پنج مکانیزم مهندسی نرم ایدئولوژیک ایران در سرکوب هویت‌های غیرفارس


با تأکید بر تحلیل استعمار نزدیک (کوکلنیالیسم-استعمارمشترک)
مقدمه
در نظام سیاسی ایران، گفتمان “حقوق شهروندی” به‌جای تبدیل‌شدن به ابزاری برای تضمین عدالت و کثرت‌گرایی فرهنگی، غالباً نقش پوششی را ایفا کرده است برای بازتولید سلطه‌ی مرکزگرا و حذف سیستماتیک ملت‌های غیرفارس. در این چارچوب، مفاهیم به‌ظاهر مدرنی مانند “وحدت ملی”، “ملت ایران”، “ملک مشاع” و “عدالت اجتماعی” نه تنها مطالبات مشروع ملت‌ها را در حوزه‌های زبان، آموزش، خودگردانی و تاریخ سرکوب می‌کنند، بلکه از طریق ابهام‌سازی مفاهیم، حتی امکان طرح آن مطالبات را نیز از میان می‌برند.
در اثر مفصل تحت عنوان کوکلنیالیسم، این وضعیت را با عنوان «استعمار نزدیک» تعریف می‌کند؛ استعمار توسط قدرتی داخلی، که همانند استعمار خارجی، اما با چهره‌ای بومی‌سازی‌شده، به خلع هویت، حافظه و زبان ملت‌های پیرامونی می‌پردازد[1].
در این نوشته، با تکیه بر تحلیل‌های نظری، به بررسی پنج سیاست کلیدی نظام ایرانی در قالب “مهندسی ایدئولوژیک نرم” می‌پردازیم. هدف این تحلیل، آشکارسازی سازوکارهای پنهان و روانی استعمار داخلی و بررسی پیامدهای آن برای ملت‌های غیرفارس در ایران معاصر است.


۱. استتار سلطه با شعار برابری شهروندی
نخستین سیاست نظام در سرکوب ملت‌های پیرامونی، استفاده از گفتمان به‌ظاهر برابری‌طلبانه است؛ گفتمانی که حقوق فردی را برجسته کرده و در عوض، حقوق جمعی را نامرئی می‌سازد. در این رویکرد، مفاهیمی چون «ملت واحد»، «برابری در قانون»، و «حقوق شهروندی برابر» همگی در خدمت تثبیت قدرت مرکز هستند و اساساً به‌جای توزیع قدرت، بر همگن‌سازی و حذف تفاوت‌ها تأکید دارند.
در دوران پهلوی، این سیاست با ممنوع‌کردن لباس‌های ملی، اجبار زبان فارسی و حذف آموزش‌های اتنیکی به اجرا درآمد؛ اقدامات رضا شاه برای «ملت‌سازی»، در حقیقت پروژه‌ای برای حذف تنوع فرهنگی و تثبیت مرکزگرایی فارس‌محور بود[2]. کوکبیان این رویکرد را «مدرن‌سازی سلطه با زبان روشنفکری» می‌نامد، زیرا ظاهر آن ملی‌گرایی ترقی‌خواه است، اما در باطن، سیاست استعماری است[1:30].
در جمهوری اسلامی نیز، قانون اساسی با تأکید بر برابری شهروندان، از اجرای اصل ۱۵ (آموزش به زبان مادری) سر باز می‌زند. اعتراضات خوزستان در ۱۳۹۸ و کوردستان در سال‌های اخیر نشان داد که مطالبات زبانی و هویتی تحت لوای “برابری” نادیده گرفته می‌شوند[3].


۲. تطمیع روانی با وعده‌های حقوق فردی
سیاست دوم، به‌جای مواجهه با مطالبات سیاسی و فرهنگی، بر ارائه‌ی وعده‌هایی از جنس رفاه فردی تمرکز دارد. نظام تلاش می‌کند با ارائه خدماتی نظیر اشتغال، پروژه‌های عمرانی یا تسهیلات اقتصادی، ملت‌های ناراضی را «آرام» موقت نگه دارد؛ بدون آنکه به ریشه‌های تبعیض ساختاری توجه شود.
در دهه‌ی ۱۳۴۰، ساخت پروژه‌هایی مانند سدهای خوزستان با هدف ایجاد اشتغال و توسعه، بدون به‌رسمیت‌شناختن هویت عرب‌های منطقه انجام شد[4]. این سیاست، با استفاده از ابزار توسعه، تلاش کرد اعتراضات را مدیریت کند؛ اما همان‌طور که کوکلنیالیسم هشدار می‌دهد، توسعه بدون آزادی، صرفاً شکل پیشرفته‌تری از سرکوب است[1:51].
نمونه‌ی معاصر این رویکرد در اعتراضات کم‌آبی خوزستان در ۱۴۰۰ دیده شد؛ جایی که دولت با وعده‌های عمرانی، تلاش کرد از طرح مسائل هویتی جلوگیری کند. در این حالت، حقوق فرهنگی با حقوق معیشتی جایگزین می‌شود، و اعتراضات از سطح هویت به سطح بقا فروکاسته می‌گردد[5].


۳. تولید ترس برای پیشگیری از جنبش‌های استقلال‌طلبانه
برچسب‌زنی امنیتی و تولید ترس گسترده از «تجزیه‌طلبی»، سومین راهکار عقلیت ایرانی برای سرکوب هویت‌هاست. دولت ایرانی با خلق فضای روانی مبتنی بر خطر «تجزیه ایران»، هر نوع مطالبه‌ی جمعی را تبدیل به تهدید امنیتی می‌کند. حتی خواسته‌هایی چون آموزش زبان مادری، اداره محلی یا خودگردانی، با واژگانی چون “خطرناک”، “قوم‌گرایی”، و “بیگانه‌پرستی” توصیف می‌شوند.
این سیاست سابقه‌ای طولانی دارد. سرکوب جمهوری مهاباد (1325) به‌بهانه‌ی مقابله با دخالت شوروی‌ساخته، نمونه‌ای تاریخی از همین رویکرد است. در حالی‌که آن جنبش اساساً خواستار هویت بود، دولت آن را بهانه‌ای برای حفظ تمامیت ارضی معرفی کرد[6].
در جنبش ژینا (کردستان، ۱۴۰۱) نیز، جمهوری اسلامی از همان الگوی برچسب‌زنی بهره گرفت. مطالبه‌ی خودگردانی و رفع تبعیض قومی، به تهدید علیه وحدت ملی تقلیل یافت و با سرکوب شدید مواجه شد. این روند نوعی «دشمن‌سازی داخلی» برای مشروع‌سازی خشونت است[1:73].


۴. ابهام‌سازی میان حقوق فردی و جمعی
یکی از سیاست‌های مهم در مهندسی ایدئولوژیک نرم، مخدوش‌کردن، غش، مرز میان حقوق فردی و حقوق جمعی است. این ابهام‌سازی عامدانه، سبب می‌شود که مفاهیم به‌ظاهر روشن مانند «عدالت»، «برابری» یا «حقوق بشر» به ابزاری برای حذف حقوق ملت‌ها تبدیل شوند.
در مناظرات دوران مشروطه نیز چنین سیاستی قابل مشاهده است. هنگامی که ترک‌ها و کوردها خواستار آموزش به زبان مادری یا خودگردانی منطقه‌ای بودند، رهبران مشروطه‌خواه با تأکید بر «ملت واحد» و «برابری حقوق»، از شناسایی مطالبات جمعی طفره رفتند[7]. کوکلنیالیسم این فریب را با مفهوم «غش» تحلیل می‌کند: وضعیتی که حقیقتی ناقص، اما با ظاهر کامل ارائه می‌شود[1:95].
در دوران معاصر، این سیاست در پاسخ رسانه‌ای به اعتراضات بلوچ‌ها، کوردها و عرب‌ها بارها دیده شده است. سخنگویان دولت با عباراتی کلی مانند «حقوق برابر برای همه» از پاسخ‌گویی به مطالبات مشخص طفره می‌روند، و این خود، ابزاری برای تعلیق خواسته‌ها و به‌حاشیه‌راندن مطالبات واقعی است[5].


۵. انکار نرم هویت‌ها در قالب «فرهنگ ایرانی»
در آخرین سیاست، با آنکه خشونت مستقیم اعمال نمی‌شود، اما هویت ملت‌ها از درون تهی می‌گردد. در این مدل، فرهنگ‌های اتنیکی نه به‌عنوان واقعیت‌های تاریخی مستقل، بلکه به‌عنوان شاخه‌هایی از برساخته «فرهنگ بزرگ ایرانی» معرفی می‌شوند. نتیجه آن است که هویت‌ها در قالبی نمادین پذیرفته می‌شوند، اما از نظر سیاسی، زبانی و حقوقی به رسمیت شناخته نمی‌شوند.
کوکلنیالیسم از این فرایند با عنوان «جذب خنثی‌کننده» یاد می‌کند؛ جایی که ملت‌ها در ظاهر نمایندگی دارند، اما در عمل، صدایی از خود ندارند[1:103]. نمونه تاریخی آن، حذف تاریخ ملت‌های غیرفارس از کتب درسی، و تقلیل زبان‌ها به سطح گویش است. همچنین، در رسانه‌های دولتی مانند صداوسیما، فرهنگ بلوچ، کورد یا ترک صرفاً به‌صورت “زینت‌بخش اقلیم ایران” نمایش داده می‌شود، نه به‌عنوان بازیگران مستقل هویتی.
در واقع، انکار نرم خطرناک‌تر از انکار صریح است؛ زیرا با ظاهری انسانی و فرهنگی، فرآیند نابودی هویت‌ها را بی‌صدا پیش می‌برد.

بازاندیشی در مسیر رهایی از استعمار داخلی
تحلیل این پنج سیاست نشان می‌دهد که نظام سیاسی ایران، چه در دوران پهلوی و چه در جمهوری اسلامی، با استفاده از مفاهیم عام، اخلاقی و دینی، پروژه‌ای مستمر از استعمار نزدیک را پیاده کرده است. این استعمار نه با لشکرکشی، بلکه با قانون، کتاب درسی، رسانه و گفتمان اعمال شده است؛ استعمار فرهنگی و روانی‌ای که هویت ملت‌ها را از درون فرسوده می‌سازد.
پرسش اساسی آن است که در برابر این ساختار پیچیده، چه گزینه‌هایی پیش روست؟ تجربه نشان داده که اصلاح درون‌ساختاری، به‌دلیل عدم توسعه فرهنگی قوم غالب، و فقدان برنامه سیاسی، ناممکن است. از این‌رو، بازگشت به اصل جهانی «حق تعیین سرنوشت» برای ملت‌ها، تنها راه معقول و مشروع برای بازیابی کرامت، فرهنگ، زبان و استقلال ملت‌های غیرفارس است.
در این مسیر، گزینه‌هایی چون رفراندوم استقلال، همەپرسی منطقه‌ای، یا فدرالیسم واقعی آمریکایی، همگی راهکارهایی مشروع و مطابق با میثاق‌های بین‌المللی حقوق بشر هستند. تا زمانی که هویت، زبان، حافظه و فرهنگ ملت‌ها به رسمیت شناخته نشود، هیچ «وحدتی» واقعی پدید نخواهد آمد.

Endnotes
• کوکبیان، پژواک. کوکلنیالیسم. چاپ اول، نشر مستقل، ۱۴۰۲، ص 25-120. لینک
• pecritique.com. «ناسیونالیسم آمرانه و سیاست هویت‌گرا». نوامبر ۲۰۲۳. لینک
• iranwire.com. «اعتراضات خوزستان؛ عرب‌ها چه می‌خواهند؟»، ۱۳۹۸. لینک
• pecritique.com. پیشین.
• iranglobal.info. «خوزستان ۱۴۰۰؛ وعده‌هایی برای خاموش‌سازی»، مرداد ۱۴۰۰. لینک
• kaargaah.net. «نقد سیاست‌های فرهنگی ایران»، بهار ۱۴۰۱. لینک
• academia.edu. «نقد ناسیونالیسم ایرانی»، ۲۰۱۴. لینک

Dr. Pejvak Kokabian