پایان ۱۱۸ سال کمپانی نفتی ایران

پژواک کوکبیان

ضربه ترامپ به ایران و فروپاشی کنترل ۱۱۸ ساله بریتانیا بر نفت و مرزهای ساختگی در خاورمیانه

مقدمه

عملیات نظامی ایالات متحده علیه ایران که توسط رئیس‌جمهور ترامپ اعلام شد، آخرین فصل در فروپاشی سلطه نفتی، مالی و استراتژیک ۱۱۸ ساله بریتانیا است که نفت جغرافیای کنونی را از سال ۱۹۰۸ تحت کنترل داشته و درگیری‌های دائمی و مرزهای ناپایدار منطقه را برای حفاظت از آن کنترل مهندسی کرده است. آنچه ترامپ به آن ضربه زد، آخرین دارنده امتیاز یک سیستم متمرکز در شهرک لندن بود که خاورمیانه را مدت‌ها پس از پایان ظاهری حاکمیت استعماری رسمی بریتانیا به عنوان یک مستعمره منابع اداره کرده است. این ضربه، همراه با اقدامات مالی و دیپلماتیک قبلی ترامپ، پایان آن معماری و آغاز یک نظم جدید مبتنی بر «صلح از طریق سازندگی» را نشان می‌دهد.

بنیاد تاریخی

داستان در سال ۱۹۰۸ آغاز می‌شود، زمانی که سفته‌باز بریتانیایی ویلیام ناکس دارسی حقوق انحصاری نفت را در ایران به بهایی ناچیز به دست آورد. شرکت نفت انگلیس و ایران (APOC) متولد شد. وینستون چرچیل فوراً ارزش استراتژیک آن را درک کرد، و در سال ۱۹۱۴ دولت بریتانیا سهام کنترلی ۵۱ درصدی را به دست گرفت. نفت ایران به معنای واقعی کلمه نیروی دریایی سلطنتی را تأمین کرد و استاندارد زندگی بریتانیا را برای دهه‌ها یارانه داد. تا سال ۱۹۵۰، پالایشگاه آبادان بزرگترین پالایشگاه جهان بود، اما کارگران ایرانی در آلونک‌های بدون آب لوله‌کشی زندگی می‌کردند در حالی که سود به لندن سرازیر می‌شد.

وقتی ملی‌گرایان محمد مصدق را در سال ۱۹۵۱ انتخاب کردند و صنعت نفت را ملی کرد، پاسخ سریع بود. در سال ۱۹۵۳، بریتانیا و سیا عملیات آژاکس را هماهنگ کردند، مصدق را سرنگون کردند و شاه را به عنوان حاکمی مطیع بازگرداندند. قابل توجه است که اخوان‌المسلمین در زمین برای ایجاد هرج و مرج لازم استفاده شد — همان سازمانی که ترامپ بعداً به عنوان گروه تروریستی معرفی کرد. وقتی شاه سرانجام فایده‌اش را از دست داد، بریتانیایی‌ها و آمریکایی‌ها به انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ تن دادند. یک عروسک با عروسک دیگری جایگزین شد. رژیم تئوکراتیک، که بر پایه ایدئولوژی اخوان‌المسلمین ساخته شده بود، به خدمت به سیستم گسترده‌تر با حفظ بی‌ثباتی منطقه‌ای ادامه داد. ایران از سال ۱۹۰۸ هرگز یک بازیگر کاملاً مستقل نبوده است. هر تغییر رژیم اساسی از آن زمان به بعد — کودتای ۱۹۵۳ علیه مصدق، انقلاب خمینی در سال ۱۹۷۹، و بقای رژیم روحانی — در چارچوبی قابل قبول برای همان منافع مالی بریتانیایی که اولین بار نفت عرب، لر و کورد را تصاحب کردند، رخ داده است. جنگ‌ها، تفرقه‌های فرقه‌ای، و مرزهای مصنوعی خاورمیانه مدرن، فاجعه‌های ارگانیک نبودند بلکه شرایط مدیریت‌شده‌ای بودند که برای حفظ منطقه در تفرقه و وابستگی طراحی شدند تا جریان ثروت نفتی به جای توسعه محلی به بانک‌های لندن برسد. استراتژی ترامپ این بوده که به طور سیستماتیک این معماری را از طریق تغییر مسیر اقتصادی، همسویی دیپلماتیک، و در نهایت حذف هدفمند آخرین مانع اصلی — یعنی رژیم ایران — تخریب کند.

این تداوم ۱۱۸ ساله‌ای است که روایت جریان اصلی از اذعان به آن خودداری می‌کند. شهرک لندن قیمت‌های جهانی نفت را تعیین می‌کند، حمل و نقل نفت را تأمین مالی می‌کند، ثروت مستقل مستعمرات سابق را در بانک نگه می‌دارد، و به عنوان مرکز اصلی پول‌شویی برای شبکه‌های مواد مخدر، سلاح و قاچاق که از هرج و مرج منطقه‌ای تغذیه می‌کنند، عمل می‌کند. درگیری سنی-شیعه، رویارویی عرب-اسرائیلی، و جنگ‌های نیابتی مداوم شکست دیپلماسی نیستند — آنها عمدا سیستمی طراحی شده هستند که از جنگ دائمی سود می‌برد. مرزهای ساختگی ترسیم‌شده پس از جنگ جهانی اول و تقویت‌شده پس از جنگ جهانی دوم، عمداً گروه‌های ملی و اتنیکی را تکه‌تکه کردند تا از ظهور دولت‌های قوی و مستقل که می‌توانستند منابع خود را کنترل کنند، جلوگیری شود.

ایران نام شعبه خاورمیانه کمپانی نفتی بریتانیاست «ایران» به معنی دولت-ملت یا کشور نیست تغییر نام در سال ۱۹۳۵ بسیار فراتر از یک اقدام ظاهری بود. این تاج‌گذاری در ایجاد یک ساختار «دولت-ملت» جعلی بود که از بالا توسط استعمار اروپایی تحمیل شد تا به شعبه شرکت‌های نفتی تبدیل شود. همان‌طور که بسیاری از تحلیل‌گران تاریخ خاورمیانه مشاهده کرده‌اند، دلیل اینکه کشورهای خاورمیانه برای بیش از صد سال به آزادی و خوشبختی واقعی نرسیده‌اند این است که آنها دموکراسی را با رأی اکثریت تودەای اشتباه گرفته‌اند.

حوزه نفتی شمال و جنوب


دموکراسی واقعی یعنی مردمانی که منافع مشترک و هویت مشترکی دارند که جغرافیا و زبان و فرهنگ بخشی از آن است و در مورد تصمیمات خود اختیار دارند. این به معنای آن نیست که مردمانی را با زور به گروه دیگری از مردم عمداً در یک واحد جغرافیایی بچسبانند تا عمداً آنها اقلیت عددی شوند و سپس آن اکثریت بی‌هویت در مورد مردمانی که اصلاً دین، زبان، منابع و سرنوشت مشترکی ندارند تصمیم بگیرند.

واحد دولت-ملت در اصل دربرگیرنده این حسن و فضیلت است که چون مردمانی که هم‌شکل و هم‌منفعت بودند لذا می‌توان بر آنها نام ملت گذاشت و برای جلوگیری از تکرار جنگ‌های مذهبی — مانند جنگ سی‌ساله در اروپا (۱۶۱۸-۱۶۴۸) — بهتر است شئونات این دسته از مردمان که خود را جزء یک هویت می‌دانند به رسمیت شناخته شود و رعایت گردد.

در خاورمیانه، دولت-ملت توسط یک مکانیسم دستوری از بالا به پایین توسط استعمار اروپایی بر اساس مرزبندی کمپانی نفتی تشکیل یافته، نه از یک فرآیند و پروسه از پایین به بالا توسط خود مردمان. دولت-ملت در خاورمیانه شعبه کمپانی اروپایی است، نه واحد جغرافیایی مردمان هم‌زیسته. حال در این شعبه‌های کمپانی نفتی، عمداً آن مردمی که بر روی منابع زیرزمینی قرار دارند به اقلیت عددی تبدیل می‌شوند تا اکثریت تحمیل‌شده بتواند در مورد سرنوشت و منابع آنها تصمیم بگیرد.

دولت-ملت اروپایی کلاسیک دقیقاً برای جلوگیری از این مشکل ظهور کرد. پس از جنگ فاجعه‌بار سی‌ساله، مدل دولت-ملت گروه‌هایی از مردم را که خود را یک هویت می‌دانستند — در شکل و منافع مشترک — به رسمیت شناخت و به آنها حقوق جمعی اعطا کرد تا از درگیری‌های بی‌پایان مذهبی و اتنیکی جلوگیری شود. اما در خاورمیانه، دولت-ملت از بالا توسط قدرت‌های استعماری تحمیل شد که مرزهای دلخواه را بر اساس سهمهای شرکت نفتی ترسیم کردند، نه از طریق هیچ فرآیند ارگانیک از پایین به بالا توسط خود مردمان.

در این چارچوب، موجودیتی به نام «ایران» یک دولت-ملت یا کشور واقعی به معنای کلاسیک کلمه نیست. این موجودیت به عنوان یک شعبه شرکت نفتی اروپایی (به‌ویژه بریتانیایی) عمل می‌کند. مرزهای مصنوعی برای قفل کردن مناطق غیرفارس غنی از منابع — خوزستان ، کوردستان، بلوچستان — در یک واحد اداری واحد طراحی شدند که در آن هسته قومی فارس (با حمایت قدرت بریتانیا) می‌توانست به عنوان اکثریت مدیریتی عمل کند. این ساختار عمداً مردمانی را که بر فراز منابع زیرزمینی زندگی می‌کنند به اقلیت‌های عددی در سرزمین‌های اجدادی خود تبدیل می‌کند.

سیستم نایب‌السلطنه و «دولت ایران» به عنوان املاک بریتانیا

پس از ملی‌سازی محمد مصدق در سال ۱۹۵۱، عملیات نفتی بریتانیا دستخوش یک تغییر نام ظاهری شد. شرکت نفت انگلیس و ایران به کنسرسیوم تبدیل گردید، با ظاهر کاهش کنترل بریتانیا. در واقعیت، توافق شد که ۱۴ درصد از نفت استخراج‌شده به نماینده پادشاهی بریتانیا — یعنی نایب‌السلطنه یا همان شاه — پرداخت شود (تمام مدالهای بر روی کت و لباس شاهان عمدتا از سوی بریتانیا جهت ممهور نمودن این نقش است). کل سرزمین به عنوان «دولت ایران» (یک عنوان مالکیتی با ماهیت شرکتی) بازتعریف گردید و به صورت یک املاک تحت مدیریت عمل کرد.

سه نایب‌السلطنه متوالی برای مدیریت این املاک نفتی بریتانیا به نمایندگی از تاج بریتانیا منصوب شدند:

رضا خان پهلوی: بنیان‌گذار سلسله پهلوی که با حمایت بریتانیا به قدرت رسید و ساختار متمرکز دولتی را برای کنترل مناطق قومی غنی از منابع ایجاد کرد.

محمدرضا پهلوی: که پس از سرنگونی مصدق توسط عملیات آژاکس بازگردانده شد و به عنوان مدیر اصلی معماری مالی بریتانیا در ایران عمل کرد.

رهبری روحانی شیعه: که توسط برخی به عنوان ساختار «پاپ شیعی» تحت خمینی و جانشینانش اشاره می‌شود — نایب‌السلطنه سوم که پس از انقلاب ۱۹۷۹ همان سیستم زیربنایی را با پوشش ایدئولوژیک متفاوت ادامه داد.

هر کدام از این سه نایب‌السلطنه به عنوان مدیر محلی و مجری معماری مالی زیربنایی بریتانیا عمل کردند. تغییر نام در سال ۱۹۳۵ از پرشیا به ایران برای این موضوع حقوقی ضروری بود: این تغییر، موجودیت را از یک قلمرو متمرکز تاریخی فارسی به یک هلدینگ شرکتی («ایران») تبدیل کرد که در آن استخراج منابع از سرزمین‌های غیرفارس می‌توانست به عنوان درآمد «ملی» مشروع ارائه شود.

زلزله بم و بازدید پرنس چارلز از مستغلات نفتی

یک نمونه برجسته از این ترتیب مداوم، زلزله بم در سال ۲۰۰۳ است. بسیاری از آگاهان و صاحب‌نظران مدت‌هاست که متوجه شده‌اند که تنها بازدید پرنس چارلز از ایران — جایی که با خاتمی (نماینده گلبالیست‌ها در ایران) و خامنه‌ای دیدار کرد — اساساً و در ماهیت واقعی خود یک اقدام بشردوستانه نبود. این بازدید با تجدید و تنظیم آرام توافقات کنسرسیوم و حقوق عملیاتی بی.پی همزمان شد. بازدید از منطقه زلزله‌زده — که در منطقه استراتژیک حساس قرار داشت — به عنوان پوششی برای مذاکرات سطح بالای تجدید قراردادهای مرتبط با بریتانیا عمل کرد که همچنان بر این املاک حاکم هستند. به عبارت دیگر، در حقیقت این قرارداد کنسرسیوم و بی.پی بود که در پوشش یک بازدید بشردوستانه تجدید شد.


اقدامات سیستماتیک ترامپ برای فروپاشی نظم بریتانیا

ترامپ در دوره دوم ریاست جمهوری خود یک کارزار عمدی و چندجبهه‌ای برای شکستن این نظم راه‌اندازی کرده است. او بیش از ۲ تریلیون دلار سرمایه‌گذاری از صندوق‌های ثروت مستقل خلیج را که قبلاً در بانک‌های لندن قرار داشت، به سمت تولید آمریکایی، انرژی، و زیرساخت هوش مصنوعی هدایت کرد. او چارچوب «کمربند صلح» — تکامل توافقنامه‌های ابراهیم — را گسترش داد و اسرائیل و کشورهای عرب را در همکاری اقتصادی گرد هم آورد در حالی که درگیری غزه را پایان داد. او اخوان‌المسلمین لندنی را به عنوان سازمان تروریستی معرفی کرد و مستقیماً ابزار ایدئولوژیک و عملیاتی را که بریتانیا برای یک قرن استفاده کرده بود، هدف قرار داد. او السیسی مصر، مردی که اخوان را شکست داد، را به عنوان شریک محوری بالا آورد.

این اقدامات تصادفی نبودند. آنها محاصره مالی و دیپلماتیک رژیم ایران را نشان می‌دهند. تا زمانی که ملایان با جاه‌طلبی‌های هسته‌ای، موشک‌های بالستیک، و نیروهای نیابتی فعال در لبنان، یمن، و غزه مسلح بودند، معماری نظم جدید نمی‌توانست تکمیل شود. آنها می‌توانستند تنگه هرمز را تهدید کنند، سرمایه‌گذاری خلیج را بی‌ثبات کنند، و نیروهای نیابتی را برای تخریب توافقات صلح مجدداً مسلح کنند. ترامپ بارها توافق پیشنهاد کرد. ایران بارها رد کرد.

بنابراین، عملیات «خشم حماسی» یک عمل امپریالیستی به مفهوم قدیمی نیست. برخلاف تهاجم عراق در سال ۲۰۰۳ که دولت را متلاشی کرد و خلأیی ایجاد نمود که منجر به ظهور داعش شد، ترامپ صریحاً به مردم ایران گفت: «وقتی تمام شد، دولتتان را تحویل بگیرید. این متعلق به شماست که آن را بگیرید.» هدف حذف آخرین دارنده امتیاز عمده دوران بریتانیا بود بدون نصب یک عروسک جدید.

نتیجه‌گیری

آنچه شاهد آن هستیم، پایان طولانی‌ترین و موفق‌ترین عملیات پس از استعماری امپراتوری بریتانیا است. مرزهای ساختگی و درگیری‌های مدیریت‌شده‌ای که خاورمیانه را به مدت ۱۱۸ سال به عنوان یک مستعمره منابع تکه‌تکه نگه داشته‌اند، آخرین مجری اصلی خود را از دست می‌دهند. تغییر مسیر سرمایه خلیج، انزوای شبکه‌های اخوان‌المسلمین، و خنثی‌سازی نظامی توانایی‌های تهاجمی رژیم ایران، شرایط لازم را برای «صلح از طریق سازندگی» ایجاد می‌کنند — این ایده که توسعه اقتصادی و مرزهای واقعی مبتنی بر منافع متقابل می‌توانند جای جنگ دائمی را بگیرند.

این پایان درگیری در خاورمیانه نیست، اما حذف نیروی محوری سازمان‌دهنده‌ای است که درگیری را برای نسل‌ها حفظ کرده است. تسلط شهرک مالی لندن بر نفت و جریان مالی خاورمیانه که در سال ۱۹۰۸ با کنسسیون دارسی برقرار شد، نه به روش لفاظی ضد بریتانیایی بلکه از طریق جایگزینی صبورانه معماری آن با یک سیستم جدید متمرکز بر قدرت آمریکا و یکپارچگی اقتصادی منطقه‌ای در حال شکستن است.

ملایان آخرین مهره اصلی روی صفحه شطرنج بودند. با حذف آنها به عنوان نیروی بی‌ثبات‌ساز منطقه‌ای، این امکان پدیدار می‌شود که خاورمیانه سرانجام از سایه دستکاری امپریالیستی که بیش از یک قرن پیش آغاز شد، رها شود. و ملل به مفهوم واقعی صاحب دولت-ملت خود باشند.