنین نوع استعماری نقشهٔ کشور به ابزاری برای پنهان کردن رابطهٔ استعمار تبدیل می‌شود. مرکز می‌گوید: «شما مستعمره نیستید؛ شما بخشی از کشور هستید.» اما پرسش این است: چه کسی این رابطه را تعیین کرده است؟ آیا ملت تحت سلطه آزادانه آن را پذیرفته است؟ آیا حق دارد آن را تغییر دهد؟ آیا می‌تواند دربارهٔ آیندهٔ سیاسی سرزمین خود تصمیم بگیرد؟ اگر پاسخ منفی باشد، صرف قرار گرفتن دو یا چند ملت در درون یک مرز سیاسی، رابطهٔ میان آنان را برابر و عادلانه نمی‌کند.

استعمارگران، با وجود تفاوت‌های تاریخی، معمولاً الگوهای مشترکی در برخورد با ملت‌های تحت سلطه داشته‌اند. نخست، حاکمیت سیاسی ملت مستعمره را از او می‌گیرند. مردم ممکن است در سرزمین خود زندگی کنند، اما دربارهٔ مسائل اساسی آن تصمیم نمی‌گیرند. تصمیم دربارهٔ سیاست، اقتصاد، امنیت، منابع و ساختار اداری در مرکز قدرت گرفته می‌شود. بمرور زمان با کوچاندن مردمان خود بہ مناطق مستعمرہ سعی می کنند بافت جمعیتی، فرھنگی و مذھبی سرزمینھای مستعمرہ را نیز بہ نفع خود تغییر دھند۰

دوم، منابع سرزمین تحت سلطه را کنترل می‌کنند. استعمارگر معمولاً به سرزمین مستعمره به‌عنوان منبع مواد خام، ثروت، موقعیت جغرافیایی یا مسیر تجاری نگاه می‌کند. منابع از پیرامون به مرکز منتقل می‌شوند، در حالی که مردم همان سرزمین در فقر باقی می مانند۰ منابع آنھا در مرکز باعث کارآفرینی، رشد و توسعہ می شود۰

سوم، زبان ملت تحت سلطه را به حاشیه می‌رانند. زبان استعمارگر یا ملت مسلط به زبان دولت، مدرسه، دانشگاه و قدرت تبدیل می‌شود۰ زبان خود را بہ ملل مستعمرہ تحمیل می کنند و زبان ملت مستعمرہ را یا در حد لھجہ جلوہ می دھند و وانمود می کنند کہ ارزش تدریس ندارد یا اینکہ با حاشیہ رابدن آن بمرور زمان از بینش می برند۰ کودک ملت مستعمره برای ورود به ساختار رسمی مجبور است زبان قدرت را بیاموزد.

چهارم، تاریخ ملت مستعمره را تحریف یا کوچک می‌کنند. تاریخ از نگاه قدرت مسلط نوشته می‌شود. حملهٔ مرکز «برقراری نظم» نام می‌گیرد و مقاومت مردم بومی «شورش». اشغال «وحدت» نامیده می‌شود و مبارزه برای آزادی «تجزیه‌طلبی».

پنجم، سرزمین تحت سلطه را امنیتی می‌کنند. حضور نظامی و امنیتی افزایش می‌یابد و مطالبات سیاسی به پرونده‌های امنیتی تبدیل می‌شوند. فعال سیاسی، نویسنده و روشنفکر ملت تحت سلطه نه به‌عنوان مخالف سیاسی، بلکه به‌عنوان تهدید علیه امنیت ملی ملت حاکم معرفی می‌شود.

ششم، استعمارگر می‌کوشد ملت تحت سلطه را نسبت به توانایی خود دچار تردید کند. به مردم گفته می‌شود: شما عقب‌مانده‌اید، قبیله‌ای هستید، اختلاف دارید، توانایی حکومت بر خود را ندارید و بدون مرکز دچار هرج‌ومرج خواهید شد. استعمار تنها سرزمین را اشغال نمی‌کند؛ ذهن ملت مستعمره را نیز هدف قرار می‌دهد. استعمارگر می‌خواهد فرد مستعمره روزی به این نتیجه برسد که بدون استعمارگر قادر به زندگی نیست.

هفتم، ساختار استعمار به همکاران بومی نیاز دارد. هیچ استعمارگری نمی‌تواند تنها با سربازان خود برای همیشه بر یک ملت حکومت کند. او به واسطه‌ها، مدیران، نیروهای سیاسی و افرادی از درون جامعهٔ تحت سلطه نیاز دارد که سیاست‌های مرکز را اجرا و روایت استعمارگر را در میان مردم خود بازتولید کنند. استعمار کلاسیک نیز چنین بود. قدرت‌های استعماری از سربازان، مدیران و واسطه‌های بومی استفاده می‌کردند. بومی بودن یک فرد به معنای نمایندگی ملت خود نیست. پرسش این است که او در خدمت ارادهٔ ملت خویش قرار دارد یا در خدمت ساختار سلطه.

حال با این معیارها به بلوچستان نگاه کنیم. چه کسی دربارهٔ بلوچستان تصمیم می‌گیرد؟ آیا ملت بلوچ آزادانه ساختار سیاسی حاکم بر سرزمین خود را انتخاب کرده است؟ آیا ملت بلوچ نوع رابطهٔ خود با تهران را در یک روند آزاد و دموکراتیک تعیین کرده است؟ آیا منابع، سواحل، معادن و سیاست‌های کلان اقتصادی بلوچستان تحت کنترل نهادهای سیاسی برخاسته از ارادهٔ ملت بلوچ قرار دارند؟ آیا زبان بلوچی زبان اصلی آموزش کودکان بلوچ در سرزمین خودشان است؟ آیا ملت بلوچ حق دارد آزادانه دربارهٔ آیندهٔ سیاسی بلوچستان سخن بگوید، بدون آن‌که فوراً با اتهام «تجزیه‌طلبی» و «تهدید علیه تمامیت ارضی» روبه‌رو شود؟

پاسخ این پرسش‌ها نہ است و واقعیت رابطهٔ تهران و بلوچستان را آشکار می‌کند کہ یک رابطہ استعماری است۰ قدرت سیاسی در تهران متمرکز است. تصمیم‌های اساسی دربارهٔ بلوچستان در مرکز گرفته می‌شوند. ساختار امنیتی و نظامی تابع تهران است. سیاست‌های مرزی از تهران تعیین می‌شوند. چارچوب آموزش را مرکز تعیین می‌کند و منابع و پروژه‌های کلان در ساختاری مدیریت می‌شوند که ملت بلوچ بر آن حاکمیت ملی و سیاسی مستقل ندارد. بلوچ در سرزمین تاریخی خود زندگی می‌کند، اما حاکم سرنوشت سیاسی آن نیست. آیا این یکی از بنیادی‌ترین نشانه‌های استعمار نیست؟

بلوچستان همچنین دهه‌هاست با نگاه امنیتی اداره می‌شود. هرگاه سخن از حقوق ملی بلوچ، حاکمیت سیاسی، خودگردانی یا حق تعیین سرنوشت مطرح می‌شود، پاسخ مرکز اغلب سیاسی نیست؛ امنیتی است. ملت بلوچ اجازه دارد دربارهٔ فقر سخن بگوید. اجازه دارد از کمبود مدرسه و بیمارستان شکایت کند. حتی ممکن است اجازه داشته باشد خواهان افزایش بودجه شود. اما همین که پرسش بنیادی‌تری مطرح کند و بپرسد «چرا ما خودمان نباید دربارهٔ سرزمین و آیندهٔ سیاسی خویش تصمیم بگیریم؟»، ناگهان مسئله به «امنیت ملی» و «تمامیت ارضی» تبدیل می‌شود. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که ماهیت رابطهٔ قدرت آشکار می‌شود. استعمارگر حاضر است دربارهٔ شرایط زندگی مستعمره مذاکره کند، اما دربارهٔ اصل سلطه مذاکره نمی‌کند. ممکن است جاده بسازد. ممکن است مدرسه بسازد. ممکن است چند مدیر بومی منصوب کند. اما حق حاکمیت را واگذار نمی‌کند.

بلوچستان از نظر منابع و موقعیت جغرافیایی سرزمین فقیری نیست. سواحل راهبردی، دسترسی به آب‌های آزاد، معادن و موقعیت ژئوپلیتیکی آن ظرفیت‌های عظیمی ایجاد کرده‌اند. با این حال اکثریت ملت بلوچ با فقر و محرومیت روبه‌روست. پدیدهٔ سوخت‌بری شاید یکی از تلخ‌ترین نمادهای این رابطه باشد. جوان بلوچ برای تأمین نان خانواده جان خود را در جاده و مرز به خطر می‌اندازد و همان ساختاری که نتوانسته یا نخواسته یک اقتصاد عادلانه برای او ایجاد کند، وی را «قاچاقچی» معرفی می‌کند.

بلوچستان فقیر نیست؛ مردم بلوچستان در ساختاری قرار گرفته‌اند که فقر را بازتولید می‌کند. سپس همان فقر به‌عنوان نشانهٔ «عقب‌ماندگی بلوچ» معرفی می‌شود. این نیز یکی از روش‌های شناخته‌شدهٔ استعمار است: قربانی را مسئول نتایج ساختاری معرفی کن که خود بر او تحمیل کرده‌ای.

در حوزهٔ زبان نیز شباهت آشکار است. کودک بلوچ در بلوچستان به دنیا می‌آید، در خانواده‌ای بلوچ بزرگ می‌شود و به زبان بلوچی سخن می‌گوید، اما هنگامی که وارد نظام رسمی آموزش می‌شود، زبان قدرت زبان دیگری است. او باید ابتدا زبان مرکز را بیاموزد تا بتواند در ساختار رسمی پیشرفت کند. زبان بلوچی، زبان تاریخی ملت بلوچ، جایگاه برابر و حاکم در نظام آموزشی سرزمین بلوچستان ندارد. استعمار تنها زمین را نمی‌گیرد؛ زبان را نیز از مرکز قدرت دور می‌کند. زیرا زبان حافظهٔ ملت است. ملتی که زبانش از مدرسه حذف شود، تاریخش تحریف گردد و نسل‌هایش به‌تدریج با روایت ملت مسلط تربیت شوند، در معرض استحالهٔ هویتی قرار می‌گیرد.

تاریخ بلوچستان نیز عمدتاً از نگاه تهران روایت شده است. در روایت رسمی، عملیات نظامی مرکز «برقراری امنیت» است و مقاومت بلوچ «شورش». بی جھت نیست کہ وقتی ۳ قشون از لشکران ایران در زمان رضا پالانی بلہ بلوچستان حملہ کردند و با مقاومت نیروھای حکومت ملی بلوچستان قرار گرفتند اما متاسفانہ با فریب نیرنگ و با کمک عدہ ئی از لگوران(خائنان) بلوچ توانستند حکومت ملی بلوچستان را شکست دادہ و بقول جھانبانی کہ در کتاب خاطرات خویش بنام عملیات قشون نوشتہ بود کہ بلوچستان را فتح کردیم!

حفظ سلطه «تمامیت ارضی» است و مطالبهٔ حق تعیین سرنوشت «تجزیه‌طلبی». اما چه کسی این واژه‌ها را تعریف کرده است؟ همان قدرتی که تاریخ رسمی را نوشته است.

رابطهٔ تهران و بلوچستان در دورهٔ پهلوی و جمهوری اسلامی از نظر ایدئولوژی متفاوت بوده، اما ماهیت تمرکز سیاسی تغییر بنیادی نکرده است. پهلوی پروژهٔ دولت-ملت متمرکز و یکسان‌سازی هویتی را دنبال کرد. جمهوری اسلامی همان تمرکز را حفظ کرد و تبعیض مذهبی و سلطهٔ ایدئولوژیک را نیز بر آن افزود. برای ملت بلوچ، تغییر تاج به عمامه به معنای پایان سلطهٔ مرکز نبود. مرکز همچنان تصمیم گرفت و بلوچ همچنان موضوع تصمیم‌گیری باقی ماند.

جمعهٔ خونین زاهدان یکی از آشکارترین تصاویر این رابطهٔ امنیتی بود. هنگامی که اعتراض مردم با خشونت مرگبار پاسخ داده می‌شود، نمی‌توان مسئله را تنها به رفتار چند مأمور تقلیل داد. باید ساختاری را دید که بلوچستان را پیش از آن‌که یک مسئلهٔ سیاسی بداند، یک مسئلهٔ امنیتی می‌بیند. در نهایت، پرسش اصلی این نیست که تهران بلوچستان را بخشی از ایران می‌داند یا نه. استعمارگران در طول تاریخ همواره سرزمین‌های تحت سلطه را بخشی «قانونی»، «تاریخی» و «جدایی‌ناپذیر» از قلمرو خود معرفی کرده‌اند. هیچ استعمارگری خود را استعمارگر ننامیده است. استعمارگر سلطه را «وحدت» می‌نامد. سرکوب را «امنیت» می‌نامد. اشغال سیاسی را «حاکمیت ملی» می‌نامد. و مقاومت ملت تحت سلطه را «شورش» و «تجزیه‌طلبی». پس پرسش واقعی این است:

آیا ملت بلوچ تاکنون آزادانه، بدون حضور و فشار نیروهای نظامی و امنیتی، بدون زندان، اعدام، تهدید و سرکوب سیاسی، فرصت داشته است دربارهٔ نوع رابطهٔ خود با تهران و آیندهٔ سیاسی بلوچستان تصمیم بگیرد؟ پاسخ منفی است. بنابراین مسئلهٔ بلوچستان مسئلهٔ «توسعه‌نیافتگی یک استان» یا حتی چند استان بلوچ‌نشین نیست. کمبود جاده، مدرسه و بیمارستان تنها نشانه‌ها و پیامدهای یک مسئلهٔ بنیادی‌ترند. مسئله، رابطهٔ قدرت میان یک مرکز مسلط و ملتی است که حق حاکمیت بر سرزمین، منابع و سرنوشت سیاسی خود از او سلب شده است. از دیدگاه این تحلیل، این رابطه را باید استعمار و اشغال سیاسی نامید.

راه پایان دادن به چنین رابطه‌ای نیز تنها افزایش بودجه یا انتصاب چند مدیر بلوچ نیست. راه بنیادی، به‌رسمیت شناختن حاکمیت ملت بلوچ بر بلوچستان و حق ملت بلوچ برای تعیین آزادانهٔ سرنوشت سیاسی خویش است. نباید تصور کنیم که یک قدرت مسلط روزی از سر عدالت، حق تعیین سرنوشت را دودستی به ملت تحت سلطه تقدیم خواهد کرد. تاریخ استعمار چنین چیزی را نشان نمی‌دهد.

ملت‌های تحت استعمار زمانی توانسته‌اند رابطهٔ سلطه را تغییر دهند که آگاه شده‌اند، سازمان یافته‌اند، نیروهای ملی خود را متحد کرده‌اند و مبارزهٔ سیاسی و ملی منسجمی را برای حقوق خود پیش برده‌اند. ما بلوچ‌ها نیز از این واقعیت تاریخی مستثنا نیستیم.

استعمار از پراکندگی ما قدرت می‌گیرد. اختلافات شخصی، طایفہ ئی، سلیقہ ئی، قبیله‌ای و رقابت‌های فرسایشی و ناسالم میان نیروهای ملی، توان جمعی ملت بلوچ را کاهش می‌دهد. هم‌زمان باید نقش کسانی را نیز بررسی کرد که در درون جامعهٔ بلوچ، آگاهانه به اجرای سیاست‌های مرکز و بازتولید روایت سلطه کمک می‌کنند؛ همان کسانی که در ادبیات سیاسی و اجتماعی ما گاه «لَگور» نامیده می‌شوند. عملکرد سیاسی و عمومی چنین افراد و جریان‌هایی باید با سند، روشنگری و نقد علنی بررسی و افشا شود. نه بر اساس شایعه و تسویه‌حساب شخصی، بلکه بر اساس مواضع، اقدامات و همکاری‌های قابل اثبات آنان. ملت بلوچ حق دارد بداند چه کسانی برای حاکمیت و حقوق ملی بلوچستان مبارزه می‌کنند و چه کسانی در عمل جاده‌صاف‌کن سیاست‌هایی هستند که سلطه بر بلوچستان را بازتولید می‌کنند.

رهایی یک ملت از زمانی آغاز می‌شود که آن ملت ماهیت رابطهٔ سلطه را بشناسد. استعمار را با نام واقعی آن صدا بزند. تاریخ خود را بازخوانی کند. زبان خود را پاس بدارد و نیروهای ملی خود را سازمان دهد. و بر حق خود برای تعیین سرنوشت خویش پافشاری کند.

بلوچستان سرزمین تاریخی ملت بلوچ است. حاکمیت بر بلوچستان حق ملت بلوچ است. منابع بلوچستان باید در خدمت مردم بلوچستان قرار گیرند. و ملت بلوچ باید آزادانه دربارهٔ آیندهٔ سیاسی سرزمین خویش تصمیم بگیرد. استعمار ابدی نیست. اشغال ابدی نیست. اما رهایی نیز بدون آگاهی، اتحاد، سازمان‌یافتگی و مبارزهٔ سیاسی به دست نمی‌آید. سرنوشت بلوچستان باید به دست ملت بلوچ، با ارادهٔ آزاد ملت بلوچ و بر پایهٔ حق انکارناپذیر تعیین سرنوشت او رقم بخورد. هیچ دولت، حکومت یا نیروی سیاسی در تهران حق ندارد به جای ملت بلوچ دربارهٔ آیندهٔ بلوچستان تصمیم بگیرد.

اما ما در این مسیر تنها نیستیم. بلوچ تنها ملتی نیست که در چارچوب نظام متمرکز و سلطه‌گر تهران، با سلب حق تعیین سرنوشت و انکار ارادهٔ جمعی خود روبه‌رو بوده است. ملت‌های تورک، کورد، لر، عرب، ترکمن، گیلک و دیگر ملت‌های تحت ستم، در بسیاری از دردها، تبعیض‌ها و تجربه‌های تاریخی با ما سرنوشت مشترک دارند. آنان نه رقیبان ما، بلکه هم‌دردان و هم‌رزمان ما در مبارزه برای آزادی، برابری و رهایی از سلطهٔ مرکزگرایی‌اند.

از همین رو، آزادی بلوچستان را نمی‌توان جدا از مبارزهٔ گسترده‌تر ملت‌های تحت ستم برای حق تعیین سرنوشت و برچیدن ساختار سلطه و استعمار داخلی تصور کرد. همکاری، همبستگی و ایجاد یک جبههٔ مشترک میان نیروهای سیاسی این ملت‌ها، ضرورتی تاریخی و حیاتی است.

در عین حال، دست ما به سوی نیروهای دموکرات و آزادی‌خواه ملت حاکم نیز دراز است؛ نیروهایی که شجاعانه از سنت انکار و برتری‌طلبی فاصله می‌گیرند و حق ملت بلوچ و دیگر ملت‌ها را برای تعیین آزادانهٔ سرنوشت خویش به رسمیت می‌شناسند. اتحاد با چنین نیروهایی نه تنها ممکن، بلکه برای گذار از استبداد و ساختن آینده‌ای آزاد و عادلانه ضروری است.

راه آزادی از انکار یکدیگر نمی‌گذرد؛ از به رسمیت شناختن حقوق یکدیگر می‌گذرد. آینده را نه تهران، نه یک پادشاه، نه یک رهبر و نه هیچ قدرت مرکزی دیگری نباید برای ملت‌ها تعیین کند. آیندهٔ بلوچستان را ملت بلوچ تعیین خواهد کرد؛ همان‌گونه که هر ملت دیگری باید آزاد باشد دربارهٔ سرنوشت، سرزمین و نوع رابطهٔ سیاسی خود با دیگران تصمیم بگیرد.

آزادی ما در همبستگی آگاهانهٔ ملت‌ها، احترام متقابل به حق تعیین سرنوشت و مبارزهٔ مشترک علیه استبداد، اشغال و استعمار نهفته است. این راه شاید دشوار باشد، اما راهی است که سرانجام ملت‌ها را از حاکمیت تحمیلی به سوی آزادی و حاکمیت بر سرنوشت خویش خواهد برد. پایان۰