# «بهشتی برای گونگا دین نیست» (No Heaven for Gunga Din): اطلاعات بریتانیا، نفت، و ارتباط جیکاک-همینگ (Jikak-Hemming)
## مطالعهای بر تولید ادبی استعماری در بستر عملیاتهای نفتی انگلیس و ایران
پژواک کوکەبیان
## چکیده
در سال ۱۹۶۵، کتابی عجیب در قفسههای کتابفروشیهای لندن (London) ظاهر شد. این کتاب که «بهشتی برای گونگا دین نیست» (No Heaven for Gunga Din) نام داشت، ادعا میشد اثر علی میردریکوندی (Ali Mirdrekvandi)، یک روستایی بیسواد ایرانی از کوههای دورافتاده لرستان (Lorestan) است که به نحوی زبان انگلیسی را چنان خوب آموخته بود که توانسته بود حکایتی کیهانی درباره سفر افسران بریتانیایی و آمریکایی در دنیای پس از مرگ بنویسد. این کتاب به یک اثر پرفروش غیرمنتظره تبدیل شد، به هشت زبان ترجمه گردید و منتقدان آن را به خاطر «طنز دلپذیر» و «خرد بیآلایش» ستودند. اما در پس این داستانِ پیدایش جذاب، حقیقتی بسیار پیچیدهتر نهفته است؛ حقیقتی که ریشه در دنیای سایهوار عملیاتهای اطلاعاتی بریتانیا در ایرانِ غنی از نفت دارد.
این پژوهش استدلال میکند که «بهشتی برای گونگا دین نیست» نه از تخیل معصومانه یک دهقان خودآموخته، بلکه از دل یک شبکه پیچیده از افسران اطلاعاتی بریتانیا برآمده است که در طول جنگ جهانی دوم و پس از آن در سراسر غرب ایران فعالیت میکردند. با ترسیم ارتباطات میان ویراستار مرموز کتاب «جان همینگ» (John Hemming)، مأمور امآی۶ (MI6) آر. سی. زنر (R. C. Zaehner) که مقدمه کتاب را نوشت، و جاسوس افسانهای بریتانیا معروف به «کلنل جیکاک» (Colonel Jikak) که به مدت هفت سال در پوشش یک چوپان کر و لال در میان ایل بختیاری (Bakhtiari) زندگی میکرد، این تحلیل فرضیهای تکاندهنده را مطرح میکند: اینکه «همینگ» ممکن است هویت پوششی جیکاک بوده باشد، یا دستکم چهرهای که در همان دستگاه اطلاعاتی مخفی فعالیت میکرده است.
این مطالعه همچنین بررسی میکند که چگونه شعر مشهور رودیارد کیپلینگ (Rudyard Kipling) در سال ۱۸۹۰ با نام «گونگا دین» (Gunga Din) — با ایدئولوژی استعماری پیچیدهاش که خدمتگزار بومیِ بافضیلت اما همواره فرودست را ستایش میکند — الگوی ایدئولوژیک متنی را فراهم میآورد که در نهایت محرومیت مردمان بومی از ثروت استخراج شده از سرزمینهای اجدادیشان را طبیعی جلوه داده و حتی جشن میگیرد. در بافت ایران، آن ثروت نفت بود؛ طلای سیاهی که بریتیش پترولیوم (British Petroleum) را به یکی از قدرتمندترین شرکتهای روی زمین تبدیل کرده بود و بریتانیا را بر آن داشت تا دولت منتخب دموکراتیک ایران را تنها دوازده سال پیش از انتشار این کتاب سرنگون کند.
—
## بخش اول: میراث کیپلینگ (Kipling)
### ۱.۱ «گونگا دین» اثر کیپلینگ (۱۸۹۰): الگوی استعماری
برای درک «بهشتی برای گونگا دین نیست»، ابتدا باید به گرگومیش دوران ویکتوریا (Victorian era) بازگردیم، زمانی که امپراتوری بریتانیا بر یکچهارم کره زمین گسترده بود و روزنامهنگار جوانی به نام رودیارد کیپلینگ (Rudyard Kipling) تجربیات خود در هند مستعمراتی را به برخی از به یادماندنیترین ابیات زبان انگلیسی تبدیل میکرد. در میان اشعار بسیار او که سرباز عادی بریتانیایی را ستایش و نقد میکرد، هیچکدام شهرتی فراتر از «گونگا دین» (Gunga Din) نیافت؛ تصنیفی که در مجموعه سال ۱۸۹۰ او با نام *نغمههای سربازخانه* (Barrack-Room Ballads) منتشر شد و چنان عمیق در فرهنگ آنگلو-آمریکن جای گرفت که خط پایانی آن به گفتار روزمره راه یافت.
این شعر داستان خود را از طریق صدای خشن یک سرباز بریتانیایی از طبقه کارگر روایت میکند که با لهجه غلیظ کاکنی (Cockney) ادا میشود و دوران خدمت خود در گرمای سوزان هند مستعمراتی را به یاد میآورد. در مرکز خاطرات او چهره گونگا دین قرار دارد، یک سقای هنگ — اصطلاح هندی «بهشتی» (bhishti) برای آبرسان، یکی از آن خدمتکاران ضروری اما نامرئی که با انجام کارهای پستی که سربازان بریتانیایی دون شأن خود میدانستند، ماشین امپراتوری را فعال نگه میداشتند. کار گونگا دین ساده اما حیاتی بود: رساندن آب به سربازانی که زیر آفتاب بیرحم هند (India) از تشنگی میمردند، رسیدگی به مجروحان در میدانهای نبردی که دما میتوانست از صد درجه فراتر رود، و خدمت بیچشمداشت به مردانی که مرتباً او را کتک میزدند، مسخره میکردند و در صورتش او را «کافر» میخواندند.
نبوغ شعر کیپلینگ در واژگونی ظاهری سلسلهمراتب استعماری نهفته است. پس از ابیاتی که قساوت روزمره سربازان بریتانیایی را در برخورد با خدمتکار هندیشان توصیف میکند — کتکها، توهینها، القاب غیرانسانی — شعر به اوج خود میرسد، زمانی که راوی در نبرد زخمی شده و رها میشود تا بمیرد. این گونگا دین است که زیر آتش دشمن در میدان نبرد میخزد تا برای او آب بیاورد، گونگا دین است که در حین نجات جان مردی که با او کمتر از انسان رفتار کرده بود، تیر میخورد و کشته میشود. در آخرین لحظات هوشیاری، سرباز نتیجهگیری مشهور شعر را بیان میکند:
> «گرچه تو را با کمربند زدم و پوستت را کندم، / به خدای زندهای که تو را آفرید سوگند، / تو مردتری از من، گونگا دین!» [1]
این خطوط در بیش از یک قرن ادبیات انگلیسی طنینانداز شده و توسط همه، از سیاستمداران تا دانشآموزان، به عنوان بیانی از این شناخت نقل شده است که ارزش اخلاقی حقیقی فراتر از نژاد و طبقه است. اما این خوانش، هرچند تسلیبخش، کارکرد ایدئولوژیک عمیقتری را که شعر انجام میدهد پنهان میکند. ایدئولوژی اصلی شعر از طریق آنچه محققان آن را «ستایشی که به انقیاد میکشد» (praise that subordinates) نامیدهاند عمل میکند — یک استراتژی بلاغی که در آن ارتقای ظاهری سوژه استعمارشده، در واقع همان سلسلهمراتبی را تقویت میکند که به نظر میرسد به چالش میکشد.
در نظر بگیرید که شعر واقعاً چه میگوید. اول و بنیادیتر از همه، سوژه استعمارشده تنها از طریق خدمت به اربابان استعمارگر خود شایسته دانسته میشود. گونگا دین نه از طریق دستاوردهای خودش، افکار خودش، یا آرزوهای خودش — بلکه صرفاً با خدمت کردن و در نهایت مردن برای سربازان بریتانیایی که سالها او را مورد آزار قرار داده بودند — شایستگی کسب میکند. ارتقای اخلاقی او مستلزم نابودی فیزیکی اوست. دوم، این به رسمیت شناختن تنها پس از مرگ حاصل میشود. سرباز بریتانیایی تنها زمانی به ارزش گونگا دین پی میبرد که دین مرده است و از هرگونه امکان ادعای برابری با زندگان به دور است. یک بومی مرده را میتوان ستایش کرد؛ یک بومی زنده که خواستار رفتار برابر باشد، غیرقابل تحمل خواهد بود. سوم، استعمارگر کنترل کامل روایت را در سراسر اثر حفظ میکند. ما صدای سرباز بریتانیایی، خاطرات او و ادراک دیرهنگام او را میشنویم — اما گونگا دین خود هرگز کلمهای بر زبان نمیآورد. او تنها آنگونه وجود دارد که از چشمان بریتانیایی دیده شده، از طریق ارزشهای بریتانیایی تفسیر شده و در شعر بریتانیایی به یاد آورده شده است. درونیات او برای همیشه غیرقابل دسترسی و بیاهمیت باقی میماند. چهارم و در نهایت، عملِ نامیدن گونگا دین به عنوان «مردی بهتر»، دقیقاً و تنها به این دلیل رخ میدهد که او نقش فرودست خود را تا پای مرگ پذیرفت. او بهتر است چون خدمت کرد؛ او بهتر است چون طغیان نکرد؛ او بهتر است چون خود را فدای مردانی کرد که او را حقیر میشمردند. خودِ این ستایش به مکانیسمی برای کنترل تبدیل میشود و تثبیت میکند که راهِ به رسمیت شناخته شدن برای مردمان تحت استعمار، نه در مقاومت، بلکه در تسلیم هرچه کاملتر نهفته است.
این همان میراث ادبی است که «بهشتی برای گونگا دین نیست» آن را ادعا و دگرگون میکند. کتاب ایرانی صرفاً به شعر کیپلینگ ارجاع نمیدهد — بلکه منطق آن را به قلمرو کیهانی گسترش میدهد و تصور میکند که برای خدمتکار بومی وفادار پس از مرگ چه اتفاقی میافتد. و آنچه تصور میکند در پیامدهایش ویرانگر است: حتی در زندگی پس از مرگ، حتی پس از خدمت وفادارانه تا پای مرگ، خدمتکار بومی از ورود به بهشت محروم میشود. افسران وارد بهشت میشوند؛ گونگا دین به جهنم محکوم میشود. سلسلهمراتبی که بر زندگی زمینی حاکم بود، تا ابدیت امتداد مییابد.
### ۱.۲ انتقال از هند به ایران
زمانی که «بهشتی برای گونگا دین نیست» در سال ۱۹۶۵ در کتابفروشیهای لندن (London) ظاهر شد، خود را به عنوان یک اثر ادبی کنجکاویبرانگیز معرفی کرد — اثر یک دهقان ایرانی که به نحوی فرهنگ بریتانیایی را چنان عمیق جذب کرده بود که یک تمثیل کیهانی به انگلیسیِ تعمداً شکسته بنویسد، اما در عین حال به اندازه کافی معصوم مانده بود تا آنچه را که منتقدان «خرد بیآلایش» و «جذابیت کودکانه» او مینامیدند حفظ کند. این کتاب الگوی استعماری کیپلینگ را از هندِ بریتانیا به ایرانِ تحت اشغال بریتانیا منتقل میکند و جغرافیای امپریالیستی را بهروزرسانی میکند، در حالی که ساختار ایدئولوژیک اساسی را حفظ مینماید.
شباهتهای میان شعر کیپلینگ و کتاب میردریکوندی دقیقتر از آن است که تصادفی باشد. جایی که کیپلینگ سربازان بریتانیایی در هند را به تصویر میکشید، کتاب ایرانی افسران بریتانیایی و آمریکایی در ایران را نشان میدهد — همان افسرانی که در طول جنگ جهانی دوم برای محافظت از مسیرهای حیاتی تدارکات به اتحاد جماهیر شوروی (Soviet Union) و برای حفاظت از منافع نفتی بریتانیا به کشور سرازیر شده بودند. جایی که کیپلینگ یک سقای هندی را خلق کرد که وفادارانه به اربابانش خدمت میکرد، کتاب ایرانی یک خدمتکار لُر را ارائه میدهد که نام «گونگا دین» را برمیگزیند و افسرانش را در سفر کیهانیشان دنبال میکند. جایی که گونگا دینِ کیپلینگ از طریق مرگ در خدمت به رسمیت شناخته میشود، گونگا دینِ ایرانی با وجود خدمت وفادارانه از بهشت محروم میشود — تیرهتر کردنِ پیامی که در نسخه اصلی نیز مبهم بود. جایی که شعر کیپلینگ با اعتراف پس از مرگِ سرباز به برتری اخلاقی دین پایان مییابد، کتاب ایرانی با ورود افسران به بهشت پایان مییابد، در حالی که خدمتکارشان به چهل سال در جهنم محکوم میشود.
این دگرگونی ظریف اما حیاتی است. شعر کیپلینگ دستکم تسلایِ به رسمیت شناخته شدن پس از مرگ را ارائه میداد — اعتراف سرباز بریتانیایی به اینکه او مرد کمتری است. کتاب ایرانی حتی این تسلای ناچیز را نیز از میان برمیدارد. هیچ به رسمیت شناختنی، هیچ رستگاریای و هیچ لحظهای که در آن استعمارگر، استعمارشده را برابر بداند وجود ندارد. تنها طرد وجود دارد که تا ابد حفظ میشود.
از همه قابل توجهتر مسئله نامگذاری است. طبق مقدمه کتاب، نویسنده ایرانی — دهقانی از ایلات دورافتاده لر در استان لرستان (Lorestan) — «ترجیح میداد گونگا دین نامیده شود.» [2] این جزئیات، که به عنوان شواهدی جذاب از جذب فرهنگ بریتانیایی توسط نویسنده ارائه میشود، پرسشهای عمیقی را مطرح میکند که ویراستاران کتاب هرگز به آنها نمیپردازند. چگونه یک دهقان بیسواد ایرانی از منطقهای که تقریباً هیچ تماسی با دنیای بیرون نداشت، شعر کیپلینگ را میشناخت؟ چرا او باید انتخاب کند که خود را با شخصیتی از ادبیات امپراتوری بریتانیا درباره هند — کشور و فرهنگی کاملاً بیگانه با تجربه خودش — هویتبخشی کند؟ این چه معنایی دارد که یک سوژه استعمارشده هویتی را بپذیرد که توسط استعمارگر برای بازنمایی مردمان تحت استعمار ساخته شده است؟
پذیرش یک هویتِ برساخته توسط استعمارگر، نمونهای از آن چیزی است که نظریهپردازان استعمار به عنوان درونیسازی نگاه استعمارگر توصیف کردهاند. سوژه استعمارشده خود را نه از طریق چشمان خودش، نه از طریق چشمان جامعهاش، بلکه از طریق چشمان اربابانش میبیند. او تنها زمانی برای خود قابل رویت میشود که در آینه استعمارگر منعکس شده باشد. او، به معنای عمیق کلمه، تنها به عنوان شخصیتی در داستان فردی دیگر وجود دارد.
اما احتمال دیگری نیز وجود دارد، احتمالی که ویراستاران کتاب قطعاً قصد نداشتند خوانندگان به آن فکر کنند. شاید نام «گونگا دین» بهطور خودجوش توسط یک دهقان معصومِ مسحورِ شعر بریتانیایی انتخاب نشده باشد. شاید این نام توسط گردانندگان بریتانیایی به او داده شده — یا بر او تحمیل شده — باشد که نامگذاری خدمتکار ایرانیشان به نام مشهورترین خدمتکار بومی در ادبیات انگلیسی را راحت و حتی سرگرمکننده مییافتند. شاید کل داستانِ پیدایش «بهشتی برای گونگا دین نیست» خود نوعی افسانه باشد، یک داستان پوششی طراحی شده برای پنهان کردن ریشههای حقیقی کتاب در دنیای عملیاتهای اطلاعاتی بریتانیا.
این پرسشی است که ادامه تحقیقات ما را هدایت میکند.
—
## بخش دوم: شبکه اطلاعاتی
### ۲.۱ آر. سی. زنر (R. C. Zaehner): افسر امآی۶ و نویسنده مقدمه
مقدمه کتاب «بهشتی برای گونگا دین نیست» امضای پروفسور آر. سی. زنر (R. C. Zaehner) از کالج آل سولز آکسفورد (All Souls College, Oxford)، یکی از برجستهترین پژوهشگران ادیان شرقی در قرن بیستم را بر خود دارد. برای خوانندگان سال ۱۹۶۵، این امضا ناقل اقتدار آکادمیک، تأیید علمی و مهر تایید اعتبار باستانی آکسفورد (Oxford) بود. آنچه آن خوانندگان نمیتوانستند بدانند — و تا دههها بعد به دانش عمومی تبدیل نمیشد — این بود که پروفسور زنر بخش قابل توجهی از دوران کاری خود را نه در کتابخانههای خلوتنشین آکسفورد، بلکه در کوچهپسکوچههای خطرناک تهران (Tehran)، به عنوان یک افسر ارشد در سرویس اطلاعات مخفی بریتانیا گذرانده بود.
رابرت چارلز زنر (Robert Charles Zaehner) در سال ۱۹۱۳ از والدینی مهاجر سوئیسی-آلمانی در سوناوکس، کنت (Sevenoaks, Kent) متولد شد. از اوایل کودکی، او آنچه را که همکارانش بعدها «استعدادی شگرف برای زبانها» توصیف کردند، به نمایش گذاشت — او پیش از ورود به مدرسه به سه زبان فرانسوی، آلمانی و انگلیسی مسلط بود و در نهایت بر زبانهای فارسی باستان، پهلوی، سانسکریت، پالی، عربی و شمار زیادی از زبانهای دیگر تسلط یافت. در آکسفورد، او زبانهای شرقی را با تمرکز ویژه بر اوستایی، زبان مقدس آیین زرتشت، مطالعه کرد و به سرعت خود را به عنوان یکی از درخشانترین محققان جوان در رشته خود تثبیت نمود. زمانی که جنگ در سال ۱۹۳۹ آغاز شد، زنر تحقیقاتی را آغاز کرده بود که در نهایت به مطالعه عظیم او با عنوان «زروان: معمای زرتشتی» (Zurvan: A Zoroastrian Dilemma) منجر میشد.
اما جنگ حرفه آکادمیک او را به شیوههایی غیرمنتظره قطع کرد. در سال ۱۹۴۳، زنر ظاهراً به عنوان دستیار وابسته مطبوعاتی در سفارت بریتانیا وارد تهران شد — یک سمت پوششی که چنان رایج توسط افسران اطلاعاتی استفاده میشد که در محافل دیپلماتیک به نوعی شوخی تبدیل شده بود. نقش واقعی او بسیار خطرناکتر بود. طبق گفته پیتر رایت (Peter Wright)، افسر امآی۵ (MI5) که بعدها زنر را برای ارتباطات احتمالی با شوروی مورد بازجویی قرار داد، زنر «مسئول ضداطلاعات امآی۶ در ایران در طول جنگ بود.» [3]
این کار به اندازه هر مأموریت میدان نبردی پرخطر بود. راهآهن سراسری ایران (Trans-Iranian Railway)، که میلیونها تن تدارکات «وام و اجاره» را به اتحاد جماهیر شوروی حمل میکرد، هدفی اصلی برای خرابکاری آلمان بود. مأموران نازی در سراسر کشور فعالیت میکردند و به دنبال جذب متحدان ایلیاتی، تخریب پلها و تونلها، و مختل کردن جریان تدارکاتی بودند که تلاش جنگی شوروی را زنده نگه میداشت. وظیفه زنر شناسایی و خنثی کردن این تهدیدات بود، وظیفهای که مستلزم گذراندن دورههای طولانی بود که در آن «اغلب در میدان و در میان قبایل کوهستانی شمال ایران مستقر بود.» [4]
آنچه زنر را برای این کار بهویژه ارزشمند میکرد، صرفاً شجاعت یا آموزش اطلاعاتی او نبود، بلکه تواناییهای زبانی خارقالعاده او بود. همانطور که رایت اشاره کرد، زنر «لهجههای محلی را روان صحبت میکرد» [5] — دستاوردی تقریباً بیسابقه برای یک افسر اطلاعاتی غربی. او میتوانست در میان مردمان ایلیاتی تردد کند، اطلاعات جمعآوری کند، شبکههایی از خبرچینان بسازد و در محیطهایی فعالیت کند که اکثر افسران بریتانیایی بلافاصله به عنوان خارجی شناسایی میشدند. این کار مخفی از سختترین نوع آن بود که نه تنها به مهارتهای زبانی، بلکه به دانش فرهنگی عمیق، توانایی پذیرش آداب و رسوم محلی و تابآوری روانی برای حفظ یک هویت جعلی برای ماهها یا سالها نیاز داشت.
تا پایان جنگ، مسئولیتهای زنر حتی پیچیدهتر و خطرناکتر شده بود. با شکست آلمان، اتحاد جماهیر شوروی — که پیشتر متحد مصلحتی بود — به تهدید اصلی برای منافع بریتانیا در ایران تبدیل شد. همانطور که رایت ثبت کرده است، «خود روسها تلاش میکردند کنترل راهآهن را به دست بگیرند و زنر مجبور بود در پشت خطوط روسها کار کند، در حالی که بهطور مداوم در خطر خیانت و قتل توسط طرفداران آلمان یا طرفداران روسیه بود…» [6] جمله ناتمام در روایت رایت به خطراتی اشاره دارد که حتی دههها بعد نیز برای بیان دقیق بیش از حد حساس بودند.
دوران فعالیت اطلاعاتی زنر با جنگ پایان نیافت. در سال ۱۹۴۹، او به مالت (Malta) منتقل شد، جایی که مهاجران آلبانیایی را برای عملیاتهای نفوذ علیه دولت کمونیستی در تیرانا (Tirana) آموزش میداد — عملیاتهایی که به طرز فاجعهباری ناموفق بود و اکثر مأموران دستگیر یا کشته شدند، که منجر به سوءظنهایی (که بعدها تایید شد) مبنی بر نفوذ شوروی در عملیات گردید. سپس، در سال ۱۹۵۱، او برای آنچه که پیامددارترین — و جنجالیترین — مأموریتش بود، به تهران بازگشت.
تا سال ۱۹۵۱، ایران در بحران بود. نخستوزیر محمد مصدق (Mohammad Mossadegh)، با حمایت قاطع مردمی، شرکت نفت ایران و انگلیس (Anglo-Iranian Oil Company) را ملی کرده بود و به کنترل بریتانیا بر منابع نفتی که سوخت نیروی دریایی سلطنتی را تأمین و سودهای کلانی برای سهامداران بریتانیایی ایجاد میکرد، پایان داد. دولت بریتانیا مصمم بود به هر قیمتی این تصمیم را معکوس کند. همانطور که روزنامهنگار کریستوفر دو بلگ (Christopher de Bellaigue) بعدها نوشت، «وظیفهای که امآی۶ در تهران به زنر داد زشت بود: ‘ایجاد هرجومرج در قلب یک دولت مستقل.’» [6]
زنر با انرژی همیشگی خود را وقف این مأموریت کرد. او شبکههایی از مأموران را پرورش داد، به نمایندگان مجلس رشوه داد، تظاهرات خیابانی را سازماندهی کرد و تلاش نمود تا دولت مصدق را از درون تضعیف کند. ابزارهای اصلی او برادران رشیدیان (Rashidian brothers) بودند، یک خانواده ثروتمند ایرانی با ارتباطات دیرینه با اطلاعات بریتانیا، که از طریق آنها مبالغ هنگفتی را برای خرید حمایت سیاسی تزریق میکرد. این عملیات در نهایت شکست خورد — مصدق مقاومتر از حد انتظار ظاهر شد — اما زمینهساز کودتای موفق سیا-امآی۶ (CIA-MI6) در اوت ۱۹۵۳ شد که شاه را به قدرت مطلق بازگرداند و نفت ایران را به کنترل غرب بازپس داد.
این، پس، مردی بود که مقدمه «بهشتی برای گونگا دین نیست» را نوشت: نه صرفاً یک استاد آکسفورد، بلکه یک افسر اطلاعاتی کهنهکار که سالها بهصورت مخفی در دقیقاً همان مناطقی که علی میردریکوندی ظاهراً در آنجا زندگی میکرد و مینوشت، فعالیت کرده بود. زنر صلاحیتهای منحصربهفردی برای ارزیابی — یا خلق — متنی داشت که فرهنگ عامه ایرانی را از دریچهای بریتانیایی ارائه میداد. او برجستهترین مرجع جهان در زمینه آیین زرتشت بود، مذهب باستانی ایرانی که پژواکهای آن را بعدها در دستنوشتههای میردریکوندی شناسایی کرد و به «شباهت خیرهکننده بین برخی از محتویات آن و کیهانشناسی زرتشتی» اشاره نمود. [7] او به لهجههای محلی صحبت میکرد. او فرهنگ ایلیاتی را میفهمید. او سالها صرف پرورش روابط با دقیقاً همان نوع افرادی کرده بود — فقیر، منزوی، وابسته به حمایت بریتانیا — که میردریکوندی نماینده آنها بود.
پرسشی که باید بپرسیم ساده اما عمیق است: یک افسر امآی۶ و طراح کودتا با نوشتن مقدمه برای کتاب یک دهقان ایرانی چه میکرد؟ آیا صرفاً تصادفی بود که برجستهترین کارشناس جهان در دین ایرانی با این دستنوشته خاص مرتبط شد؟ یا درگیری زنر چیزی عمیقتر درباره ریشههای واقعی کتاب را نشان میدهد؟
### ۲.۲ «جان همینگ» (John Hemming): ویراستار مرموز
اگر آر. سی. زنر چهرهای را به ما ارائه میدهد که پیشینه اطلاعاتیاش اکنون به خوبی مستند شده است، ویراستار و مروج اصلی کتاب — «جان اف. بی. همینگ» (John F. B. Hemming) — مشکل معکوس را ارائه میدهد: چهرهای که به نظر میرسد تقریباً هیچ ردی در سوابق تاریخی باقی نگذاشته است.
طبق مقدمه کتاب، که خودِ همینگ نوشته است، او یک افسر ارتش بریتانیا مستقر در تهران در طول جنگ جهانی دوم بود که با یک خدمتکار جوان ایرانی که به دنبال یادگیری انگلیسی بود، برخورد کرد. همینگ جوان را زیر بال و پر خود گرفت، زبان را به او آموخت، او را به مذهب کاتولیک گرواند، و در عوض دستنوشتهای قابل توجه دریافت کرد که بیش از بیست سال آن را نگه داشت تا سرانجام آن را منتشر کرد. این داستانی جذاب است، از آن نوع قصههایی که منتقدان کتاب و روزنامهنگاران ادبی دوست دارند — کشف تصادفی نبوغ بومی توسط یک غربی دلسوز، راهنمایی صبورانه، و پیروزی نهایی.
اما وقتی تلاش میکنیم این داستان را راستیآزمایی کنیم، با خلأیی قابل توجه مواجه میشویم. برای مردی که یک کتاب پرفروش بینالمللی تولید کرد که به هشت زبان ترجمه شد، «جان اف. بی. همینگ» ردپای کاغذی به طرز حیرتآوری ناچیز از خود بر جای گذاشته است. حقایق اساسی ارائهشده در مقدمه کتاب را میتوان بهسرعت خلاصه کرد: او افسر بریتانیایی مستقر در تهران در طول جنگ بود؛ در اوت ۱۹۴۳ با میردریکوندی ملاقات کرد؛ به عنوان مربی و معلم انگلیسی مرد جوان خدمت کرد؛ تا سال ۱۹۴۹ که میردریکوندی به ایران بازگشت با شاگردش در تماس بود؛ دستنوشتهها را بیش از دو دهه پیش از انتشار نگه داشت؛ و پس از مرگش، اوراق او — از جمله دستنوشتههای منتشرنشده — به کتابخانه بادلین در آکسفورد (Bodleian Library at Oxford) اهدا شد.
آنچه نداریم به همان اندازه مهم است. هیچ سابقه نظامی قابل تاییدی برای شخصی به نام «جان اف. بی. همینگ» که در دوره مربوطه در ایران خدمت کرده باشد، بهطور عمومی شناسایی نشده است. به نظر میرسد هیچ عکسی از همینگ وجود ندارد، یا حداقل هیچ عکسی منتشر نشده است. هیچ جزئیات زندگینامهای فراتر از آنچه در مقدمه کتاب آمده است — بدون تاریخ تولد، بدون تاریخ مرگ، بدون اطلاعات خانوادگی، بدون شغل بعدی — در شش دههای که از انتشار کتاب میگذرد، ظاهر نشده است. نام «جان اف. بی. همینگ» در هیچ اثر منتشر شده دیگری، هیچ تاریخ نظامی، هیچ سابقه دیپلماتیک و هیچ مقاله علمی ظاهر نمیشود. گویی این مرد در سال ۱۹۴۳ در تهران تجسم یافت، با میردریکوندی برخورد کرد، دستنوشتههای او را جمعآوری کرد و سپس از تاریخ محو شد.
این غیبت زمانی جالبتوجهتر میشود که در نظر بگیریم وضعیت همینگ چقدر غیرعادی بوده است. یک افسر بریتانیایی که یک مسلمان ایرانی را در زمان جنگ به کاتولیک تغییر کیش دهد، چهرهای قابل توجه، احتمالاً بحثبرانگیز، و قطعاً به یاد ماندنی برای همکارانش میبود. مردی که سالها صرف آموزش انگلیسی به یک خدمتکار ایرانی و جمعآوری صدها هزار کلمه از نوشتههای آن خدمتکار کرده باشد، موضوع کنجکاوی، شاید تحسین، و شاید سوءظن میبود. با این حال به نظر میرسد هیچکس او را به خاطر نمیآورد. هیچ همکاری با خاطرات جلو نیامده است. هیچ مورخ نظامی او را در سوابق یگانها شناسایی نکرده است. به نظر میرسد هیچکس که در طول جنگ در تهران خدمت کرده باشد، به این افسر قابل توجه و شاگرد حتی قابل توجهترش اشاره نکرده است.
چند توضیح ممکن برای این خلأ وجود دارد. شاید همینگ صرفاً مردی خصوصی بود که از شهرت دوری میکرد و سوابقش در گذر زمان گم شده است. شاید او در طول جنگ با نام دیگری خدمت میکرد و «جان اف. بی. همینگ» را به عنوان نام مستعار برای انتشار کتاب برگزید. شاید اسناد اندک بازتابی از چیزی جز هرجومرج ثبت سوابق زمان جنگ و گذشت دههها نباشد.
اما احتمال دیگری وجود دارد، احتمالی که هرچه دقیقتر شواهد را بررسی میکنیم، معقولتر میشود. شاید «جان اف. بی. همینگ» هرگز به عنوان یک شخص واقعی وجود نداشته است. شاید این نام یک هویت پوششی بوده است — داستانی ساختگی برای پنهان کردن ریشههای واقعی کتاب در دستگاه اطلاعاتی بریتانیا که در سراسر غرب ایران در طول جنگ و پس از آن فعالیت میکرد. شاید داستان جذاب افسر بریتانیایی و خدمتکار ایرانیاش خود یک عملیات اطلاعاتی بوده است، یک روایت پوششی طراحی شده برای ارائه خاستگاهی قابل قبول به متنی که به شیوههایی که خوانندگانش هرگز قرار نبود بفهمند، منافع بریتانیا را تأمین میکرد.
اگر این احتمال را حتی به عنوان یک فرضیه بپذیریم، پرسش بدیهی این میشود: «جان همینگ» هویت پوششی چه کسی بود؟ و اینجاست که باید قابلتوجهترین چهره در کل این داستان را معرفی کنیم — جاسوس بریتانیایی که چنان افسانهای بود که نامش در سراسر جنوب ایران مترادف با مکر و حیله شد.
### ۲.۳ کلنل جیکاک (Colonel Jikak): جاسوس افسانهای بریتانیا
در روستاها و چادرهای عشایری جنوب غربی ایران، در مناطق نفتخیزی که کوههای زاگرس (Zagros Mountains) به دشت خوزستان (Khuzestan) میرسند، نامی وجود دارد که نسل به نسل به عنوان مترادفی برای مکر و فریب فوقالعاده منتقل شده است. آن نام جیکاک است. حتی امروز، بیش از هفتاد سال پس از پایان فعالیتهای او، ایرانیان این منطقه شخصی بهویژه زیرک یا فریبکار را «خیلی جیکاک» توصیف میکنند — اغلب بدون دانستن ریشه اصطلاحی که چنین عادی به کار میبرند. مرد پشت این افسانه یک افسر اطلاعاتی بریتانیا بود که اقداماتش در ایران شاید نمایانگر قابل توجهترین عملیات مخفی بلندمدت در تاریخ جاسوسی در خاورمیانه باشد.
طبق منابع ایرانی که خاطره فعالیتهای او را حفظ کردهاند، کلنل جیکاک — این نام تقریباً به یقین یک اسم رمز یا لقب بود تا هویت واقعی او — نقشی حیاتی در حفظ منافع بریتانیا در ایران در طول جنگ جهانی دوم و سالهای پرآشوب پس از آن ایفا کرد. روایتی که توسط هنرمند ایرانی امین روشن (Amin Roshan) حفظ شده، که اثرش «تاج جیکاک» (Jikak’s Crown) این تاریخ را گرامی میدارد، دقیقترین تصویر ما از این مرد و روشهایش را ارائه میدهد:
> «در طول جنگ جهانی دوم و پس از آن، کلنل ‘جیکاک’، افسر اطلاعاتی بریتانیا، نقش مهمی در حفظ منافع بریتانیا در ایران ایفا کرد. در پایان جنگ جهانی دوم او کارمند شرکت نفت انگلیس و ایران (Anglo-Iranian Oil Company) بود و به مدت هفت سال به عنوان چوپان کر و لال در میان ایل بختیاری کار کرد؛ در این مدت، او با لهجه محلی، فرهنگ و باورهای بختیاریها به خوبی آشنا شد و دولت وقت ایران بر این باور بود که میادین نفتی واقعاً تحت کنترل جیکاک هستند.» [8]
در نظر بگیرید که این روایت چه میگوید. یک افسر اطلاعاتی بریتانیا — یک کلنل، که نشاندهنده ارشدیت و تجربه قابل توجه است — پوشش یک چوپان کر و لال را پذیرفت و این پوشش را نه برای هفتهها یا ماهها بلکه برای هفت سال حفظ کرد. هفت سال زندگی در میان ایل بختیاری، چوپانی کردن، خوابیدن زیر ستارگان، خوردن غذای ساده عشایر، هرگز کلمهای سخن نگفتن، وانمود کردن به نشنیدن. هفت سال مشاهده صبورانه، اعتمادسازی، یادگیری تمام جزئیات فرهنگ ایلیاتی، لهجه، باورها و ساختار اجتماعی. هفت سال موقعیتگیری در قلب منطقهای که ارزشمندترین میادین نفتی ایران را در خود داشت.
جسارت این عملیات تقریباً غیرقابل توصیف است. ایل بختیاری، یکی از بزرگترین و قدرتمندترین ایلات ایران، قلمرویی را کنترل میکرد که از نظر استراتژیک برای منافع بریتانیا حیاتی بود. در سرزمین بختیاری بود که اولین فوران بزرگ نفت در سال ۱۹۰۸ رخ داد و موقعیت استراتژیک بریتانیا در جهان را دگرگون کرد. از میان قلمرو بختیاری بود که لولهها نفت خام را از چاههای اطراف مسجدسلیمان (Masjid-i-Suleiman) به پالایشگاه آبادان (Abadan) میبردند. بر همکاری بختیاریها — یا دستکم سکوت بختیاریها — بود که تمام بنای استخراج نفت بریتانیا استوار بود. برای بریتانیا، داشتن مأموری جاسازیشده در قلب این ایل، مطلع از تمام مذاکرات آن، آگاه از تمام نارضایتیهایش، و قادر به تأثیرگذاری بر تصمیماتش، یک کودتای اطلاعاتی در بالاترین سطح بود.
جیکاک تنها مشاهده نمیکرد؛ او فعالانه دستکاری میکرد. منابع «عصای مشهور» او را توصیف میکنند که با آن «معجزه میکرد» — طبق گزارشها هنگام زدن عصا به افراد شوکهای عجیبی ایجاد میکرد که باعث میشد اعضای قبیله باور کنند او دارای قدرتهای ماوراءطبیعی است. این تقریباً به یقین یک دستگاه باتریدار اولیه بود، فناوری سادهای با استانداردهای غربی اما معجزهآسا برای کسانی که هرگز با الکتریسیته مواجه نشده بودند. با بهرهبرداری از باورهای قبیلهای به نیروهای ماوراءطبیعی، جیکاک خود را به عنوان چهرهای با قدرت مرموز تثبیت کرد، کسی که باید از او ترسید و احترام گذاشت، کسی که سخنانش وزن داشت حتی اگر ظاهراً نمیتوانست صحبت کند.
هنگامی که بحران ملی شدن نفت در اوایل دهه ۱۹۵۰ فوران کرد، جیکاک به عاملی فعال برای خرابکاری تبدیل شد. در حالی که دولت ایران برای به دست گرفتن کنترل منابع نفتی خود حرکت میکرد — حرکتی که توسط احساسات قاطع مردمی حمایت میشد — جیکاک تلاش کرد تا آرمان ملیگرایانه را تضعیف کند. او «بختیاریها را تشویق کرد که هیچ توجهی به ملی شدن نفت نکنند،» [9] و سعی کرد از وفاداریهای قبیلهای و نفوذ بهدقت پرورشیافته خود برای ایجاد یک منطقه حائل مقاومت در برابر سیاست دولت استفاده کند.
وقتی تشویق شکست خورد، جیکاک آماده استفاده از خشونت بود. طبق روایت حسین مکی (Hossein Maki)، نماینده نخستوزیر مصدق که در تلاش ملیسازی درگیر بود، «در آن زمان، وقتی گروه منصوب دولت به آبادان سفر کرد، جیکاک تصمیم گرفت عدهای را تحریک کند تا ماشین گروه بازدیدکننده را از روی پل بهمنشیر (Bahman-Shir bridge) به داخل رودخانه واژگون کنند.» [10] این صرفاً اخلال نبود بلکه اقدام به ترور بود — توطئهای برای قتل مقامات دولتی ایران که صرفاً تلاش میکردند تصمیم مستقل کشورشان در مورد منابع طبیعی خود را اجرا کنند.
این توطئه شکست خورد و در نهایت دولت ایران به اندازه کافی در مورد فعالیتهای جیکاک کشف کرد که او را از کشور اخراج کند. اما میراث او مدتها پس از رفتنش باقی ماند. همانطور که منابع اشاره میکنند، «نام جیکاک توسط مردم جنوب ایران به خوبی شناخته شده است، نامی نمادین مرتبط با حیله و نیرنگ و امروزه، افرادی که بهطور گسترده دارای ویژگیهای مکارانه جیکاک دیده میشوند، ‘جیکاک’ نامیده میشوند.» [11]
آنچه جیکاک را به تحقیقات ما در مورد «بهشتی برای گونگا دین نیست» مرتبط میکند، صرفاً این نیست که او در همان منطقه و در همان دوره زمانی که خاستگاه فرضی کتاب است فعالیت میکرد. بلکه این است که روشهای او — پوشش عمیق، غوطهوری فرهنگی، تسلط زبانی، پرورش صبورانه روابط با مردمان بومی، جمعآوری دانش محلی — دقیقاً بازتاب آن چیزی است که «جان همینگ» ظاهراً با علی میردریکوندی انجام داده است. شباهتها خیرهکنندهتر از آن است که نادیده گرفته شود.
—
## بخش سوم: فرضیه جیکاک-همینگ
### ۳.۱ استدلال: «همینگ» به عنوان جیکاک یا عضو شبکه اطلاعاتی
پس از اثبات وجود و فعالیتهای هم «جان همینگ» مرموز و هم کلنل جیکاک افسانهای، اکنون به فرضیه مرکزی این مطالعه میرسیم. ما پیشنهاد میکنیم که «جان همینگ» یا هویت پوششی خودِ کلنل جیکاک بوده است، یا متناوباً عضوی از همان شبکه اطلاعاتی امآی۶ که در طول جنگ جهانی دوم و پس از آن در سراسر غرب ایران فعالیت میکرده است. شواهد این فرضیه، اگرچه ضمنی است، اما قابل توجه و تقویتکننده متقابل است.
بیایید با بررسی ابعاد جغرافیایی و زمانی فعالیتهای هر دو چهره آغاز کنیم. کلنل جیکاک عمدتاً در قلمرو بختیاری فعالیت میکرد — منطقه کوهستانی که مرز بین استانهای خوزستان و لرستان در جنوب غربی ایران را در بر میگیرد. این قلب تولید نفت ایران بود، سرزمینی که خطوط لوله، نفت خام را از چاههای اطراف مسجدسلیمان به پالایشگاه بزرگ آبادان میبردند. «جان همینگ»، طبق مقدمه کتاب، در تهران مستقر بود اما تماسهای گستردهای در «جنوب ایران» داشت — همان منطقه عمومی که جیکاک در آن فعالیت میکرد.
مهمتر از آن، علی میردریکوندی یک لُر از استان لرستان بود — استانی که مستقیماً در شمال با قلمرو بختیاری هممرز است. لُرها و بختیاریها مردمانی با پیوند نزدیک هستند که به لهجههای متقابل قابلفهم از یک خانواده زبانی صحبت میکنند، آداب و رسوم و ساختارهای اجتماعی مشابهی دارند، در میان مرزهای ایلی با یکدیگر ازدواج میکنند و اغلب در مسیرهای کوچ فصلی از قلمروهای یکدیگر عبور میکنند. یک افسر بریتانیایی که در میان بختیاریها فعالیت میکرد، ناگزیر با لُرها برخورد میکرد؛ یک افسر بریتانیایی که در میان لُرها تماسهایی برقرار میکرد، ارتباطاتی داشت که تا قلمرو بختیاری امتداد مییافت. همپوشانی جغرافیایی صرفاً وسوسهانگیز نیست — بلکه ایجاد ارتباط بین این دو چهره را تقریباً اجتنابناپذیر میکند.
همپوشانی زمانی نیز به همان اندازه قابل توجه است. جیکاک در طول جنگ جهانی دوم و تا اوایل دهه ۱۹۵۰ در ایران فعالیت میکرد و در نهایت پس از کشف فعالیتهای ضد ملیسازیاش اخراج شد. همینگ ظاهراً در اوت ۱۹۴۳ با میردریکوندی ملاقات کرد، تا سال ۱۹۴۹ تماس خود را حفظ کرد و سپس زمانی که شاگردش به ایران بازگشت ارتباطش قطع شد. این خطوط زمانی صرفاً سازگار نیستند؛ آنها عملاً یکسانند. هر کاری که جیکاک بین سالهای ۱۹۴۳ و ۱۹۴۹ در قلمرو بختیاری انجام میداد، و هر کاری که همینگ در همان دوره در تهران انجام میداد، دقیقاً در یک زمان و در مناطق نزدیک به هم انجام میشد.
همچنین ماهیت فعالیتهایی که هر دو مرد در آن شرکت داشتند را در نظر بگیرید. روش اصلی جیکاک پوشش عمیق بود — پذیرش هویت جعلی، غوطهور شدن در فرهنگ محلی، یادگیری زبان و آداب و رسوم مردمان ایلیاتی، ایجاد روابط اعتماد در طول سالیان متمادی. فعالیتهای همینگ، آنگونه که در مقدمه کتاب توصیف شده، از الگویی بهشدت مشابه پیروی میکند: پرورش رابطه با یک فرد بومی در دورهای طولانی، یادگیری درباره فرهنگ و باورهای محلی از طریق گفتگوهای طولانی، جمعآوری مقادیر زیادی دانش محلی در قالب نوشتههای میردریکوندی.
این شباهت به دستکاری فرهنگی و مذهبی نیز گسترش مییابد. جیکاک از باورهای قبیلهای به قدرتهای ماوراءطبیعی بهرهبرداری کرد و از عصای برقی خود برای تثبیت خود به عنوان چهرهای با اقتدار مرموز استفاده نمود. همینگ، طبق مقدمه، میردریکوندی را به کاتولیک گرواند، به او اصول عقاید مسیحی را آموخت و در گفتگوهای گستردهای درباره «مارها، روز قیامت، پیامبران، پدربزرگهایش و دیوها، زندگی و مرگ و عیسی مسیح» شرکت کرد. [12] به عبارت دیگر، هر دو مرد از مضامین مذهبی و معنوی برای ایجاد نفوذ بر مردمان بومی استفاده کردند — یکی از طریق قدرتهای ظاهراً ماوراءطبیعی، دیگری از طریق تغییر کیش مذهبی و آموزش الهیات.
بعد زبانی نیز وسوسهانگیز است. جیکاک چنان بر لهجه بختیاری مسلط شد که توانست هفت سال در میان قبیله زندگی کند بدون اینکه به عنوان یک خارجی شناسایی شود. همینگ ظاهراً در حالی که زبان و فرهنگ لری را از طریق گفتگو با شاگردش میآموخت، به میردریکوندی انگلیسی یاد میداد. به عبارت دیگر، هر دو مرد دارای آن نوع شایستگی زبانی و فرهنگی عمیق بودند که نشانگر افسران اطلاعاتی حرفهای است که بهصورت مخفی در جوامع خارجی کار میکنند.
در نهایت، ارتباطات سازمانی را در نظر بگیرید. هر دو، جیکاک و همینگ در دورهای که منافع بریتانیا در ایران تقریباً بهطور کامل توسط نفت تعریف میشد، به منافع بریتانیا خدمت میکردند. جیکاک صراحتاً به عنوان «کارمند شرکت نفت انگلیس و ایران» توصیف شده بود — بازوی شرکتی استخراج نفت بریتانیا در ایران. همینگ یک افسر نظامی بریتانیایی بود در کشوری که پرسنل نظامی و اطلاعاتی دست در دست نمایندگان شرکت نفت برای حفاظت از منافع تجاری بریتانیا کار میکردند. هر دو مرد در یک چارچوب نهادی فعالیت میکردند، به اربابان نهایی واحدی خدمت میکردند و اهداف استراتژیک یکسانی را دنبال مینمودند.
### ۳.۲ مسئله هویت
اکنون باید با پرسش بدیهی روبرو شویم: آیا «جان همینگ» و «کلنل جیکاک» میتوانستند یک نفر باشند؟ این فرضیه آنقدرها که ممکن است در ابتدا به نظر برسد دور از ذهن نیست. افسران اطلاعاتی بریتانیا بهطور معمول تحت هویتهای متعدد فعالیت میکردند و نامها و داستانهای پوششی متفاوتی را برای عملیاتهای مختلف اتخاذ مینمودند. خودِ زنر تحت پوشش دیپلماتیک به عنوان «وابسته مطبوعاتی» فعالیت میکرد در حالی که کارهای اطلاعاتی انجام میداد که هیچ ربطی به روابط مطبوعاتی نداشت. استفاده از نامهای مستعار و هویتهای پوششی در این دنیا استثنا نبود، بلکه قاعده بود.
نام «جیکاک» خود به نظر میرسد یک اسم رمز یا لقب باشد تا یک نام واقعی. این نام با هیچ نام استاندارد بریتانیایی مطابقت ندارد و منابع ایرانی پیوسته آن را به عنوان یک شناسه مفرد — «کلنل جیکاک» — به کار میبرند تا «کلنل جان جیکاک» یا هر ترکیب دیگری که نشاندهنده یک نام خانوادگی واقعی باشد. اگر «جیکاک» یک اسم رمز برای عملیاتهای ایلیاتی در قلمرو بختیاری بود، کاملاً محتمل است که همان فرد ممکن است از «جان همینگ» به عنوان هویت پوششی برای عملیاتهای ادبی یا فرهنگی در تهران استفاده کرده باشد.
منطق استراتژیک چنین ترتیبی را در نظر بگیرید. یک افسر اطلاعاتی بریتانیا که هفت سال در میان ایلات بختیاری و لر زندگی کرده باشد، دارای ثروت خارقالعادهای از دانش فرهنگی خواهد بود — دانشی که نه تنها برای اهداف اطلاعاتی فوری بلکه برای عملیاتهای نفوذ بلندمدت ارزشمند است. چنین افسری فولکلور ایلیاتی، باورهای مذهبی، ساختارهای اجتماعی و سنتهای روایی را به شیوههایی درک میکرد که هیچ پژوهشگر دانشگاهی نمیتوانست با آن برابری کند. اگر آن افسر تصمیم میگرفت دانش خود را به یک کتاب قابل انتشار تبدیل کند — کتابی که فرهنگ ایلیاتی ایران را از دریچهای بریتانیایی ارائه دهد، به مخاطبان در سراسر دنیای غرب برسد و درک انگلیسیزبانان از مردمان غرب ایران را شکل دهد — به یک هویت پوششی نیاز داشت که نتوان آن را به فعالیتهای اطلاعاتیاش ردیابی کرد.
«جان همینگ» — نامی که در هیچ سابقه نظامی ظاهر نمیشود، به هیچ زندگینامه قابل تاییدی متصل نیست، از هیچ پدید میآید و به همان کاملی ناپدید میشود — این هدف را به خوبی برآورده میکرد. این نام نشاندهنده یک افسر معمولی بریتانیایی است، نوعی مرد که ممکن است بهطور معقول با یک خدمتکار بااستعداد ایرانی برخورد کرده و پتانسیل او را تشخیص داده باشد. داستان راهنمایی صبورانه و کشف ادبی دقیقاً همان نوع روایت جذابی است که سوءظن را از هر منشأ شومتری منحرف میکند. و تصمیم برای اهدای اوراق به کتابخانه بادلین — جایی که حفظ میشدند اما لزوماً مورد بررسی موشکافانه قرار نمیگرفتند — تضمین میکرد که داستان پوششی بتواند نامحدود حفظ شود.
حتی اگر «همینگ» و «جیکاک» افراد متفاوتی بودند، شواهد قویاً نشان میدهد که آنها در یک شبکه اطلاعاتی فعالیت میکردند. ارتباط با زنر در اینجا حیاتی است. زنر یک افسر امآی۶ بود که در دقیقاً همان مناطق، در دقیقاً همان دوره، با استفاده از دقیقاً همان روشهای غوطهوری فرهنگی و تسلط زبانی فعالیت میکرد. وقتی «همینگ» به کسی نیاز داشت تا مقدمهای برای کتابش بنویسد، به زنر روی آورد — نه به یک منتقد ادبی، نه به خواننده یک ناشر، بلکه به یک همکار اطلاعاتی که اتفاقاً برجستهترین کارشناس جهان در دین ایرانی هم بود. این یک تصادف نبود. این یک شبکه بود.
### ۳.۳ شبکه آشکار میشود
بیایید یک قدم به عقب برگردیم و تصویر کاملی را که از تحقیقات ما پدید میآید در نظر بگیریم. در غرب ایران در طول دهه ۱۹۴۰، شبکهای از افسران اطلاعاتی بریتانیا با مأموریت اصلی حفاظت از منافع نفتی بریتانیا فعالیت میکردند. این شبکه دستکم شامل افراد زیر بود:
اول، آر. سی. زنر، افسر ضداطلاعات امآی۶، کارشناس ادیان و زبانهای ایرانی، بعدها استاد آکسفورد و طراح کودتا. زنر مقدمه «بهشتی برای گونگا دین نیست» را نوشت و اقتدار آکادمیک خود را برای معتبر ساختن داستانِ پیدایش کتاب به وام داد.
دوم، «جان همینگ»، افسر مرموز بریتانیایی که ظاهراً میردریکوندی را کشف کرد، به او انگلیسی آموخت، دستنوشتههایش را جمعآوری کرد و سرانجام آنها را به انتشار رساند. خلأ زندگینامهای همینگ نشان میدهد که یا سوابق او سرکوب شده یا خودِ نام یک هویت پوششی است.
سوم، کلنل جیکاک، جاسوس افسانهای بریتانیا که هفت سال به عنوان چوپان کر و لال در میان بختیاریها زندگی کرد، بر زبان و فرهنگ قبیله مسلط شد و فعالانه برای جلوگیری از ملی شدن نفت تلاش کرد. جیکاک در قلمرویی مستقیماً در مجاورت زادگاه میردریکوندی در لرستان فعالیت میکرد.
چهارم، آن کی. اس. لمبتون (Ann K. S. Lambton)، که عملیاتهای تبلیغاتی بریتانیا در ایران را در طول جنگ اداره میکرد و بعدها زنر را برای مأموریت اطلاعاتی ۱۹۵۱ توصیه کرد. لمبتون کارشناس دانشگاهی جامعه ایران بود که از اعتبار علمی خود برای حمایت از منافع بریتانیا استفاده میکرد.
پنجم، برادران رشیدیان، خانواده ثروتمند ایرانی که به عنوان مأموران اصلی زنر برای عملیاتهای کودتا عمل میکردند و پول بریتانیا را به سیاستمداران، روزنامهنگاران و تظاهراتکنندگان خیابانی تزریق میکردند.
این شبکه در سراسر غرب ایران فعالیت میکرد و جمعآوری اطلاعات را با تخصص فرهنگی، اعتبار آکادمیک را با اقدام پنهان، و انتشار علمی را با خرابکاری سیاسی ترکیب مینمود. «بهشتی برای گونگا دین نیست» بهطور یکپارچه در این الگو جای میگیرد — کتابی که فرهنگ ایلیاتی ایران را از طریق چشمان بریتانیایی ارائه میدهد، توسط اقتدار آکادمیک بریتانیایی تأیید میشود و به شیوههایی که خوانندگانش هرگز قرار نبود درک کنند، منافع ایدئولوژیک بریتانیا را تأمین میکند.
—
## بخش چهارم: کتاب به عنوان عملیات اطلاعاتی
### ۴.۱ استخراج فرهنگی
اگر فرضیه را بپذیریم که «بهشتی برای گونگا دین نیست» از یک شبکه اطلاعاتی بریتانیا برآمده نه از تخیل معصومانه یک دهقان خودآموخته، کتاب ماهیتی کاملاً متفاوت به خود میگیرد. این کتاب نه صرفاً یک کنجکاوی ادبی، بلکه به یک عملیات اطلاعاتی فرهنگی تبدیل میشود — تلاشی برای استخراج، پردازش و تغییر کاربری دانش بومی برای اهداف بریتانیا.
ساختار این عملیات بازتابدهنده ساختار عملیاتهای اطلاعاتی بهطور کلی است. گام نخست در هر عملیات اطلاعاتی شناسایی داراییهای ارزشمند است — افراد یا منابعی که میتوانند اطلاعات یا نفوذ فراهم کنند. در این مورد، دارایی خودِ علی میردریکوندی بود، یک لُر جوان با تواناییهای آشکار قصهگویی و تمایل به خدمت به اربابان بریتانیایی. چه میردریکوندی واقعاً تصادفی کشف شده باشد و چه عامدانه توسط افسران اطلاعاتی جذب شده باشد، او دسترسی به ثروتی از فولکلور قبیلهای و دانش فرهنگی را فراهم کرد که در غیر این صورت برای منافع بریتانیا غیرقابل دسترس بود.
گام دوم پرورش و جذب است. «همینگ» ظاهراً سالها صرف آموزش انگلیسی به میردریکوندی، گرواندن او به کاتولیک و درگیر کردن او در گفتگوهای گسترده درباره مذهب، اساطیر و سنتهای قبیلهای کرد. این دقیقاً همان نوع رابطهسازی صبورانهای است که افسران اطلاعاتی هنگام پرورش یک منبع ارزشمند انجام میدهند. تغییر کیش مذهبی بهویژه قابل توجه است — این کار پیوندهایی از وفاداری و تعهد ایجاد کرد که بسیار فراتر از هر رابطه استخدامی بود، در حالی که همزمان جهانبینی میردریکوندی را به شیوههایی که با فرهنگ مسیحی بریتانیا همسو بود، تغییر میداد.
گام سوم استخراج است. از طریق رابطهاش با میردریکوندی، «همینگ» حجم فوقالعادهای از مطالب را جمعآوری کرد — نه تنها کتاب نسبتاً کوتاه «بهشتی برای گونگا دین نیست» بلکه همچنین «نورافشان» (Irradiant)، دستنوشتهای عظیم با حدود ۶۰۰،۰۰۰ کلمه حاوی داستانهای قبیلهای که میردریکوندی از پدربزرگش شنیده بود. این نمایانگر استخراج بیسابقه دانش فرهنگی بومی بود که توسط دستان بریتانیایی به شکل مکتوب حفظ شد.
گام چهارم پردازش و تحلیل است. مواد خام جمعآوری شده از میردریکوندی را نمیشد مستقیماً منتشر کرد — به گفته خود «همینگ»، بخش زیادی از آن «اساساً غیرقابل خواندن» بود [13] و به انگلیسی شکستهای نوشته شده بود که برای خوانندگان غربی نامفهوم میبود. مطالب باید ویرایش، شکلدهی و صیقل داده میشد — از اطلاعات خام به محصول نهایی مناسب برای مصرف عمومی تبدیل میگردید. این پردازش ناگزیر شامل انتخابهایی بود درباره اینکه چه چیزی گنجانده و چه چیزی حذف شود، چگونه مطالب قاببندی شود، و چه معانیای برجسته گردد.
گام پنجم و نهایی انتشار است. کتاب نهایی در لندن توسط ویکتور گولانکز (Victor Gollancz)، یک انتشارات ادبی معتبر، و در نیویورک توسط ای. پی. داتون (E. P. Dutton) منتشر شد. نقدهای مشتاقانهای دریافت کرد، به هشت زبان ترجمه شد و به مخاطبان در سراسر دنیای غرب رسید. منتقدان «طنز دلپذیر» و «خرد بیآلایش» آن را ستودند و آن را به عنوان بیانی اصیل از فرهنگ بومی ایران تلقی کردند. هیچکس شک نکرد — هیچکس قرار نبود شک کند — که حکایت جذابی که میخوانند، پیش از رسیدن به دستانشان از کانالهای اطلاعاتی بریتانیا پردازش شده است.
### ۴.۲ مسئله تألیف
پرسش اینکه چه کسی واقعاً «بهشتی برای گونگا دین نیست» را نوشته، از زمان انتشار کتاب بر آن سایه افکنده است. حتی در سال ۱۹۶۵، برخی منتقدان درباره اینکه آیا یک دهقان بیسواد ایرانی میتوانسته چنین اثر صیقلخورده و پیچیدهای تولید کند، ابراز تردید کردند. این تردیدها با گذشت زمان قویتر شدهاند، زیرا محققان متن را دقیقتر بررسی کرده و آن را با سایر مطالب منسوب به میردریکوندی مقایسه کردهاند.
محکمترین مدرک از مقایسه بین «بهشتی برای گونگا دین نیست» و «نورافشان»، دستنوشته بسیار طولانیتری که ظاهراً پیش از آن بوده، میآید. به گفته کسانی که «نورافشان» را بررسی کردهاند، متن «اساساً غیرقابل خواندن» است — تودهای آشفته از انگلیسی شکسته، روایتهای گیجکننده و قطعات نامنسجم که شباهت کمی به حکایت صیقلخوردهای دارد که به انتشار رسید. اگر همان شخص هر دو متن را در تقریباً همان دوره و با استفاده از همان منابع زبانی نوشته است، چگونه میتوانیم این تفاوت فاحش در کیفیت را توضیح دهیم؟
یکی از خوانندگانی که هر دو متن را بررسی کرده، ارزیابی ویرانگری ارائه داده است: «از سبک کاملاً مشخص است که توسط یک گویشور بومی انگلیسیِ آن زمان نوشته شده است. برخی کلمات عجیب مانند ‘steepy’ [پ شیب] به جای ‘steep hill’ [تپه پرشیب] به عنوان نشانه درج شدهاند و گرامر در چند جا کمی تغییر یافته تا شبیه نوشته سادهلوحانه یک خارجی به نظر برسد.» [15] این تحلیل نشان میدهد که «بهشتی برای گونگا دین نیست» توسط یک غیربومی که با انگلیسی در کشمکش است نوشته نشده، بلکه توسط یک گویشور بومی نوشته شده که عمداً خطاهایی را درج کرده تا تأثیر اصالت سادهلوحانه را ایجاد کند.
اگر این تحلیل درست باشد، پیامدهای آن عمیق است. کتابی که ما به عنوان «بهشتی برای گونگا دین نیست» میشناسیم ممکن است اصلاً کار میردریکوندی نباشد، بلکه متنی باشد که توسط دستان بریتانیایی — شاید توسط همینگ، شاید توسط زنر، شاید توسط کس دیگری در شبکه اطلاعاتی — تألیف شده و به یک دهقان ایرانی نسبت داده شده تا به آن هوایی از اصالت اگزوتیک بدهد. خود میردریکوندی ممکن است چیزی بیش از مواد خام ارائه نکرده باشد: داستانهایی از پدربزرگش، جزئیات فرهنگی، شاید یک پیشنویس خام که پیش از انتشار کاملاً بازنویسی شده است.
این امر چندین ویژگی گیجکننده تاریخچه کتاب را توضیح میدهد. توضیح میدهد چرا «همینگ» دستنوشتهها را بیش از بیست سال پیش از انتشار نگه داشت — نه به این دلیل که منتظر لحظه مناسب بود، بلکه به این دلیل که متن نیاز داشت اساساً خلق شود نه اینکه صرفاً ویرایش گردد. توضیح میدهد چرا زنر، کارشناس دین ایرانی، در انتشار دخیل بود — تخصص او نه فقط برای تایید متن بلکه برای شکل دادن به آن مورد نیاز بود. توضیح میدهد چرا کتاب اینقدر متفاوت از «نورافشان» خوانده میشود — زیرا افراد متفاوتی آنها را نوشتهاند.
### ۴.۳ سوابق تاریخی
فرضیه اینکه افسران اطلاعاتی بریتانیا متنی را خلق کرده و به یک دهقان ایرانی نسبت داده باشند، ممکن است برای خوانندگان ناآشنا با تاریخ تولید ادبی استعماری دور از ذهن به نظر برسد. اما در واقع، چنین عملیاتی سابقه طولانی و مستندی در تعاملات بریتانیا با خاورمیانه و جنوب آسیا دارد.
مورد سِر ریچارد برتون (Sir Richard Burton)، کاوشگر و زبانشناس افسانهای دوران ویکتوریا را در نظر بگیرید. در سال ۱۸۸۰، برتون «قصیده» (The Kasidah) را منتشر کرد، شعری فلسفی و بلند که ادعا میکرد از اصل عربی نوشته شده توسط شاعری صوفی به نام حاجی عبدو الیزدی (Haji Abdu El-Yezdi) ترجمه کرده است. این شعر به محبوبیت قابل توجهی دست یافت و برای بیان اصیل عرفان اسلامی ستایش شد. تنها بعدها محققان اثبات کردند که حاجی عبدو الیزدی هرگز وجود نداشته است — برتون کل شعر را خودش نوشته و به یک نویسنده خیالی عرب نسبت داده بود تا به آن جذابیت اگزوتیک بیشتری ببخشد.
جیمز موریه (James Morier)، دیپلمات بریتانیایی که در اوایل قرن نوزدهم در ایران خدمت میکرد را در نظر بگیرید. موریه «سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» (The Adventures of Haji Baba of Ispahan) را در سال ۱۸۲۴ منتشر کرد و آن را به عنوان خاطرات یک راوی ایرانی توصیفکننده ماجراهای پیکارِسک خود در سراسر جامعه ایران ارائه داد. این کتاب در بریتانیا بسیار محبوب بود و بهطور گسترده به عنوان صدایی اصیل از ایران پذیرفته شد. در واقع، موریه تکتک کلمات را خودش نوشته بود و از تجربه دیپلماتیک خود برای خلق تصویری از جامعه ایران استفاده کرد که با به تصویر کشیدن ایرانیان به عنوان جذاب اما غیرقابل اعتماد، رنگارنگ اما فاسد، منافع بریتانیا را تأمین میکرد.
اینها نمونههایی منزوی نیستند بلکه بخشی از الگوی گستردهتری هستند که در آن نویسندگان بریتانیایی متونی را خلق میکردند که به صداهای «شرقی» نسبت داده میشد، و از دسترسی برتر خود به کانالهای انتشار برای شکل دادن به نحوه درک مخاطبان غربی از مردمان تحت استعمار استفاده میکردند. راوی بومیِ داستانی به ابزاری ادبی تبدیل شد که از طریق آن نویسندگان استعماری میتوانستند ادعای اصالت کنند در حالی که کنترل کامل بر بازنمایی را حفظ میکردند.
«بهشتی برای گونگا دین نیست» بهطور یکپارچه در این سنت جای میگیرد. چه نتیجه بگیریم که کتاب کاملاً توسط دستان بریتانیایی نوشته شده و چه صرفاً بهشدت توسط آنها شکلدهی و ویرایش شده، به همان دستهای تعلق دارد که «قصیده» برتون و «حاجی بابا»ی موریه — متنی که فرهنگ بومی را از طریق چشمان استعماری ارائه میدهد و به صدایی بومی نسبت داده میشود که ممکن است تا حدی یا کاملاً خیالی باشد.
—
## بخش پنجم: نقد استعماری — معنای «بهشت نیست»
### ۵.۱ عنوان به عنوان هستیشناسی استعماری
فارغ از ریشههای واقعیاش، «بهشتی برای گونگا دین نیست» پیامی را حمل میکند که غیرقابل اشتباه و ویرانگر است. عنوان به تنهایی — پیش از آنکه حتی یک کلمه از متن را بخوانیم — پیشفرض بنیادین را اعلام میکند: بهشتی برای گونگا دین وجود ندارد. خدمتکار بومی که وفادارانه اربابان بریتانیایی خود را دنبال کرده، که در سراسر خودِ کیهان به آنها خدمت کرده، در نهایت از بهشت محروم میشود. افسران وارد میشوند؛ خدمتکار محکوم میشود.
این صرفاً یک نقطه داستانی نیست بلکه یک ادعای هستیشناختی (ontological) است — بیانیهای درباره ماهیت بنیادین واقعیت آنگونه که از طریق چشمان استعماری درک میشود. در این چشمانداز، بهشت وجود دارد؛ پردیس واقعی است؛ پاداشی برای نیکوکاران هست. اما این پاداش برای همه در دسترس نیست. برخی پذیرفته میشوند؛ دیگران طرد میشوند. و مبنای این طرد نه شکست اخلاقی بلکه هویت است. گونگا دین محکوم میشود نه به این دلیل که گناهکارتر از اربابانش بوده — در واقع، متن روشن میکند که افسران مرتکب جرایم بسیار بدتری شدهاند — بلکه به خاطر کسی که هست. او بومی است؛ او خدمتکار است؛ او «دیگری» است. بهشت برای امثال او نیست.
بعد تمثیلی این پیام زمانی غیرقابل اشتباه میشود که بافتی را در نظر بگیریم که کتاب در آن تولید شده است. در اوایل دهه ۱۹۴۰، زمانی که «همینگ» ظاهراً با میردریکوندی ملاقات کرد، نفت ایران کاملاً تحت کنترل بریتانیا بود. شرکت نفت انگلیس و ایران میلیونها بشکه نفت خام را از خاک ایران استخراج میکرد، آن را در بزرگترین پالایشگاه جهان در آبادان تصفیه مینمود و برای سوخت صنعت بریتانیا و نیروی دریایی سلطنتی صادر میکرد. سود حاصل از این استخراج رفاه بریتانیا را ساخت؛ حقالامتیاز پرداختی به ایران کسر ناچیزی از ثروت تولید شده بود. ایرانیان در میادین نفتی کار میکردند، در حوادث صنعتی میمردند، دودهای سمی را در پالایشگاه تنفس میکردند — اما «بهشتِ» ثروت نفت برای دیگران رزرو شده بود.
در سال ۱۹۵۱، وقتی ایران صنعت نفت خود را ملی کرد، پاسخ بریتانیا سریع و بیرحمانه بود. بریتانیا که نمیتوانست بپذیرد ایرانیان ممکن است منابع خود را کنترل کنند، تحریم بینالمللی سازمان داد، داراییهای ایران را مسدود کرد و در نهایت از کودتایی حمایت کرد که دولت دموکراتیک ایران را سرنگون ساخت. پیام روشن بود: نفت ایران نفت بریتانیا بود، صرفنظر از اینکه کجا قرار داشت یا چه کسی آن را استخراج میکرد. بهشتی برای ایرانیانی که به دنبال کنترل ثروت خود بودند وجود نداشت.
تا سال ۱۹۶۵، زمانی که «بهشتی برای گونگا دین نیست» منتشر شد، این نظم استعماری احیا شده بود. شاه بر تخت نشسته بود و با حمایت آمریکا و بریتانیا در قدرت حفظ میشد. شرکتهای نفتی غربی تحت یک قرارداد کنسرسیوم جدید بازگشته بودند که به آنها کنترل مؤثر تولید ایران را میداد. بحران ملی شدن خاطرهای محوشونده بود و درسهایش ظاهراً فراموش شده بود. و در این لحظه کتابی جذاب از یک دهقان ایرانی آمد، کتابی که دقیقاً همان چیزی را به خوانندگان غربی گفت که میخواستند بشنوند: که بومیان ساده و جذاب بودند، که جایگاه فرودست خود را با خوشرویی میپذیرفتند، که حتی در فانتزیهای زندگی پس از مرگ خود تصور میکردند که از بهشت محروم شدهاند در حالی که اربابانشان از پاداش ابدی لذت میبردند.
### ۵.۲ پنج استدلال استعماری
ایدئولوژی استعماری نهفته در «بهشتی برای گونگا دین نیست» از طریق چندین استدلال درهمتنیده عمل میکند که هر کدام دیگری را تقویت میکند تا جهانبینی جامعی ایجاد شود که سلطه غربی و فرودستی بومی را طبیعی جلوه دهد.
استدلال نخست مربوط به نامگذاری و هویت است. اینکه میردریکوندی «ترجیح میداد گونگا دین نامیده شود» نمایانگر پذیرش یک هویت برساخته استعماری توسط سوژه استعمارشده است. او خود را از فرهنگ خودش، سنتهای خودش، زبان خودش نامگذاری نمیکند — او نامی از ادبیات امپراتوری بریتانیا درباره یک مردم تحت استعمار متفاوت در بخش متفاوتی از امپراتوری میگیرد. با این کار، او تصدیق میکند که هیچ هویت اصیلی جدا از آنچه استعمارگر خلق کرده، ندارد. او تنها از طریق چشمان استعمارگر برای خود قابل رویت میشود، تنها از طریق دستهبندیهای استعمارگر قابل شناخت است. فردِ لُر، با نام خودش، تاریخ خودش، سنتهای خودش که هزاران سال به عقب برمیگردد، ناپدید میشود. به جای او شخصیتی از یک شعر بریتانیایی میایستد — شخصیتی که کاملاً با خدمتش به اربابان بریتانیایی تعریف میشود.
استدلال دوم مربوط به دسترسی به منابع و رفاه است. پیشفرض مرکزی کتاب — که گونگا دین افسران بریتانیایی و آمریکایی را در سراسر کیهان به جستجوی بهشت دنبال میکند اما در نهایت از ورود محروم میشود — به عنوان تمثیلی دقیق برای استخراج منابع استعماری عمل میکند. بهشت نمایانگر رفاه، ثروت، زندگی خوبی است که از فراوانی مادی ناشی میشود. افسران به این بهشت دست مییابند زیرا افسر هستند — زیرا نماینده قدرتهای استعماری هستند که منابع را کنترل و پاداشها را توزیع میکنند. گونگا دین طرد میشود نه به این دلیل که نالایق است بلکه به این دلیل که بومی است. خدمت او هیچچیز برایش به ارمغان نمیآورد؛ وفاداریاش پاداش داده نمیشود؛ کارش ثروتی تولید میکند که دیگران از آن لذت میبرند. این دقیقاً وضعیت کارگران ایرانی در تأسیسات نفتی تحت مالکیت بریتانیا بود: آنها ثروت را استخراج میکردند، اما رفاهی که تولید میشد به سهامداران لندن سرازیر میگردید.
استدلال سوم مربوط به زبان و دانش است. انتشار کتاب به «انگلیسی شکسته» — که توسط منتقدان به عنوان «اغلب بسیار کمیک» و «تقریباً همیشه خوشقریحه» ستایش شد — سوژه استعمارشده را از نظر معرفتشناختی در رده پایین قرار میدهد. میردریکوندی میتواند به انگلیسی نزدیک شود اما هرگز بر آن مسلط نمیشود؛ او میتواند به سمت دانش غربی اشاره کند اما هرگز کاملاً به آن دست نمییابد. محدودیتهای زبانی او، وی را به عنوان دائماً پستتر نشانگذاری میکند، قادر به سرگرم کردن برتران خود اما هرگز قادر به ملاقات با آنها به عنوان برابر نیست. استعمارشدگان میتوانند صحبت کنند، اما تنها به شیوههایی که استعمارگر را سرگرم کند. صدای آنها به عنوان منبع دانش یا خرد جدی گرفته نمیشود؛ تنها به عنوان منبع سرگرمی ارزشمند است، یک کنجکاوی جذاب برای نمایش دادن و لذت بردن.
استدلال چهارم مربوط به ساختار تولید فرهنگی است. شیوه تولید «بهشتی برای گونگا دین نیست» — جمعآوری شده توسط یک افسر بریتانیایی، پردازش شده از طریق ویرایش بریتانیایی، تایید شده توسط یک آکادمیسین بریتانیایی، منتشر شده توسط بنگاههای بریتانیایی، بازاریابی شده برای خوانندگان بریتانیایی و آمریکایی — بازتاب ساختار استخراج منابع استعماری است. تولید فرهنگی بومی، مانند نفت بومی، ماده خامی است که باید توسط دستان غربی استخراج و پردازش شود. استعمارشدگان ماده را فراهم میکنند؛ استعمارگران ارزش را میافزایند. درست همانطور که نفت خام ایران بیارزش بود تا زمانی که در آبادان تصفیه و به بازارهای غربی صادر میشد، داستانهای میردریکوندی نیز بیارزش بود تا زمانی که توسط همینگ ویرایش و توسط زنر متبرک شد. سودها — مالی و فرهنگی — به استعمارگران میرسد.
استدلال پنجم مربوط به زمانبندی تاریخی و بافت سیاسی است. انتشار «بهشتی برای گونگا دین نیست» در سال ۱۹۶۵ — دوازده سال پس از کودتای سیا-امآی۶ که کنترل غربی بر نفت ایران را احیا کرد — به عنوان توجیه ایدئولوژیک برای نظم پس از کودتا عمل کرد. با ارائه یک ایرانی که طرد شدنش از بهشت را با خوشرویی میپذیرد، که وفادارانه به اربابان غربیاش خدمت میکند حتی وقتی با او بدرفتاری میکنند، که طغیان یا مقاومت نمیکند یا خواستار برابری نیست، کتاب تصویری تسلیبخش از سوژه استعمارشده به خوانندگان غربی ارائه داد. این تصویر پیشنهاد میکرد که ایرانیان ساده و جذاب بودند؛ آنها جایگاه خود را میفهمیدند؛ آنها واقعاً نمیخواستند منابع خود را کنترل کنند. شور و شوق ملیگرایانه سالهای مصدق میتوانست به عنوان یک انحراف رد شود؛ نظم طبیعی همان تبعیت سپاسگزارانه بومی از هدایت خیرخواهانه غربی بود.
### ۵.۳ سنتز
چه «بهشتی برای گونگا دین نیست» عمداً به عنوان پروپاگاندا طراحی شده باشد و چه ناخودآگاه توسط ایدئولوژی استعماری شکل گرفته باشد، چه از یک دهقان ایرانی سرچشمه گرفته باشد و چه توسط افسران اطلاعاتی بریتانیا خلق شده باشد، متن جهانبینی جامعی را رمزگذاری میکند که منافع استعماری را تأمین میکند. در این جهانبینی، مردمان بومی با خدمتشان به قدرتهای غربی تعریف میشوند. محرومیت آنها از رفاه طبیعی و پذیرفته شده است، نیازی به توجیه ندارد و اعتراضی برنمیانگیزد. تلاشهای آنها برای ابراز وجود جذاب اما ناکافی، سرگرمکننده اما غیرجدی است. تولید فرهنگی آنها متعلق به کسانی است که آن را کشف، ویرایش و بازاریابی میکنند. پذیرش فرودستی توسط آنها، نظم استعماری را تایید و مشروعیت آن را تثبیت میکند.
عنوان خودِ کتاب این ایدئولوژی را اعلام میکند. بهشتی برای گونگا دین نیست — نه به این دلیل که گناه کرده، نه به این دلیل که نالایق است، بلکه به این دلیل که بهشت برای بومیان نیست. بهشت برای افسران، برای اربابان، برای کسانی که فرمان میدهند نه کسانی که خدمت میکنند، رزرو شده است. خدمتکار ممکن است در کنار برتران خود سفر کند، ممکن است شاهد پیروزیهای آنها باشد، ممکن است حتی موفقیت آنها را تسهیل کند. اما در دروازههای پردیس، او بازگردانده خواهد شد. سلسلهمراتبی که بر زمین حاکم است تا ابدیت امتداد مییابد.
—
## بخش ششم: نتیجهگیری
### ۶.۱ خلاصه یافتهها
تحقیقات ما ارتباطات میان یک کنجکاوی ادبی جذاب و دنیای پنهان عملیاتهای اطلاعاتی بریتانیا در ایرانِ نفتخیز را ردیابی کرده است. شواهدی که گردآوری کردهایم از چندین نتیجهگیری مهم حمایت میکند.
نخست، «بهشتی برای گونگا دین نیست» از هیچ برنیامده است. این کتاب از یک بافت تاریخی مشخص — اشغال ایران توسط بریتانیا در طول جنگ جهانی دوم — و از یک ماتریس نهادی مشخص — شبکه اطلاعاتی که از منافع نفتی بریتانیا در سراسر غرب ایران محافظت میکرد — برآمده است. ویراستار کتاب، «جان همینگ»، از نظر زندگینامهای غیرقابل تایید باقی مانده است. نویسنده مقدمه کتاب، آر. سی. زنر، یک افسر ارشد امآی۶ با تجربه گسترده در دقیقاً همان مناطقی بود که میردریکوندی ظاهراً در آنجا زندگی میکرد. جاسوس افسانهای بریتانیا معروف به «کلنل جیکاک» در قلمرویی مجاور زادگاه میردریکوندی فعالیت میکرد و از روشهایی بهشدت مشابه روشهای منسوب به همینگ استفاده مینمود.
دوم، فرضیه اینکه «جان همینگ» یک هویت پوششی بوده — یا برای خود جیکاک یا برای چهرهای دیگر در شبکه اطلاعاتی — دارای حمایت ضمنی قابل توجهی است. همپوشانیهای جغرافیایی، زمانی و عملیاتی میان همینگ و جیکاک گستردهتر از آن است که به عنوان تصادف رد شود. غیبت کامل اطلاعات قابل تایید درباره همینگ نشاندهنده پنهانکاری عامدانه یا جعل کامل هویت اوست. ارتباط با زنر نشان میدهد که همینگ هر کسی که بود، در همان چارچوب نهادی سایر افسران اطلاعاتی شناخته شده فعالیت میکرد.
سوم، متن منتشر شده «بهشتی برای گونگا دین نیست» نشانههایی از تألیف یا ویرایش اساسی بریتانیایی را نشان میدهد تا اینکه کارِ بدون کمک یک دهقان ایرانی باشد. تفاوت فاحش کیفیت میان این کتاب و «نورافشان» — که توسط کسانی که آن را بررسی کردهاند «اساساً غیرقابل خواندن» توصیف شده — با هیچ فرآیند عادی ویرایش یا بازبینی قابل توضیح نیست. شواهد سبکی که نشاندهنده یک گویشور بومی انگلیسی است که عمداً «بیگانهگراییهایی» را درج کرده، به سمت نگارش بریتانیایی اشاره دارد تا تألیف اصیل ایرانی.
چهارم، شعر رودیارد کیپلینگ «گونگا دین» الگوی ایدئولوژیک کتاب ایرانی را فراهم میکند. انتقال تصویرسازی استعماری کیپلینگ از هند به ایران، حفظ رابطه مرکزی میان بومی خدمتگزار و غربی فرمانده، گسترش سلسلهمراتب استعماری به قلمرو کیهانی — همه این ویژگیها نشاندهنده درگیری آگاهانه با دیدگاه امپریالیستی کیپلینگ است تا شباهت تصادفی.
پنجم، کتاب به عنوان ایدئولوژی استعماری عمل میکند و محرومیت مردمان بومی از ثروت سرزمینهای خودشان را طبیعی جلوه میدهد. در بافت سیاست نفت ایران، این ایدئولوژی با به تصویر کشیدن بومیان به عنوان افرادی ساده، پذیرا و نامناسب برای کنترل منابع خودشان، منافع عینی بریتانیا را تأمین کرد.
### ۶.۲ ارزیابی فرضیه جیکاک-همینگ
فرضیه ما مبنی بر اینکه «همینگ» به عملیات اطلاعاتی جیکاک متصل بوده است، بر چندین رشته از شواهد استوار است که هر کدام وزن متفاوتی در ارزیابی ما دارند.
همپوشانی جغرافیایی میان لرستان و قلمرو بختیاری مدرک قوی است. این مناطق نه تنها مجاور بلکه درهمتنیدهاند و جمعیتها بهطور منظم از مرزهای استانی عبور میکنند. یک افسر بریتانیایی فعال در یک منطقه ناگزیر در منطقه دیگر تماسهایی داشت.
همپوشانی زمانی میان فعالیتهای جیکاک و رابطه فرضی همینگ با میردریکوندی مدرک قوی است. هر دو چهره دقیقاً در همان سالها، از ۱۹۴۳ تا اوایل دهه ۱۹۵۰، در غرب ایران فعال بودند.
شباهت عملیاتی میان جیکاک و همینگ مدرک متوسط است. هر دو در غوطهوری فرهنگی عمیق درگیر بودند، هر دو روابطی با مردمان بومی پرورش دادند، هر دو دانش محلی جمعآوری کردند، هر دو از مضامین مذهبی یا معنوی در دستکاری سوژههای بومی استفاده کردند. این شباهتها میتواند نشاندهنده فعالیت یک نفر تحت نامهای مختلف باشد، یا افراد مختلفی که با روشهای مشابه آموزش دیدهاند.
ارتباط زنر مدرک قوی است. زنر بهطور قابل اثبات بخشی از شبکه امآی۶ در ایران بود. درگیری او با «بهشتی برای گونگا دین نیست» نشان میدهد که کتاب از محافل اطلاعاتی برآمده نه از یک برخورد تصادفی میان افسر بریتانیایی و خدمتکار ایرانی.
خلأ زندگینامهای همینگ مدرک وسوسهانگیز اما غیرقطعی است. فقدان اطلاعات قابل تایید میتواند نشاندهنده پنهانکاری عامدانه فعالیتهای اطلاعاتی باشد، اما همچنین میتواند بازتابی از ثبت ناقص سوابق یا گذشت زمان باشد.
شکاف کیفی میان «نورافشان» و «بهشتی برای گونگا دین نیست» مدرک قوی است که متن منتشر شده دستخوش دگرگونی اساسی — بسیار فراتر از ویرایش عادی — پیش از انتشار شده است. این از دیدگاه شکلدهی محصول نهایی توسط دستان بریتانیایی حمایت میکند.
سابقه تاریخیِ جعلیات ادبی «شرقی» بریتانیا مدرک قوی است که نوع عملیاتی که ما پیشنهاد میکنیم نه تنها ممکن بوده بلکه بخشی از یک الگوی تثبیت شده است. «قصیده» برتون، «حاجی بابا»ی موریه و متون دیگر نشان میدهند که نویسندگان بریتانیایی مرتباً آثاری منسوب به صداهای بومی خلق میکردند.
با در نظر گرفتن همه این شواهد با هم، نتیجه میگیریم که فرضیه ارتباط جیکاک-همینگ — چه از طریق هویت و چه از طریق عضویت در شبکه — دارای حمایت ضمنی قابل توجهی است. اثبات قطعی نیازمند دسترسی به موادی است که طبقهبندیشده یا محدود باقی ماندهاند: اوراق همینگ در کتابخانه بادلین، سوابق از طبقهبندی خارج شده امآی۶ از دوره مربوطه، نمونههای اصلی دستنوشته که بتوانند برای دستخط تحلیل شوند، و سوابق پرسنلی شرکت نفت انگلیس و ایران که ممکن است هویت واقعی جیکاک را فاش کنند.
### ۶.۳ بازتاب نهایی
ما در پایان تحقیقاتمان به پرسشی باز میگردیم که با آن آغاز کردیم. «بهشتی برای گونگا دین نیست» چیست؟ آیا آفرینش معصومانه یک دهقان خودآموخته است، حکایتی سادهلوحانه که اتفاقاً تخیلات غربی را تسخیر کرد؟ یا چیزی دیگر است — قطعهای از پروپاگاندای فرهنگیِ بهدقت ساخته شده، تولید شده توسط اطلاعات بریتانیا، طراحی شده برای ارائه فرهنگ ایلیاتی ایران به شیوههایی که منافع بریتانیا را تأمین میکند؟
شواهدی که گردآوری کردهایم بهشدت به سمت تفسیر دوم اشاره دارد. کتاب از همان ماتریس نهادی برمیآید که کودتاها و ضدانقلابها را تولید کرد. اثر انگشت فوتوفنهای جاسوسی را در تولید و تایید اعتبار خود دارد. ایدئولوژیای را رمزگذاری میکند که کاملاً در خدمت منافع بریتانیا در حفظ کنترل بر منابع ایران است. و موفق شده است ریشههای حقیقی خود را برای بیش از نیم قرن پنهان کند و خود را به خوانندگان به عنوان صدایی بومی و اصیل معرفی نماید، در حالی که ممکن است هیچگونه اصالتی نداشته باشد.
اما حتی اگر مسائل تألیف و منشأ را کنار بگذاریم، پیام کتاب روشن باقی میماند. بهشتی برای گونگا دین نیست. خدمتکار بومی، هرچقدر وفادار، هرچقدر جذاب، هرچقدر مایل به پذیرش هویتی که اربابانش برای او ساختهاند، هرگز به پردیس راه نخواهد یافت. درهای بهشت نگهبانی میشوند؛ تنها برخی میتوانند وارد شوند. افسر عبور میکند؛ خدمتکار بازگردانده میشود.
برای لُرها، برای بختیاریها، برای کُردها که سرزمینهای اجدادیشان بر روی ذخایر نفتی قرار داشت که رفاه بریتانیا را ساخت، این نه صرفاً یک تمثیل بلکه توصیفی از واقعیت زیسته بود. آنها نفت را استخراج کردند؛ دیگران از ثروت لذت بردند. آنها به امپراتوری خدمت کردند؛ امپراتوری به خود خدمت کرد. آنها زبان استعمارگر را آموختند، مذهب استعمارگر را پذیرفتند، نامهای استعمارگر را برای خود قبول کردند — و همچنان از رفاهی که کارشان ایجاد کرده بود محروم شدند.
عنوان کتاب، که از تخیل امپریالیستی کیپلینگ وام گرفته شده، همه چیز را درباره دنیایی که بازنمایی میکند به ما میگوید. این دنیایی است که در آن برخی برگزیده میشوند و دیگران نه، که در آن برخی وارد بهشت میشوند و دیگران محکوم میگردند، که در آن سلسلهمراتب زمین تا ابدیت امتداد مییابد. این، بهطور خلاصه، دنیای استعمار است — که با وضوحی ویرانگر، به عنوان نظم طبیعی چیزها ارائه شده است.
چه علی میردریکوندی این کلمات را نوشته باشد، و چه توسط گردانندگان بریتانیایی در دهان او گذاشته شده باشد، پیام همان است. و آن پیام، با تمام جذابیت و طنز سطحیاش، به اندازه هر فرمان استعماری بیرحمانه است: بهشتی برای گونگا دین نیست. هرگز نبود. هرگز نخواهد بود.
—
## یادداشتهای پایانی
[1] Kipling, R. (1890). Gunga Din. *Barrack-Room Ballads*.
[2] Hemming, J. (1965). Introduction. In A. Mirdrekvandi, *No Heaven for Gunga Din*. Victor Gollancz.
[3] Wright, P., & Greengrass, P. (1987). *Spycatcher*. Heinemann Australia, p. 244.
[4] Wright & Greengrass (1987), p. 244.
[5] Wright & Greengrass (1987), p. 244.
[6] de Bellaigue, C. (2012). *Patriot of Persia*. Harper, p. 194.
[7] MIRDREKVANDI, ʿALI. *Encyclopaedia Iranica*.
[8] Amin Roshan. “Jikak’s Crown.” https://www.aminroshan.com/sculpture.html
[9] Roshan, “Jikak’s Crown.”
[10] Roshan, “Jikak’s Crown” (citing Hossein Maki).
[11] Roshan, “Jikak’s Crown.”
[12] Hemming (1965), Introduction.
[13] Comment on Ajam Media Collective article.
[14] Kirkus Reviews (1965).
[15] Comment on Ajam Media Collective article.
—
## منابع
de Bellaigue, C. (2012). *Patriot of Persia: Muhammad Mossadegh and a tragic Anglo-American coup*. Harper.
Hemming, J. (Ed.). (1965). Introduction. In A. Mirdrekvandi, *No Heaven for Gunga Din*. Victor Gollancz.
Kipling, R. (1890). Gunga Din. In *Barrack-Room Ballads*.
MIRDREKVANDI, ʿALI. (n.d.). In *Encyclopaedia Iranica*. https://www.iranicaonline.org/articles/mirdrekvandi
No Heaven for Gunga Din. (2025). In *Wikipedia*. https://en.wikipedia.org/wiki/No_Heaven_for_Gunga_Din
Roshan, A. (n.d.). Jikak’s Crown. https://www.aminroshan.com/sculpture.html
Wright, P., & Greengrass, P. (1987). *Spycatcher: The candid autobiography of a senior intelligence officer*. Heinemann Australia.
Zaehner, R. C. (1965). Foreword. In A. Mirdrekvandi, *No Heaven for Gunga Din*. Victor Gollancz.
Zaehner, R. C. (1965). Zoroastrian survivals in Iranian folklore I. *Iran*, 3, 87-96.
- بهشتی برای گونگا دین نیست - 01/15/2026
- دولت انتقالی ملی کرمانشاه - 01/13/2026
- پارادۆکسی پەهلەوی - 01/12/2026